در جهان هانری ژرژ کلوزو، مرگ چیزیست که نه از آسمان، که از دل جاده میتراود؛ از هر دستانداز، از هر لرزش فرمان، از هر نگاهِ مردد. «مزد ترس» فیلمیست که اضطراب را نه از طریق موسیقی، بلکه از طریق تعلیقِ ناب و بیپیرایه القا میکند. اینجا ترس، فریاد نمیزند؛ در سکوت میلرزد.
کلوزو قهرمان نمیسازد، بلکه آدمهایی را کنار هم میگذارد که قهرمانشدن، آخرین گزینهشان است. کارگرانی مهاجر، بیپول، بیوطن، بیآینده. آنها بهمعنای واقعی کلمه «در تبعید»اند: تبعید از آسایش، امنیت، معنا. جایی در آمریکای جنوبی، روستایی فقیر، با نیکرهای از تمدن، به میدانِ اضطراب بدل شده. یک شرکت نفتی، آدمهایی را استخدام میکند تا محمولهای از نیتروگلیسیرین را از میان کوه و بیابان و جادههای خاکی و ترسناک عبور دهند. نیتروگلیسیرینی که اگر ذرهای بلرزد، همهچیز را با خودش میبرد.
لحظه به لحظهاش درگیر این پرسش است: تا کی دوام میآورند؟ هر ثانیهای که چیزی منفجر نمیشود، شبیه یک معجزه است. کلوزو نه با انفجارهای مهیب، که با نلرزیدنِ تایرها، با گذشتن از پل چوبی، با دورزدنِ یک صخره، کاری میکند که نفس مخاطب در سینه حبس شود. و عجیب آنکه بدون موسیقی، بدون افکتهای صوتی دروغین، تنها با تدوین و دوربین، ترس را تا پوست و استخوان میرساند.
اما این فیلم فقط یک تریلر نیست. فراتر از همهچیز، «مزد ترس» نمایشِ برهنهی بردگی مدرن است. آنها پولی میخواهند که فقط در ازای «بازی با مرگ» به دست میآید. و این خودِ سرمایهداریست در خشنترین و بیرحمترین شکلش: جان در برابر نان. همانطور که نیتروگلیسیرین هیچ تعهدی به کسی ندارد، سرمایه هم چنین است. مردها به هم پشت میکنند، میهراسند، میلرزند، میمیرند؛ اما کامیون باید برسد. و وقتی میرسد، اصلاً معلوم نیست چه چیزی را نجات دادهاند؟ پول؟ غرور؟ آدمیت؟
فیلم با پایانبندیای گزنده و نومیدکننده، با لبخندی که مرگ را به سخره میگیرد، تمام میشود. کاراکتری که باقی مانده، از جادهای پرپیچ بازمیگردد؛ رقصکنان، بیخبر از اینکه مرگ هنوز تمام نشده. در این فیلم، پایان راه یعنی آغاز فروپاشی. «مزد ترس» آیینهایست که مرد را در برابر سایههای خودش قرار میدهد. در جادهای که هیچ مقصدی ندارد، فقط این سؤال میماند: جان ما، دقیقاً چند دلار میارزد؟