جیمز جویز یکی از برجستهترین نویسندگان بزرگ جهان و مشهورترین نویسنده ایرلند است که کمتر کسی است که با نام و آثار این نویسنده آشنا نباشد. بیشتر آثار جیمز جویس به فارسی برگردانده شده که از ایشان رمان و داستان کوتاه و شعرهای بسیار قوی به یادگار مانده است. در این مجموعه داستانهای کوتاه دیگری با عنوانهای خودپرها، برخورد، اعرابی پس از مسابقه، دو عاشقپیشه، پانسیون، پاره ابر، بدیلها، گل، حادثه تاثرآور، روز عشقه در ستاد انتخابات، مادر، بخشایش، بردگان، و سالشمار زندگی به نگارش درآمده است.
James Joyce was an Irish novelist, poet, and a pivotal figure in 20th-century modernist literature, renowned for his highly experimental approach to language and narrative structure, particularly his pioneering mastery and popularization of the stream-of-consciousness technique. Born into a middle-class Catholic family in the Rathgar suburb of Dublin in 1882, Joyce spent the majority of his adult life in self-imposed exile across continental Europe—living in Trieste, Zurich, and Paris—yet his entire, meticulous body of work remained obsessively and comprehensively focused on the minutiae of his native city, making Dublin both the meticulously detailed setting and a central, inescapable character in his literary universe. His work is consistently characterized by its technical complexity, rich literary allusion, intricate symbolism, and an unflinching examination of the spectrum of human consciousness. Joyce began his published career with Dubliners (1914), a collection of fifteen short stories offering a naturalistic, often stark, depiction of middle-class Irish life and the moral and spiritual paralysis he observed in its inhabitants, concluding each story with a moment of crucial, sudden self-understanding he termed an "epiphany." This collection was followed by the highly autobiographical novel A Portrait of the Artist as a Young Man (1916), a Bildungsroman that meticulously chronicled the intellectual and artistic awakening of its protagonist, Stephen Dedalus, who would become Joyce's recurring alter ego and intellectual stand-in throughout his major works. His magnum opus, Ulysses (1922), is universally regarded as a landmark work of fiction that fundamentally revolutionized the novel form. It compressed the events of a single, ordinary day—June 16, 1904, a date now globally celebrated by literary enthusiasts as "Bloomsday"—into a sprawling, epic narrative that structurally and symbolically paralleled Homer's Odyssey, using a dazzling array of distinct styles and linguistic invention across its eighteen episodes to explore the lives of Leopold Bloom, his wife Molly Bloom, and Stephen Dedalus in hyper-minute detail. The novel's explicit content and innovative, challenging structure led to its initial banning for obscenity in the United States and the United Kingdom, turning Joyce into a cause célèbre for artistic freedom and the boundaries of literary expression. His final, most challenging work, Finnegans Wake (1939), pushed the boundaries of language and conventional narrative even further, employing a dense, dream-like prose filled with multilingual puns, invented portmanteau words, and layered allusions that continues to divide and challenge readers and scholars to this day. A dedicated polyglot who reportedly learned several languages, including Norwegian simply to read Ibsen in the original, Joyce approached the English language not as a fixed entity with rigid rules, but as a malleable medium capable of infinite reinvention and expression. His personal life was marked by an unwavering dedication to his literary craft, a complex, devoted relationship with his wife Nora Barnacle, and chronic, debilitating eye problems that necessitated numerous painful surgeries throughout his life, sometimes forcing him to write with crayons on large white paper. Despite these severe physical ailments and financial struggles, his singular literary vision remained sharp, focused, and profoundly revolutionary. Joyce passed away in Zurich, Switzerland, in 1941, shortly after undergoing one of his many eye operations. Today, he is widely regarded as perhaps the most significant and challenging writer of the 20th century. His immense, complex legacy is robustly maintained by global academic study and institutions such as the James Joyce Centre in Dublin, which ensures his complex, demanding, and utterly brilliant work endures, inviting new generations of readers to explore the very essence of what it means to be hum
میدانم ترجمه قدیمی است، اما جان عزیزتان نوشیدنی الکلی را "نوشابه" ترجمه نکنید. با تمام محدودیتها و سانسورهای احمقانهای که همه میدانیم که هست، اما باز هم معادلهای بهتری برای نوشیدنیهای الکلی میتوان پیدا کرد که به زمینهی داستان نیز نزدیکتر باشد. مثلا خود کلمهی "نوشیدنی" شاید بهتر از "نوشابه" باشد. چرا باید یک کارمند ایرلندی که زیر فشار کاری هولناکی است ناگهان هوس "نوشابه" کند و با خوردن آن آرام بگیرد؟ کل تصویری که جویس تلاش میکند بسازد با این نوشابه گفتن از هم میپاشد. حالا هر چقدر من خواننده تلاش کنم که نوشابه را الکل بفهمم و بخوانم، اما ذهن ایرانی من در همان ابتدا نوشابه را کنار چلوکباب و فستفود میفهمد و تصویر میکند و سخت است که مدام بخواهد با این میراث تصویری و فرهنگی خودش بجنگد و نوشابه را الکل بفهمد و بخواند. مرداد ۱۴۰۲
یک مجموعه با 15 داستان کوتاه جالب .نوشتهی زیر بر اساس داستا گِـــل این مجموعه هست :
ماریا دختری که همیشه با خود" آشتی" به همراه دارد و کسانی را که مهمان خانه اش می شوند با قلمه هایی از شمعدان های گلخانه اش بدرقه می کند.وی بعد مرگ پدر و مادرش به زندگی و کار در رخشوی خانه ای مشغول شده است . امشب شب هالوئن است و ماریا به دیدار خانواده اش می رود و و در فکر تهیه هدیه هایی برای خانواده اش است . او برای بچه ها کیک ساده و برای بزرگ تر ها کیک الو خریده و با شادی سوار تراموا میشود و خوشحال از اینکه درآمدی دارد و روی پای خودش می ایستد . در تراموا پیرمردی با او مشغول صحبت می شود و به تحسین او می پردازد و این برای ماریا دلپذیر است .وقتی به مهمانی میرسد متوجه می شود که کیک های آلو را که آن همه از خریدشان خوشحال بود گم کرده است .شاید هنگام تعریف های پیر مرد بیش از حد دست و پای خود راگم کرده است . بازی جشن هالوئن آغاز می شود و او باید با چشم های بسته انتخابی بکند .همه ی دوستانش برای او آرزوی انتخاب "حلقه " را دارند تا شاید در سال جدید ازدواج کند .از فکر شوهر صورتش سرخ می شود و ادعا می کند که علاقه ای به ازدواج ندارد . چشم های ماریا ی خوش قلب را می بندند .او دست دراز کرده و جسمی نرم و مرطوب را لمس می کند. همه سکوت می کنند کسی چیزی در باره ی باغچه می گوید .چشمان ماریا را باز نمی کنند و می گویند که باید دوباره انتخاب کند این بار کتاب دعا نصیبش می شود و چشمانش را باز می کنند . ماریا بی خبر از گِلی که انتخاب کرده بود به کتاب دعا و سرنوشتش در سال آینده می اندیشد .حالا او باید آوازی بخواند : "اما به خواب دیدم و این از هرچیز بیشتر مشعوفم داشت که تو همچنان دوستم داری ".
اول اینو بگم، من چطور میتونم به کتابی که نوشیدنی های الکلی رو نوشابه ترجمه کرده اعتماد کنم؟ در کل داستان هایی نبودن که من رو جذب کنن، شاید بخاطر خود داستان ها بود، شاید ترجمه یا اینکه بخاطر اوضاع روحی خودم که الان درگیر استرس های این کرونا و.... هستیم. دوستان قصه آخر رو بهترین داستان معرفی کردن، شاید به این دلیل گفتن که تو بقیه داستان ها چیزی ندیدن، در کل داستان مردگان خوب بود نسبتا(در حد یه قصه بسیار معمولی چخوف) وجه مثبت کتاب رو میشه همون مقدمش دونست که به نوعی قصه زندگی نویسنده رو در قالب یه داستان تعریف کرده بود.
برای من تفاوت اصلی این سه نویسنده ملیتهای آنهاست، هر سه پیکرتراشانی هستند که دشتها و کوههای پیشینیان خود را تیشه به دست به شکل خدایان سرزمین خود تراشیدهاند. هنرشان بهقدری جلو رفته است تا برای آنچه کلاسیکها به صدها صفحه برای توضیح و بیان آن نیاز داشتند، در چند ده صفحه ولی صریحتر، کوبندهتر و از همه مهمتر واقعیتر به رخ خواننده بکشند. بهصورت معجزهآسایی تقریباً هیچ کلمه و جملهای در اکثر داستان هایشان اضافی نیست از تمام پتانسیل و قدرت کلمهها بدون هیچ بزرگنمایی و توصیفهای مبالغهآمیز، استفاده شده است. همه چیز مثل پیادهروی در خیابان، واقعی، زنده و در حال جریان است نه صدایی از آسمان و نویسنده برای تعیین تکلیف میآید نه نیروی نامرئی سرنوشت کسی و داستانی را مشخص میکند. همه چیز همان است که دقیقاً میتوانسته باشد، همین!
از اول تا صفحه ۹۴ خوندم( پایان خواهرها) و از اخر مردگان و از وسط عربی رو خوندم. چنتا داستان مونده نمیتونم ادامش بدم. فکرکنم ترجمش اذیتم کرده چون انگلیسی مردگان جذبم و عربی با ترجمه حسن افشار درگیرم کرد. و فیلم ساموئل بکت خود جویس رو برام جالب کرد که راجب خودش بدونم. اینو دراپ میکنم، شرمنده. این مسیری بود که اومدم.
انتخاب و ترجمه ی شایسته ای ست، این که اما بگوییم اینها "بهترین"های جویس هستند، یک "به گمان من" کم دارد. چون هر کس انتخابی دارد. احمد گلشیری اما از مجموع منتخب دیگران، این مجموعه را برگزیده است. یعنی انتخابی از انتخاب ها.
اولش بگم که یک ستاره رو بهخاطر ترجمه و ویراستاری کم کردم. کتابی که من دارم چاپ ۹۱ئه. امیدوارم اگه تجدید چاپ شده، حداقل اشکالات فاحش تایپی و نگارشی برطرف شده باشن. ترجمهی آقای گلشیری هم چندان چنگی به دل نمیزنه و علاوه بر سانسورشدگی مسخرهی بعضی واژهها، حدس میزنم برخی از ظرافتها و مایههایی که میتونست به ترجمه دربیاد، لحاظ نشده. داستانهای این مجموعه _و بهطور کلی داستانکوتاههای جویس_ معمولاً دربارهی اوقات عادی زندگی آدمهای عادیه و کاجرای اصلی طی مدتی چندساعته، نهایتاً یک صبح یا بعدازظهر رخ میده. ضمناً این داستانها خیلی مکانمندن و تقریباً در همهشون به جاهای مختلف در ایرلند اشاره میشه. آدمهاش پیوندی با محیط و چیزها دارن که پرداختی انضمامی ازشون به دست میده. با این همه تا جایی که من فهمیدم، یک مضمون اصلی در هر داستان وجود داره _مثل دوستی، میهنپرستی، مرگ، تحقیر، عشق_ که نوعاً از تجربیات مشترک انسانین و بنابراین وجهی شاعرانه و عاطفی درشون هست. اما این مضمون «اصلی» در واقع فقط به شکلی جانبی و غیرمستقیم طرح میشه، در متن گفتگوها و رخدادهای روزمره، مث یه نخ طلایی در تاروپود یک پارچه؛ و اون وجه شاعرانه هم حضوری لحظهای و ناگهانی داره، مث رودخانهای زیرزمینی که آبش موقع گذشتن از زیر یک شکاف باریک در سنگ، دمی نور رو بازمیتابونه.