آدمها توی ایران دو دستهن. شصتاندیشها و نواندیشها. شصتاندیشها توی حال و هوای دههی شصت موندهن. آدمهای دیگه عوض شدهن ولی شصتاندیشها نمیخوان عوض شن، نمیخوان هیشکی عوض شه. ولی آدمها عوض میشن. شصتاندیشاندیشها تعدادشون هی داره کم و کمتر میشه ولی نمیخوان بپذیرن که دارن منقرض میشن.
درسته که محمد یعقوبی "نوشتن در تاریکی" رو بعد از "یک دقیقه سکوت و تنها راه ممکن" نوشته، اما بعقیده من یک دقیقه... اثر پخته تر و جذابتری بود. 🔥با احتیاط بخونید چون اسپویل داره: نوشتن در تاریکی داستان چند خبرنگار و روزنامه نگاره که هم باهم رفیقن و هم همکار؛ و در جریان انتخابات ۸۸ باهم توی جمع دوستانه شون، تمرین دموکراسی میکنن. یکی از اونها بعدها دستگیر و اعدام میشه که از قضا آرومتریتن و متعادل ترین جمع هم هست و روحیه شاعرانه ای داره. این نمایشنامه، یک بیانیه سیاسی خیلی مستقیم بود. بنظر میاد خیلی عجله ای نوشته شده، شخصیت پردازی نداشت. بنظر من ، آقای یعقوبی توی این کار آنقدر سعی داشته سریع و رک درباره دغدغه سیاسی اش بنویسه که ظرافت رو فدا کرده . من نتونستم توی ذهنم این کارو بصورت نمایشنامه اجرا کنم، برعکس کار قبلی که واقعا شیفته بودم و برام تازه بود. انگار بازیگرها اومده بودن فقط تند تند دیالوگ بگن و هی تکرار کنن دموکراسی چجوریه. نقش من بعنوان مخاطب کار نادیده گرفته شده بود. پس من چکاره ام ؟ همه چیز مثل خوراک جویده و آماده بود برام. حتی بو و مزه رو انگار برام توصیف میکردن. چیزی برای کشف نداشت. مسله مطرح نمیشد. درگیر نمیکرد. برای من تنها جذابیت نمایشنامه شعر هایی بود که شخصیت نیما توی بازجویی میخوند . که خب اخه چرا اونجا؟ دیالوگ کم داشتی که چند صفحه شعر جا دادی توی بازجویی؟ در مجموع دوسش نداشتم. .... نکته مثبت خوندن نمایشنامه برام اینه که دارم با نویسنده های ایرانی آشنا میشم و کشف اونها برام جذابه. همخوانی هم جذابترش میکنه🙃
هر روز به مردن فکر می کنم به مریضی قحطی خشونت تروریسم جنگ به آخرالزمان و همین کمک میکند به هیچی فکر نکنم * خوشه های خوش طعم اطمینان زیردندان کدامین واقعیت تلخ له شدید؟ که امروز اعتماد مرا اعدام کردند، و من میان جمجمه های پوک و قلب های گندیده باور کودکی ام را گم کردم. شک! ای شک فهیم! مرا در اوج تقدس یکبار، تنها مگذار من از حماقت های صادقانه میترسم. خاطره حجازی چقدر دوست داشتنی و تاثیرگذار بود این نمایشنامه اونم امشب!!! ماجرای چند دوست ،نزدیک انتخابات مشهور! و دست گیری نیما و بازجویی و مرور خاطرات نمیدونم چاپ شده یا نه! احتمال زیاد نه استفاده ی به جا و مناسب از اشعار! از زبان نیما شخصیتی که اول متنفر بودم ازش حالا دوسش دارم حقیقت چیزی که از دموکراسی توی ذهنمه به خوبی توی برنامه ریزی برای سفر به لنگرود بیان شده بود دوست داشتم این نمایشنامه رو! شاید یه چیزی بیشتر از دوست داشتن! خیلی جاهاش حرف دل جوونای دور و برم بود ..جاهای تلخش
یکی از قوی ترین نمایشنامه هایی که خونده م. به نظرم محمد یعقوبی جزو نمایشنامه نویس هایی هست از نسل خودش که تونست از زیر سلطۀ بیضایی بیرون بیاد که صدای خودش رو پیدا کنه، و تو بهترین کارهاش - که به نظر من همین نوشتن در تاریکی باشه - شاهکار خلق کرد. اثر یه اثر سیاسیه، در مورد زندانی ها و بازپرسی های هشتاد و هشت. البته این سیاسی بودن به معنای غیر هنرمندانه بودن نیست، بلکه درست برعکس. نمایشنامه سرشاره از تکنیک های ناب و زیبا؛ طنز به جا و جذاب؛ گفتگوهای طبیعی و متفاوت و کار شده. شروع و پایان فکر شده و خوب برای صحنه ها. و یه پایان به شدت به شدت به شدت تکان دهنده.
به جهت موضوعش که انتخابات کذایی هشتاد و هشت بود و به جهت دیالوگهای باورپذیر بازجو و متهم و همینطور دیالوگهای بین باقی شخصیتها که بهروز و قابل درک بود، از نظر من سه ستاره را دارد، اما، تو را به جان هر کسی که میپرستید زبان بینوای فارسی را بازیچه سلایق شخصیتان نکنید. اگر لزومی به تغییر هست باید از مرجع رسمی و بهطور همهگیر اجرا شود نه توسط هر کس در کتاب و متن چاپ شدهاش.
شخصیت محمد در عین حال منفورترین و دوست داشتنی ترین شخصیت کاره کم کم باهاش پیش می رین بعضی جاها می گین نه انسانه خودش هم داره اذیت می شه بعد یهو می گین اه نه نگاه چه آدم بدیه ببین چی کار می کنه و در آخر کار چیزی که شما فکرش رو نمی کردین اتفاق میفته. احتمالش رو می دادین اما واقعا خیال نمی کردین اینطوری بشه و اونجاست که می گین وای وای عالی بود. این تحت تاثیر قرارگرفتن ها، این تغییر کردن ها، این انتخاب کردن راهِ خود.
قسمت میانی کار که جمع اون جووناست شاید یکم حوصله سربر باشه اما نیازه تا اون مباحث جا بیفته و به شدت ساده و خوب توضیح داده می شن و شما می تونین بفهمین چی به چیه و خودتون رو توی یکی از اون افراد جمع پیدا کنین. کنار هم قرار دادن عقیده های متفاوت آدمایی مثه خودمون، توی دوره ی خودمون و راه مشترکی که دارن و حالا باید از چیزهایی بگذرن و تصمیم بگیرن.
هوشمندانه. داستان حوالی انتخاب ۸۸ میگذره. و یک پرده درمیون میچرخه بین جمع دوستانهایه که سر رفتن به لنگرود -و یا موندن و برگشتن از آلمان - بحث میکنن و بازجویی از یکی از اون جمع توی اتاق بازجوییه. پردههای بحث تمرین دموکراسیه، نقدی به اینکه رأیگیری به عنوان نمود دموکراسی چهجوری داره کار میکنه و چهجوری جواب نمیده و حق ضایع میشه. پردههای بازجویی عجیب درومده. فضای تاریک اتاق بازجویی که با شعر خوندنهای نیما، که مترجمه، روشن میشن.
سخته نظر دادن در موردش. اصولن با کلیت تمثیلی و استعاری حرف زدن و تقلیل دادن یک موضوع به یک مثال دورهمی مشکل دارم. واسه همین روایت سفرها رو اصلن دوست ندارم. اما در عوض ماجرای نیما(؟) و پایان بندی رو دوست داشتم.
این رو هم در نظر بگیریم که نویسنده صرفن روی داستان تمرکز کرده و از صحنه و حرکت هیچ حرفی نزده. شاید خوبه که این رو به کل به کارگردان سپرده، اما بهتر نبود اگر ...؟
راجع به دوران انتخابات هشتاد وهش و اتفاقات بعدش به شکل سربسته بود، یه گروه خبرنگار یک روزنامه که باهم دوست هستند ،بنظرم خیلی دچار شعارزدگی بود و شخصیتهای داستان جز آدمهایی بودند که ادای روشنفکرهارو درمیارن بیشتر تا اینکه بشه روشنفکر تلقیشون کرد و همچنین شخصیت محمد داستان به عنوان بازجو خیلی دور از واقعیت بود ولی در کل توی فضای کاملا محدود و بسته ایران حتی تلاش برای حرفای سطحی زدن هم بنظرم قابل تقدیر هست
تاریخ نوشتن نمایشنامه نشان میدهد که نویسنده در هنگام نوشتن اثر در سرخوردگی شدید به سر میبرده و این کاملا در موقعیت و فضای نمایشنامه آشکار است و بر کیفیت کار اثر منفی گذاشته.