علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد يک نفر در آب دارد میسپارد جان يک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که میدانيد آن زمان که مست هستيد از خيال ِ دست يابيدن به دشمن آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد که گرفتستيد دست ِ ناتوان را تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد آن زمان که تنگ میبنديد بر کمرهاتان کمربند ...ا در چه هنگامی بگويم ؟ يک نفر در آب دارد میکند بيهوده جان قربان آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد نان به سفره جامه تان بر تن يک نفر در آب میخواند شما را موج ِ سنگين را به دست ِ خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده سايههاتان را ز راه ِ دور ديده ، آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابیاش افزون میکند زين آبها بيرون گاه سر ، گه پا آی آدمها او ز راه ِ مرگ اين کهنه جهان را بازمیپايد میزند فرياد و امّيد ِ کمک دارد . آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشایيد موج میکوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش میرود ، نعرهزنان اين بانگ باز از دور میآيد آی آدمها و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک باز در گوش اين نداها آی آدمها
مرگ سیب با یک گاز پدر ما را زمین گیر زمین کرد و زمان را بر سرمان خراب سیب را خوب ببین در دستانم که نه حجمی دارد ونه وزنی و خاری اما این همان زهری بود خوشبو که مردابی را را انداخت به نام زندگی ساویور samansaviour
این کتاب جزو مجموعهٔ گزینه اشعاری است که نشر مروارید برای شاعران مطرح معاصر سالهاست در قطعهای مختلف از جمله جیبی منتشر میکند و برای من جزو خاطرهانگیزترین و جذابترین مجموعه گزینه شعر است.
کل این کتاب ۳۴۰ صفحه است که شروعش با مقالات چند نفر از جمله اخوان ثالث و جلال آل احمد است. ترتیب شعرها از آخر به اول است. نیما برخلاف بسیاری از شاعران معاصر هر چه جلوتر رفت بهتر شد: معمولاً شاعران از میانسالگی به بعد در دستاوردهای جوانیشان درجا میزنند و چیز زیادی برای عرضه ندارند. اکثر شعرهای معروف نیما، به غیر از منظومهٔ افسانه، برای ده سال آخر عمر نیما یوشیج است.
نوآوری نیما فقط در ظاهر نبود؛ او همراه با مشروطه و تجدد، این تفکر را در شعر خودش ساری و جاری کرد؛ کما این که در بخشی از منظومهٔ بلند فسانه میگوید (حرف درگوشی: تصنیف فسانه از ایرج بسطامی را گوش کنید. این تصنیف بخشی از همین منظومهٔ افسانه است.)
حافظا! این چه کید و دروغیست کز زبان می و جام و ساقیست؟ نالی ار تا ابد، باورم نیست که بر آن عشقبازی که باقیست من بر آن عاشقم که رونده است
او همچنین اصطلاحات مازندرانی را به شعر وارد کرد. به قول خودش، ما شمالیها به جای برداشتن میگوییم گرفتن. چه ایرادی دارد من به زبان مادری همین طور بگویم؟ (چقدر سال اول دانشگاه سر همین «گرفتن» گفتن مورد تمسخر قرار گرفتم تا کمکم یاد بگیرم تهرانیطور حرف بزنم!)
در راه چالوس نزدیکیهای مرزنآباد، راه فرعیای است به سمت یوش. بارها و بارها این تابلو را دیدم ولی هیچ وقت فرصت نکردم به یوش بروم. اصلاً پسوند «یج» در سمت ما خیلی مرسوم است مثل انگورج که ظاهراً برای مردم اهل روستانی انگوران است یا الآملج برای روستای الآمل. لذا به قول معروف اگر تصاویر بدیع نیما برای خیلیها احساس است؛ برای ما خاطره است. بچه که بودیم فکر میکردیم قورباغه بکشیم، باران میگیرد. خدا ما را ببخشد؛ یکی دو بار مرتکب این خبط شدیم و باران آمد. البته احتمالات را وسط بیاریم، اتفاق عجیبی نبود. نیما هم میگوید: «قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟»
در مقایسه با اخوان ثالث و شاملو، زبان نیما خیلی سست است؛ در مقایسه با سهراب سپهری، کمتخیل و در مقایسه با فروغ فرخزاد کماندیشه اما همهٔ اینها مهم نیست. مهم آن است که نیما خطشکن بود. ای کاش شعر نیمایی بیشتر پی گرفته میشد. نمیدانم چرا شاعران معاصر، پنداری نیمایی را در شأن خود نمیبینند غیر از استثناهایی مثل شفیعی کدکنی و قیصر امینپور.
ایران که رفته بودم شمارهای از مجلهٔ «اندیشهٔ پویا» خریدم که در چند صفحه اسناد جالبی از نشریات آن زمان در مورد طرفداران و مخالفان نیما یوشیج آورده است. فرصت کردید بخوانید: https://www.jaaar.com/kiosk/issues/in...
فروغ نیما را استاد اول و اخر خود می دانست و به نوعی تمام شاعران هم نسلش خود را وام دار و تاثیر پذیر از نیما می دانستند. فروغ به خوبی می دانست باید برای اولین ها احترام ویژه ای قائل بود. خود نیما هم در جایی گفته بود که به مانند رودخانه ای است و هر کس می تواند از آن آب بردارد. او نگاه شاعران را نو کرد و به درستی به او لقب پدر شاعران معاصر را داده اند. او همیشه از نفهمیده شدن یا بد فهمیده شدن بیزار بود و مدام می گفت کاری که من میکنم ریختن آب در خوابگاه مورچگان است. هنوز هم با گذشت این همه سال از درگذشت نیما کسانی که عاشق سبک کلاسیک هستند او را به باد نقد می گیرند. دید نگاهش در اشعارش گسترده است و فقط معطوف به ایران نمیشد و در شعرهایش به دنبال یک نگاه جهانی است و روی صحبتش با تمام مردم دنیاست. او به خوبی دریافت که شعر کلاسیک در حال مرگ است و در یک بن بست همیشگی گرفتار شده است پس شعر را متحول ساخت و روح جدیدی به آن دمید و باعث بالندگی و رشد روز افزونش گشت. او شعر را آیینه زندگی می دانست و کاملا به این موضوع آگاه بود که فهم کارش در زمان حیاتش غیر ممکن خواهد بود ......
روز شيرينم که با من آشتی بودش نقش ناهمرنگ گرديده سرد گشته، سنگ گرديده با دم پاييز عمر من؛ کنايت از بهار روی زردی همچنان که مانده از شبهای دورادور بر مسير خامش جنگل سنگچينی از اجاق خرد اندر او خاکستر سردی