ابتدای کار، نویسنده خواسته مرموز بازی داشته باشد. شکست خورد. صرفاً متنی گنگ از کار در آمد.
پایان جالبی بود. خاطرات خوبی بود.
یک شب هم خوابگاهیام آمد، گفت: میدان شهرداری بودم. چشمم خورد به این کتابها و خریدمشان. بیا یکی را انتخاب کن و بخوان تو که کتابخوانی. من هم بیعلت و از سر رودربایستی، این یکی را برداشتم.
ولی خودمانیم، یک سفر به نجف را میخواهم. هر کسی رفت عراق، زیارت، و پرسیدم کدام شهر را بیشتر دوست داشتی، جواب همهشان همان بود:
نجف.
بهمن ۱۴۰۲