خب من شعر سپید را دوست دارم؛ لیلاکردبچه هم خوب سپید می گوید. هرچند شاعر مورد علاقه ام نیست، اما خوب شعر می گوید.
این اولین کتابی بود که از کردبچه خواندم. و دوبار خواندم. و بخش های زیادی را که علامت گذاری کرده بودم در کتاب، بارها و بارها و بارها.
*
یک روز برمی گردی که باد
تمام آدمها را برده است
جاده ها مثل کلاف سردرگمی دور خود پیچیده اند
و زمین
یک گلولۀ کاموایی بزرگ شده است
که برای تنهایی عصرهای یخ بندانت
خیالبافی می کند
*
بگذار کمی بخندم
پیش از آنکه یادم بیاید
لبهایم را نیز
فراموش کرده ام
*
چرا می خندند
به من که با هر زبانی گریه می کنم
و بغضی در گلویم است
که پنهان کردنش
هربار لهجه ام را عوض می کند
*
ماه
میان پنجره های دلتنگ جیره بندی شده است
*
و چه انتظار بزرگی است
این که بدانی
پشت هر دوستت دارم
چقدر
دوستت دارم
*
اینها شعرهای کاملی نیستند البته. بخش هایی از شعرن. تصویر و احساس در شعرش کولاک می کنه انصافاً... دوست داشتم چند شعر کاملش را بنویسم، اما گمانم حظِ خواندن کامل کتاب را ازتان بگیرم اینطور