What is death and why does it matter to us? How should the knowledge of our finitude affect the living of our lives and what are the virtues suitable to mortal beings? Does death destroy the meaningfulness of lives, or would lives that never ended be eternally and absurdly tedious? Can death really be an evil if, after death, we no longer exist as subjects of goods or evils? How should we respond to the deaths of others and do we have any duties towards the dead? These, and many other, questions are addressed in Geoffrey Scarre's book, which draws upon a wide variety of philosophical and literary sources to offer an up-to-date and highly readable study of some of the major ethical and metaphysical riddles concerning death and dying. Scarre shows that far from being a morbid subject for a philosophy book reflecting on death and its significance doubles as an illuminating way of reflecting on life.
Geoffrey Scarre is a moral philosopher and professor of philosophy at the University of Durham.
His most important work has been on the topics of evil and the Holocaust, and the ethics of archaeology. He has also written on Utilitarianism and John Stuart Mill.
متاسفانه انتخاب اشتباهی بود و به بهای چندماه تحمل و پشتگوش انداختن ناراحتکننده، بالاخره خوندم و تمومش کردم.
به طور کلی شاید بشه گفت کتاب خوبیه ولی نمیدونم مشکل از منه یا چی که مخصوصا در زمانه حال، کتابهایی از این دست و مخصوصا این کتاب اصلا مناسبم نیست. چه کتابهایی؟ کتابهایی که کارشون بیان کردن و کنار هم اوردن نظرات و تفکرات و گفتهها و فرضیههای بسیاری از افراد مهم تاریخ تو یک زمینه خاصی مثل مرگ باشه و بعدش، با در کنار هم قرار دادنشون به یه ساختار منظم برای هیچ برسند. واقعا تعلیق برآمده از این روش، علارغم اینکه فکر کنم واقعا چیز جذابی میتونه باشه تو برخی موضوعات مثل کتاب خوشبختی از همین نشر، برای من و حال و روزم مناسب نیست.
جدای هرچیزی، ترجمه این کتاب به نظرم واقعا خوب بود، چراکه به نظرم چالشهای فراوانی متن برای ترجمه داشته که مترجم به خوبی از پس همشون براومده. حیف که مرگ چیزی نبود که سراغش میرفتم و در این حین، زندگی کمکم از کفمون داره میره...
من به نسبت سنی که دارم، مرگهای زیادی دیدهام. از نزدیکترین عزیزانم گرفته که با مواجهه با مرگشان تمام احساسات در وجودم خاموش شده است؛ تا کسانی که از همان لحظه اولین دیدارم با آنها، در آستانه مرگ بودهاند و هیچ نوع تلاش انسانی قادر به برگرداندن آنها به زندگی نبوده است.
بعد از چندین سال کشاکش احساسی با مرگ، این پدیده مرموز، حس میکردم در مقابل آن به یک نوع پذیرش و رضایت مسلح شدهام؛ تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم با مرگ یکی از عزیزانش مواجه شد. و تنها واکنش صادقانه من این بود که دست و پایم را گم کردم. چیزی که تصور میکردم پذیرش باشد، صرفا از شدت ناتوانی یخزدن و فلجشدن بود.
در طی همین سردرگمیها، از مقابل قفسه کتابی که یکی از اساتیدمان در مقابل اتاقش قرار داده و میتوانی با نوشتن اسم خودت هر چند کتابی که میخواهی به امانت بگیری؛ با این کتاب مواجه شدم. «مرگ». عنوانی مختصر و کوبنده. و بیمعطلی برش داشتم.
اما خب این کتابی نبود که بخواهد به دغدغه من پاسخ دهد. میدانم مشکل از خودم بود که کتابی فلسفی را برای دغدغهای روانشناسانه انتخاب کرده بودم. در هر صورت ایدهی کتاب را دوست داشتم. اینکه دیدگاههای فیلسوفان متعدد از موضوع واحدی را جمعآوری کرده و از نقطهنظرهای متفاوت به آن پرداخته است.
این کتاب جزو اولین کتابهای فلسفه است که خواندهام. از آنجایی که چندان فلسفه نخواندهام، برایم نسبتا سختخوان بود. اما از خوانشش بسیار آموختم. ارجاعات زیادی به ادبیات هم داشت که از خواندنشان لذت بردم.
ترجمه اثر هم با توجه به اینکه به نظر میرسد نثر انگلیسی کتاب به غایت سنگین باشد، به خوبی انجام شده است.
این کتاب شاید چندان نتوانست به دغدغه من از مرگ پاسخ دهد، اما خواندنش تمرین خوبی برای اندیشهورزی درباره مرگ است.
و خب من هنوز هم در مقابل این حجم از مرگ دست و پایم را گم می کنم…