کتاب مجموعه نوشتههایی است از زندهیاد مهدی آذر یزدی که در شمارههای مختلف دو سال نخست نشریه جهانکتاب و با عنوان کلی «خاطرات کتابی» به چاپ رسیده است و حالا به همراه یک يادداشت منتشر نشده و بخشهایی از چند نامه او در این كتاب بازچاپ شده است
مهدی آذر یزدی (زادهٔ ۲۷ اسفند ۱۳۰۰ در یزد - ۱۸ تیر ۱۳۸۸) نویسندهٔ کودک و نوجوان اهل محله خرمشاه یزد در ایران بود. او هرگز ازدواج نکرد و هیچگاه به کار دولتی مشغول نشد. در واقع، تنها لذت زندگیاش، کتاب خواندن بود. او اولین نویسندهای است که در ایران به فکر نوشتن داستان برای کودکان و نوجوانان افتاد. به همین دلیل است که عنوان «پدر ادبیات کودک و نوجوان ایران» را به او دادهاند.همچنین به خاطر آثار ارزشمند او در حوزه کتاب کودک، روز درگذشت او به نام روز ملی ادبیات کودک و نوجوان نامگذاری شدهاست.
معروفترین اثر او مجموعهٔ «قصههای خوب برای بچههای خوب» نام دارد که جایزهٔ یونسکو را برای او به ارمغان آورده
وقتی خیلی کوچک بودم، شیفتهی سری کتابهای «قصههای خوب برای بچههای خوب»ِ مهدی آذر یزدی بودم. بعضی از جلدهایش را بارها و بارها از کانون میگرفتم تا از نو بخوانم. از همه هم بیشتر از جلدهای «قصههای مثنوی» و «قصههای عطار» خوشم میآمد. در این کتابی که این روزها خواندم، با زندگی آذر یزدی آشنا شدم. در زندگیاش هیچوقت نه مدرسه رفت و نه دانشگاه. خودش شروع کرد و کتاب خواندن را یاد گرفت. وقتی جوان بود، به تهران رفت و در چند چاپخانه و دفتر نشر و کتابفروشی کار کرد و زندگیاش را با تمامِ وجود با کتاب و جهان نشر پیوند زد. به قول متنی که در مقدمه کتاب آمده بود، به تمام معنا عاشقِ کتاب بود و نه چیز دیگر. هیچوقت سراغ کار دولتی نرفت و ازدواج نکرد. هیچوقت زندگیاش با آسایش و تمکن مالی همراه نشد. یک زندگی درویشانه داشت و بیتعلق. قانع بود به بودن در کنار کتابها و زیستن در هوای آنها. خواندن مقالهها و نامههایش بیشتر از همه حسِ نوعی سادگیِ خالصانه میداد، حس انسانی که در کمال صداقت با باورهایش زندگی کرد و از دنیا رفت.
صاف و سادگی مهدی آذریزدی خیلی برام دوست داشتنیه. مثلا اونجا که آخر خاطره کتابی «کتاب طبّاخی و شولی یزدی» میگه: "... اما مدّتی بعد از انتشار کتاب سری به یزد زدم و در خانه صحبت از کارهای مطبوعاتی شد و به مادرم گفتم که یک کتاب طبّاخی هم نوشته ام. مادرم گفت: میخواستی شولی یزدی را هم توش بنویسی. گفتم: نوشتم. گفت: بخوان ببینم. طریقه ی پختن شولی یزدی را خواندم. مادرم گفت: «خوبه خوبه، این که بیست سال خوده ای که غلط غولوط نوشتی، وای به حال آن چیزهایی که نه ما بلد بودیم بپزیم و نه تو هرگز چشیدی!» ولی ای خواننده ی عزیز باور کن بقیه ی چیزها را از روی کتاب ها نوشته بودم و چندان از مرحله پرت نبود، فقط شولی یزدی که طرز پختنش را با ناشیگری سر هم کرده بودم «غلط غولوط» از کار درآمد. یزدی ام و راستش را گفتم."
یا آخر شعر «وفا» که گویا به خاطر رنجش از دوست ناشرش سروده: وفا یکدلی های بعد از پُل است و گر کس جز این داشت باور، خُل است
یا مثلا در یکی از نامه ها: به هر حال جای تاسف است که «شهر کتاب» (منظور، گویا، مطبوعه ایست به این نام) به همان صورت ضمنی و رایگان هم که بود ادامه پیدا نکرد. این را نه به خاطر این که بنده یادداشتی در آن داشتم عرض میکنم، بلکه اصولا بنده هر نشریه ای را که درباره ی کتاب مطلب دارد به عنوان وصف العیش دوست میدارم، چون که شخصا جز کتاب عیشی ندارم. چون که از اوان جوانی این عیش را به گمان خود انتخاب کرده بودم و بعد از سالهای سال که به اشتباه خود پی بردم دیگر تغییر مسیر ممکن نمیشد. و ملاحظه میفرمایید که ضمن نامه نوشتن به شما، روضه ی خودم را هم دارم میخوانم ...
چقققدر این آدم نازنینه. چقدر دلم میخواست زنده بود و من ساکن یزد بودم و میتونستم گاهی در خلوت پر از کتابش بهش سر بزنم و زیاد هم مزاحمش نشم. این کتاب واقعا دل آدم رو میشکونه. وقتی از تلاش های فراوونش توی کتابفروشی ها و انتشاراتی های تهران میگه و از کتابفروشی خودش و همه کارها هم شکست خورده و یک زندگی کاملا فرورفته در تنهایی، بدون ازدواج و پناه برده به کتاب ها و برگشتن به یزد و زندگی توی خونه قدیمی و سرد و ساختن یه بخاری من درآوردی برای سوزوندن کاغذ مجله ها و کتابهای قدیمی تلانبار شده از قدیم و با اینکه همه ش اندوهباره، بازم روایت کردن این چیزا با یه قلم شوخ و شنگ و حتی خود همین کتاب هم بد چاپ شده و بعیده جایی بتونید پیداش کنید و منم از یه کتابخونه داغون تو محله خزانه امانت گرفتم و به همین خاطر تکنگاری «بخاری کاغذی» رو میخوام اینجا بذارم که لااقل دو نفر بیشتر بتونن بخونن
بخاری کاغذی
خاطرات همیشه مال گذشته نیست. بعضی چیزها هم ما وقع روز است و بعدها خاطره میشود. در تهران رفیقی داشتیم که دوست میداشت در شعرهای مشهور دستکاری کند و بخندد و بخنداند. یکیش این بود که میگفت: «اوّل بنا نبود بسوزند عاشقان / بعداً قرار شد که بسوزند عاشقان که مصراع اصلی دومش این است: آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد. این گزارش هم قرار است بعداً یک خاطره کاغذی بشود. کتابی نشد که نشد. باری من هم مثل همه، انواع بخاری ها را دیده یا نام بعضی را شنیده ام. بخاری برقی، گازی، نفتی، زغال سنگی، هیزمی، شومینه دیواری و غیره. ولی اختراع زاده احتیاج است و گمان کنم اختراع محیر العقول بخاری كاغذي آسان و ارزان و بی دود و بیخرج باید به نام حقیر ثبت شود. اگر هم سابقه داشته و دیگران زودتر تعبیه کرده بودند عیبی ندارد. خیلی از اختراعات هست که دوباره و چندباره شبیه سازی میشود و به نام کسی که زرنگ تر است به ثبت میرسد و طرف مربوطه باد در غبغب می اندازد که ما هم مخترع شدیم.
قضیه از این قرار است که بعد از پنجاه سال در به دریِ سازنده، امسال آمدم یزد و بالاجبار در خانه ای خشت و گلی و کاهگلی و از کلنگی کلنگی تر و ارثیه مشترک یازده نفر که صد سال پیش با دیوارهای چینه ای بناشده و پدرم آن را پنجاه سال پیش با سیصد تومن خریده، ساکن یا مدفون شدم. از قضا ناگهان سرمای خشک کویری و سپس برفی که چند سال غیبت داشته سررسید و دیدم توی این اتاق کاهگلی یخ میکنم. جناب علاء الدین رنگ و رو رفته نفت ندارد و خریدن نفت هم خیلی مکافات دارد. هر چند هفته یک بار یک تانکر نفت به شعبهٔ نفت محله میرسد و هنوز نرسیده بیش از ظرفیت آن تانکر سطل و بشکه و کاسه و کوزه و حلب خالی قطار میشود که دیدن آن هم عذاب آور است تا چه رسد با پیری و ناتوانی نصف روز در کوچه به انتظار ایستادن. پس باید علی العجاله برای سرما فکری دیگر کرد. یک روز رفتم توی مطبخ سیاه سوله متروک که ما آن را مُدبخت می گوییم و دیدم زیر یک دولابچه جای زغال عهد بوق که یادش به خیر، دسته دسته روزنامه های باطله روی هم ریخته است. این روزنامه ها را من از سالها پیش هرگاه که به یزد سری میزدم یا از سال ۵۶ تا ۶۱ که در یزد بودم خریده بودم و یک بار هم سرتاپای آنها را با دیده باریک بین بررسی کرده و قسمتهایی از آنها را که خیال میکردم خواندنی و ماندنی است بریده و در جعبه بریده های جراید جمع کرده بودم و بقیه باطل اباطیل شده بود که اگر سالم بود و زرد و پوک و نفله نشده بود میشد که حالا به قیمت زرورق بفروشم و یک بخاری هیزمی بخرم که دیگر در بازار نیست اگر هم بود هیزمش نبود. زغال هـم کـه حرفش را نزن و از چوب نسوخته گرانتر است.
می گویند نبوغ کشف نشده وجود ندارد و ناگهان جرقه ای از نبوغ مغز مبارک را روشن کرد که الحق والانصاف ذخيره كاغذی خوبی است. چندتا از آنها را توی یک حلب نفتی سوراخ دار مانند شعر «شنبه سوراخ یکشنبه سوراخ» رویایی به آتش کشیدم و چه کیفی داشت گرمای کاغذ روزنامه باطله در این سرمای یخ زده. بیخود نیست که میگفتند: «اَلو اَلو بئز پلو» و اگر قدری دود و دم داشت فهمیدم که نباید آنها را زیاد مچاله کرد و اگر خُلل و فرج بیشتر داشته باشد، دود هم ندارد. پس در صدد برآمدم یک بخاری کاغذ سوز بسازم و باطلهای اباطیل را برای گرم کردن اتاق مصرف کنم. ناچار یک پیت حلبی بی مصرف را با یک پیت وارونه به هم متصل کردم و جای لوله و دو دریچه برای خاکستر و کاغذ روی آن تعبیه کردم؛ البته دریچه های کشویی که باید گذاشت و برداشت. حلبی ساز حرفه ای نبودم که دریچه ها لولا داشته باشد. چند تا لوله قدیمی هم از توی «تنبی» پیدا کردم و آن را به پشت بام رساندم و روزنامه های باطله را ورق ورق به طوری که صاف نباشد و مچاله نباشد در آن تپاندم و به به که چه بخاری جانانه ای شد.! ناگهان همه محتویات باهم الو میگیرد و هو هو می سوزد و بدنه حلبی را مانند پول مسی قرمز میکند و اتاق را فوری گرم می کند، ولی یک ساعت بعد باید کار را تکرار کرد.
شمس تبریزی :گفت «یار خوش چیزی است» بخاری کاغذی هم خوش چیزی است. عیبی که این بخاری دارد این است که به هر حال از درز حلبیهای ناشیانه به هم پیوسته، بوی کاغذ سوخته فضای اتاق را عطر آگین می سازد و ممکن است لبه سفید کتابهای موجود را نیز کم کم زردنبو کند که تازه با رنگ کاهگل دیوار هماهنگ می شود و هماهنگی هم خوش چیزی است. عیب دیگرش این است که کاغذ باطله تا دارد می سوزد و حتی بعد از چند دقیقه که زغالک میشود ضرری ندارد اما همین که شروع میکند به خاکستر شدن پودرهای سبک خاکسترین از لوله و از درز حلبی ها به پرواز در میآید و مانند برف روی همه چیز می نشیند. ولی «عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند» هنرش این است که به جای روزنامه باطله هر نوع کاغذ ماغذ دیگری هم که جزء زباله میریزند میشود در آن سوزاند. پروانه های خاکستریش هم با یک پوف منزل عوض میکند و حسن دیگرش این است که اولاً دود ندارد و حتی سرلوله بالا را هم سیاه نمیکند و اگر هم کمی رنگین کند مثل دوده های چرب آب گرم کن خانه همسایه نیست که تمام صحن خانه خرابه ما را سیاه کرده. برای پروانه های خاکستریش هم این یک ماه سرما بگذرد، سال آینده اگر حیاتی باشد یک توری فلزی زیر لوله اش میگذارم. در یزد ما فقط ماه بهمن قدری برف و سرما دارد و معروف است که ماه بهمن گفته «هر چه نکرد آذر و دی من میکنم که بهمنم» و همین که اسفند آمد، تابستان کویری هم آمده است.
حالا اگر کسی بگوید که با این سوز و ساز هوای شهر آلوده میشود باید بگویم که خیر هوای یزد مثل تهران آلوده نیست. شهر ما در دشتی از کویر بر پا ایستاده با مقداری بادهای غربی شرقي غبار آلود اما پاک. ما آلودگی صدا داریم صدای بلندگوهای حواس پرت کن، صدای رادیو و تلویزیون همسایه، صدای ناهنجار موتورهای سواری، صدای فوتبال بچه های کوچه، صدای مرغ و خروس همسایه کفتر باز، ولی آلودگی زیانبار هوا نداریم. تازه روزنامه های کهنه دود و دوده ندارد و سموم آن به لایه ازُن هم نمی رسد. اسراف هم نیست چون که این کاغذهای پوک شده به درد کارخانه مقواسازی هم نمیخورد. خواهش میکنم اگر بخاری کاغذی من برای هیچ شخصیت حقیقی یا حقوقی ضرری دارد محض رضای خدا یک کسی با تلفنی که ندارم مرا از آن آگاه کند تا جلو ضرر و ضرار را بگیرم. گرچه این سوخت مغتنم دارد تمام می شود. از یک خاصیت بازبینی روزنامه های باطله هم نباید گذشت که در ضمن ورق ورق ��ردن آنها به بعضی چیزها بر می خورم که در بررسی ایام ماضی آن را ندیده بودم و به جعبه های «بریده جراید» نرسیده بود. برای مثال گزارشی است در روزنامه کیهان مورخ دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۳۷ که می فرماید بسیاری از شخصیتهای خوب و بد دنیا از کودکی یتیم بوده اند و شرح کسانی درباره آنها مندرج است از قبیل: ناپلئون ،گاندی هیتلر ،استالین ،مائو، بتهوون ،چرچیل ،تیتو، سارتر، ارسطو، لئوناردو داوینچی، مارکس و بیسمارک که همه یتیم بی سرپرست بوده اند و خودانگیخته و پر درآورده به شهرت رسیده اند و برای این واقعیت به نکاتی از روان شناسی اشاره کرده و علت و معلولی برای آن پیدا کرده و مقاله ترجمه از آلمانی است.
من هم دوباره نشستم جلو بخاری کاغذی و آن را خواندم. نکته روان شناسی اش تا آنجا که به من مربوط میشود که چرا در سال 1337 توجهی لایق به آن نکرده ام این است که آن موقع خودم یتیم نبودم و هر کسی در مطالعات پراکنده اش دنبال درد خودش میگردد. این است که بعضی رمانها ،داستانها گزارشها و شعرها برای یکی جالب توجه و برای دیگری خسته کننده جلوه میکند ولی حالا که یک يتيم ۷۴ ساله هستم فکر کردم که این گزارش هم خوش چیزی بوده و آن را به جعبه «بریده های جراید» سپردم هر چند که دوباره به آن بر نمی خورم زیرا آن قدر خواندنی زیاد است که مجال برگشتن به گذشته پیدا نمی شود. من هم مانند هیچ یک از آن رجال یتیم چیزی به دردبخور یا مزاحم اوضاع و احوال دنیا نشده ام ولی خوب دانستن این که در دنیا چه خبر بوده یا هست یکی از نیازهای ذهنی آدمیزاد است تا بداند که دنیا دست کی بوده و دیگران چه تجربه هایی از زندگی داشته اند… گرچه امروز مواد خواندنی بیش از وقت و حوصله خوانندگان وجود دارد و دنیا دنیای انفجار اطلاعات شده ولی برخلاف گفته مشهور بیهقی که هر نوشته به یک بار خواندن میارزد خیلی از نوشته هاست که خواندنش جز وقت و عمر تلف کردن حاصلی ندارد و در مقابل خیلی از آثار خواندنی کهنه تر اما مفید تر حیف می شود. از مخترع بخاری کاغذی گفتن بود و از دیگران نشنیده گرفتن و برخیزم که بخاری دوباره دارد سرد میشود.
در فصل اول كتاب با عنوان "عاشق كتاب" ميخوانيم: "... آشنايي من با حاجي خاور از سال 1324 تاكنون (1374) پنجاه ساله شده كه براي من تجربهآموز بود. حتي موقعي كه در بنگاه علمي مجموعه راهنماي كتاب را ميساختم (كه جهانكتاب هم در شماره 11-10 از آن ياد كرد) به راستي مجموعه كتاب چاپ خاور را پيش چشم داشتم و متاسف بودم كه چرا آن فكر بديع ادامه نيافته بود و ميخواستم چيزي بهتر تنظيم كنم كه شماره اولش تبليغاتي شد و شماره دوم چيزي بود بهتر. اما ادامه اين هم متعذر گرديد، زيرا بنگاه علمي ظرفيت چنين خدمتي را نداشت. حاجي رمضاني در روزگاري كه بازار كتاب رونق بعد از شهريور 20 را نداشت در حد خود نمونه يك ناشر فعال بود كه با همان نشر چهار دوره افسانه بسياري از جوانان را در نوشتن و ترجمه ياري داد كه بعدها از فضلاي قوم شدند ..."