*شعر هم تمام میشود/ رضا زاهد* . اگر نرنجی از من آمینی بلند میگویم از دور و بوسهای سوخته میزنم به دامنت . پس چرا حیا کنم که در پیری تو را دوباره یاد کنم و در سپیده دم لب دریا جنازه قراضه ام را لبالب از باد کنم . یعنی دوباره میخواهی دریای درگذشته را که در گذشته آرام کرده بودیم بیدار کنی . خیال داری و نمیدانی حریف این خیال محال نخواهی شد . فراموش کرده ای که با دست تو هیچ چراغی در این جزیره روشن نشد جز خاموشیِ بیصِدایی که در من شد . اگر چراغِ روشَنی حالا در این خانه داری خاموش کن اما ردیفِ بیاتِ راجع را دربارهی مَن فراموش کُن. . که خود به تنهایی با تمام ستمهایی که دیدم برابری . وای از نگفته های بی شمار ما که مشمول فراموشی ست . آنجا که جایی البته برای هیچ بی جایی نبود و ناچار قرار در تو گرفتم . آن قراری که داشتیم هم در خوابگاهی دیگر که جای من نبود در بی قراری افتاده است. . پس امروز که سایه ای شدم کمرنگ و ساکت و کوتاه به سوی من دراز شو تا دروازه ای که هرگز باز نشد نشانت دهم . و می توان چنان بگریم که ابلیس هم شفا یابد . دردهای درهم تاریکی در تاریکیِ دردِ دردهای تاریکی پنهانند. . او در این صحنه شاعری را دید که شعر را تمام نکرده است و میداند آن چکامه نهایی هر روز پیش از آنکه پیدا شود مفقود میشود . شاید شکستگی تمام شده بود اما شکسته از سرمای کم بهای شکستگان و صورت بی معنای کودکی که روی شیشه دارو می خندند من بودم هنوز . حالا بیا به احترامِ شاعری کهنهکار که طولانی و شکسته و غمناک دانسته میشود از بلندیِ اندک دیوار برای آخرین بار پیاده شویم . به عقب نگاه نکن اشک باران گذشته پیش روی توست این کلاس وطن نیست منجلاب جان و تن است . نمی دانم که کدام درد از استخوان شکسته روح بیرون زده بود و تیر می کشید . هر چیز جز جراحت اصلی را مجروح کرده بودند معلوم بود خانهی ویران ابرها هم در این هوای شکسته ریخته است اما صاعقه خورده ها هنوز جیغ می کشیدند که به عقب نگاه نکن تمام منظره ها خاکستر شده اند . بوسه بر سینهی نابودیِ نهایی بزن آن روبروی توست