می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست. درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ. اما انگار بیش تر آدم ها در برابر این همراه، اختیار و اراده شان را از دست می دهند و ادامه ی زندگی برایشان ناممکن می شود. وقتی درد ها یکی دوتا نباشد و همه بی درمان. وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد، روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به دردهایت لبخند بزنی.
تازه فهمیدم مجموعه ی "اینک شوکران" مال جانبازهاییه که بعد از اتمام جنگ شهید شدن!
هیچی راجع به این کتاب ندارم بگم. فقط خیلی خیلی متفاوت بود. و من این تفاوتو دوست داشتم. موقع خوندن کتابای این مجموعه همش ناراحت میشم که چرا این آدما اینقدر به خودشون و به خونواده ش زیادی و الکی سخت گرفتن؟! میدونم شاید این حرف بی انصافی باشه، اما حقیقتا ناراحت میشدم وقتی میخوندم که پسر چندماهه ی شهید طالبی از شدت عفونت گوش امکان کر شدنش بوده و ایشون حتا نیومده که ببردش دکتر. یعنی حداقل کاری که یه پدر برای فرزندش میکنه.
و این کتاب متفاوت بود. یه جور خوبی متفاوت بود! مث همون جایی که واسه دختر 7 ساله ش لاک و نوار آهنگ میخره و بهش میگه فقط وقتی میری بیرون پاکشون کن :)
فوق العاده بود. از همان اول که برای خواستگاری آمدند با لباس های خیس و بعد هم آن پیژامه و پیراهن آقاجون...تا آن جایی که پرستار برگشت به شهلا گفت همسر شما فوت کرد... فوق العاده بود ولی خیلی درد داشت...
آخر کی اسم تو را گذاشت ایوب؟ می دانی؟ تقصیر همان است که تو این قدر سختی کشیدی...
خیلی کم پیش می آید با کتابی اشک بریزم ولی با این کتاب خیلی گریه کردم. انتظار نداشتم این طور شهید شوند...انتظار نداشتم این طور زندگی کرده باشند...
روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به دردهایت لبخند بزنی.
من که فقط زندگی شهید را خواندم،یک دنیا درد کشیدم با کتاب.خود شهید چه کشیده.... دردناکترین قسمتش جایی بود که یکی از بچه ها بعد از شهادت پدر مدرسه نمی رفت و به مادرش می گفت:بابا که رفت،اگه برم مدرسه ببینم تو هم رفتی بعد چی کار کنم؟ شادی روح شهید صلوات.
این آدم متفاوت بود...این آدمها فرق داشتند....فضای خانه شان پر بود از مهر و لبخند...با لبخند همراهی میکنی اوایل کتاب را...این آدم متفاوت و بی پروا را انگار جایی دیده ای...یک جایی به بعد دردی هست که نمیدانی باهاش چ کنی...به شدت پیشنهادش میکنم...به شدت حالم را متحول کرد...:)
جنگ تمام شد و مرد به شهر برگشت. با تنی خسته و زخم های که در آن ، که آرام آرام خود را نشان می داد. زخم های که می خواست سالهای سخت ماندن را کوتاه کند، اما زندگی در کار دیگری بود؛ لحظه لحظه اش او را به خود پیوند می زد و ماندن بهانه ای شده بود برای این که این پیوند ردی بر زمین بگذارد...
یک جاهایی آدم چون مطمئن است ایوب شهید میشود و از این درد و رنج رها، به خواندن ادامه می دهد، وگرنه توانی برایت نمی ماند که خط به خط درد های ایوب را بخوانی و گذر کنی....
یه دختر فداکار که اصرار داره با یک جانباز ازدواج کنه تا تونسته باشه قدمتی به اسلام و انقلاب کنه. ایشون جانباز اعصاب و روان هم بودن و سختی های زیادی رو گذروندن. اول کتاب عاشقانه و بامزه و آخرش تلخ و دلخراش..
جز معدود کتاب هایی هست که داستان زندگی کنار یک جانباز اعصاب و روان رو به خوبی روایت کرده! قصه ی عشق و سختی ها و شیرینی های زندگی دو نفر و تلاش اون ها برای فهمیدن دنیای هم! ریتم و روایت داستان اونقدر قشنگ هست که دلتون بخواد اون رو چندین بار بخونید. _____ لینک کتاب در طاقچه:
بعد از خوندن جلد دوم اینک شوکران، تصمیم گرفتم دیگه هیچ کتابی از این مجموعه رو نخونم. چون خیلی اذیت شدم. روایت این کتابها در عین زیبایی، نابودکننده هم هستند. این کتاب نسبت دو کتاب قبلی کمتر قلب آدم ��و میفشرد و از این لحاظ بهتر بود.
در مورد محتوای کتاب هم چیزی نمیتونم بگم. زبان آدم از توصیفِ اینهمه فداکاری و ایثار قاصره. حتماً بخونید. پیشنهاد میشه.