گواتی سرگذشت دختری بلوچ است که همه آرزوها،امیدها، خواسته هایش را در تورم بلورین گلو پنهان کرده و از پی عشقی خاطره انگیز، به سکوت و خاموشی گنگ زبانان نشسته، سخن نمی گوید، لال وار در کویر پر عطش به سوی آینده ای مبهم گام بر می دارد.
محمدرضا یوسفی (زاده ۱۳۳۲، همدان) نویسنده و نظریهپرداز ادبیات کودکان و نوجوانان اهل ایران است. اولین اثر داستانی او، «سال تحویل شد»، در سال ۱۳۵۷ منتشر شد. وی علاوه بر داستاننویسی برای کودکان و نوجوانان، تجربههایی در نمایش نامهنویسی و فیلم نامهنویسی نیز دارد. به گفتهٔ خودش تا کنون بیش از ۲۰۰ اثر عمدتاً داستانی برای کودکان و نوجوانان منتشر کرده ست.
من که دلم ریش شد.. به نظرم نمیتونیم این رمان رو رمان نوجوان به حساب بیاوریم.. این داستان واقعگرا فراتر از درک و احساسات نوجوانان است.. البته این نظر منه. و این رو با توجه به این نکته میگم که یوسفی خیلی جاهای رمان رو سانسور کرده. وگرنه ازدواج یه دختر 13 ساله با یک پیرمرد خیلی زجرآورتر از این حرفهاست. طفلک زرگل عاشق عبدالرحمن است و عبدالرحمن هم او را دوست دارد و برای همین هم وقتی زرگل با حاج بابا ازدواج میکند به زاهدان میرود. چند قسمت از داستان که بسیار تکان دهنده هستن رو اینجا میارم:
«به من نگو حاج بابا.» پس چی بگویم؟ من حالا خب شوهر تو هستم. شوهر؟! ها! بگو... چه بگویم؟ همه میگویند حاج بابا. تو چیز دیگری بگو! عبدالرحمن بگویم؟ چرا عبدالرحمان؟ اسم قشنگی است، نه؟ همان حاج بابا بگو. فردا گیج میشوم و اسم خودم را از یاد میبرم. نگویم عبدالرحمن؟ نه! جایم را بینداز. خواب چشمانم را میسوزاند. صص. 77-78.
این همه زن میخواهی چه کنی حاج بابا؟ زن رونق کار میآورد. هر چه بیشتر، بهتر! ص. 79
بی بی چرا مردها گواتر نمیگیرند؟ همه ی بدبختی های عالم مال زنهاست. گوات هم روی آن! ص. 67