Jump to ratings and reviews
Rate this book

آواره بی خورشید

Rate this book

103 pages

First published January 1, 1382

Loading...
Loading...

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (33%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
2 (33%)
1 star
1 (16%)
Displaying 1 of 1 review
16 reviews1 follower
March 12, 2025
محمد سرور و بومان هر دو از اهالی افغانستان هستند که سرنوشت آن‌ها را کنار هم قرار داده است. آن‌ها در اردوگاه پناهندگان افغانستان با هم روبرو می‌شوند. محمد سرور نویسنده‌ای مشهور است که بعد از گذراندن سختی‌ها و رنج‌های بسیار، گمان می‌کند که دیگر هیچگاه نمی‌تواند دست به قلم شود و داستان بنویسد. اما بومان جرقه امیدی در دل او ایجاد می‌کند و انگیزه‌ای می‌شود برای اینکه او دوباره دست به قلم شود و داستان زندگی بومان را بنویسد.
پس داستان روایتگر زندگی پسر بچه ده-دوازده ساله افغانستانی به نام بومان است. او در افغانستان به همراه خانواده‌اش زندگی می‌کند. زمانی که افغانستان درگیر حمله طالبان و جنگ می‌شود؛ پدر، خواهر و برادرش در بمباران از دنیا می‌روند. تنها او می‌ماند و مادر و مادربزرگش. مادر برای حفظ جان بومان تصمیم می‌گیرد هر طور که شده او را به ایران بفرستد. بومان دلش نمی‌خواهد از آن‌ها جدا شود. اما مادر او را قانع می‌کند که برای گذران زندگی و تامین مخارج باید به ایران برود و کار کند. بومان در ایران، در ورامین در یک باغ مشغول به کار می‌شود.
اما همواره سودای سرزمین مادری را در سر دارد. بچه‌ها نگاه خوبی نسبت به بومان ندارند و همواره او را با حرف‌هایشان آزرده خاطر می‌کنند. آن‌ها خطاب به بومان می‌گویند: مگر سرزمین خودتان نان ندارد؟ خورشید ندارد؟
بومان هم در جواب می‌گوید: دارد. خوب هم دارد. سرزمین ما مامه خورشید دارد. اما بچه‌ها حرف‌ او را جدی نمی‌گیرند. بومان می‌خواهد به آن‌ها ثابت کند که دروغ نمی‌گوید. برای همین به تنهایی راهی افغانستان می‌شود تا مامه‌خورشید را به ایران بیاورد و به بچه‌ها ثابت کند که دروغ نمی‌گوید. او در راه با مشکلات و سختی‌های فراوانی مواجه می‌شود.
بومان در راه به الاغ پیری برمی‌خورد گمان می‌کند که الاغ، صاحب خود را گم کرده است. برای همین هر طور شده صاحب الاغ را پیدا می‌کند. اما متوجه می‌شود که صاحب الاغ از قصد آن را در بیابان رها کرده است. از اینجا به بعد بومان با این الاغ همراه می‌شود و به نوعی همدم او در غربت همین حیوان است. زمانی که او از وسط ریل راه‌آهن در حال رد شدن است، ماموران قطار او را دستگیر می‌کنند و به دادگاه می‌برند تا در مورد وضعیت او تصمیم بگیرند. قاضی به بومان پیشنهاد می‌دهد که با آن‌ها زندگی کند. اما بومان زیر بار نمی‌رود و می‌گوید که قصد دارد به افغانستان برگردد. در نهایت بومان را به اردوگاه پناهندگان افغانستان می‌فرستند.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Displaying 1 of 1 review