This book seeks to show, against the grain of English language commentary, that Spinoza is neither a Cartesian nor a liberal but precisely the most thoroughgoing materialist in the history of philosophy. The work begins by examining Spinoza’s notion of the materiality of writing, a notion developed through his examination of scripture. It then postulates the three fundamental principles of Spinoza’s philosophy: there can be no liberation of the mind without a liberation of the body, and no liberation of the individual without a collective liberation, and that the written form of these propositions itself possesses a corporeal existence, not as the realization or materialization of a pre-existing mental, spiritual intention, but as a body among other bodies. Ultimately, the book prompts us to consider Spinoza’s philosophy anew, by replacing questions like “Who has read it?” and “Of those, how many of us have understood it?” with “What material effects has it produced, not only on or in minds, but on bodies as well?” and “To what extent has it moved bodies and what has it moved them to?”
نمره ی 5 می دادم اگر گودریدز در 4 توصیف " خیلی خوشم آمد" را نگذاشته بود و اگر می دانستم کتاب خارق العاده دقیقا چیست. تشکر از مونتاگ و از فواد حبیبی بابت ترجمه زیبا، واقعا زیبا
از پایان آغاز کنیم و پس برویم ببینیم چه در می آید از متن پیش رو
در فصل 4 مونتاگ نسخه ی هابز و لاک را می پیچد و انصافا هم خوب می پیچد. انگشت بر جا های قشنگی میگذارد و هابز و لاک را به تته پته می اندازد. مجبورند جواب دهند که این خزعبلات را چطوری سر هم کرده اند و خب، بیشک نمیتوانند از زیر انگشت مونتاگ رها شوند که برخی مسائل {میل دارم بگویم} ایدئولوژیک را بعنوان فلسفههه قالب و غالب کرده اند. مفهوم وضع طبیعی هابز را انگشت میزند، گیر میدهد تا خود هابز لب به سخن بگشاید، بگوید که هه هه حالا منظور این نبود که اولش فقط ادم ها تک بوده اند و بعد در قراردادی حق خود را به شرط اینکه دیگری هم چنین کند به حاکم واگذار کرده اند. بنده فقط می خواستم شما را بترسانم. اما این چیزی که هابز از آن می ترسد چیست؟ آنچه باید از آن ترسید چیست؟ این موضوع فصل 3 است اما پیش از آن لاک. لاک، جان لاک، این سهامدار تجارب بردگان افریقایی، این معبود همه ی لیبرال های همه اعصار، این در یک کلام، ایدئولوگ قشر مایه دار، او با سلطنت مطلقه ای هابز مخالف است. روشنفکر تر این حرف هاست. اما هم چنان منظورش از مردم فقط خودشان است. هم چنان بقیه را، که هنوز اسمی از آنها نمی برم، نه واجد حق رای نه واجد عقل و تفکر درست حسابی می داند. در جایی هم حکم به بکار گرفتن بچه های این بقیه از 3 سالگی برای پرورش درست و ساختن اینده شان می کند. لاک هم از این بقیه می ترسد. لاک هم آن ها را برسمیت نمی شناسد. لاک هم فکر میکند آن ها پایشان را از گلیم شان دراز تر میکنند. لاک هم می ترسد، و مثل هابز باید به تته پته بیفتد.
از چه می ترسی؟ انبوه خلق. [تسلط کمی روی کتاب دارم، هرچند لذتم را برده ام] اسپینوزا خیلی از بدن حرف میزند، یا دستکم منظومه ی اسپینوزایی چنین است: دلوز مثلا. مونتاگ اسپینوزا را یک نومینالیست اقلیتی خوانش می کند. اقلیتی به معنی دلوزی، البته اگر درست برداشت کرده باشم. نومینالیسمی که از هر دو کران کرانمند نیست. بسیط نیست. به اتم نمی رسیم. "هر" بدنی از بدنهایی متشکل است. بدین واسطه بنظرم به طرز خیلی جذابی، واقعا خیلی جذابی، نه در دام لیبرالیسم می افتد و نه قسمی کمونیستم متعالی. این چنین است، بدن ها اگر با هم متحد شوند، قدرت خود را افزایش می دهند و می دانیم که بدین ترتیب است که به جاهایی توانند رسید که به تنهایی نمی توانسته اند، و شاید که اصلا تنهایی دوام هم نمی اورده اند زیرا هیچ کس به ان مقدار قدرت ندارد که تنهایی بتواند از پس زندگی بر آید.(هابز ناکد اوت/ ایا انشان شناسی زیستی و تکامل و ... هم همین را بما نمی گوید؟ انسان های تک افتاده ی چی کشک چی؟) در همین راستا چیز جالبی می گوید: عقل و خرد انبوه خلق، که تعداد زیاد تری از نخبگان را تشکیل می دهند با همین مدل استدلال اسپینوزایی از آنها بیشتر خواهد بود! لذا پشت دستی محکمی باید بر دهان آنهایی زد که میگویند این بقیه، این پسماند ها، که {مثلا/حدسی} حدود 70 درصد را تشکیل میدهند، احمق اند، نمیتوانند فکر کنند، صلاح خویش ندانند، آه پور مالتیتود. انبوه خلق مفهوم همچنان نادقیقی برایم است. اما همین است: یک دریای خروشان، شاید یک بدن که کسی نمی داند چه کاری می تواند انجام دهد و همین میگذارد تا هابز و لاک بر خود بلرزند.
خب این انبوه خلق کو؟ کو انقلاب؟ کو تغییر؟ کو شکستن زنجیره های بردگی؟ چرا انسان ها با همان تهوری برای بندگی شان می جنگند که برای رستگاری شان؟ چرا بهتر را می بینند و بدتر را انجام می دهند؟ این پرسش بسیار خوب و بزرگ فصل 2 است. برداشت من از فصل مفصل مونتاگ که به نوعی به ایدئالیسم و تعالی می تازد، و حرفهایش از روشنگری چیست کانت و دیگران مرا در گفتنش مصمم تر میکند این است: فکر میکنی فلان تصمیمت کاملا آزادانه و بنا به انتخاب خودت بود؟ برده شدی، هرچند می دانستی که این راه بردگی است، اما با اراده ی آزادت انتخاب کردی؟ دمت گرم بابا، عجب توهمی. عجب جاده ی پس نگرانه ای. چه نگاه رو به عقبی، چه تاریخ خیالی ای. حرف همین است. تقدم ذهن بر بدن تمام است. این جا دیگر بدن است که ذهن هم مال همین بدن است، تاثیری که بر بدن میرود بر ذهن نیز اثر می گذارد. این است که تاثیراتی که جنابعالی به کلی از انها بی خبرید، بر شما تاثیر گذاشته و شما راه بردگی را رفته اید، اما نه آزادانه، بلکه تعین پذیرفته ای، و حال به شیوه ی پس روانه ای برای خود داستانی می سرایی که با انتخاب ازادانه ی خود این مسیر را برگزیده ای، با اطلاع کامل از امر نیک. ایا این با پژوهش های تازه ی علوم شناختی همخوان نیست؟
روش اسپینوزا همین است. درون ماندگاری و دوری از تعالی: transcendence و البته نه استعلا، حداقل در نزد خلف او دلوز در فصل اول نیز همین راه را پیش می گیرد. راهی که یحتمل آلتوسر در خوانش سیمپتوماتیک خود از آن بهره هایی جسته. البته این از خودم بود شاید در کتاب نبوده. مسئله ی تفسیر کتاب مقدس چه می شود اگر هرگونه تعالی، هرگونه جستجوی معنا در فراسوی متن، یا بعبارتی فرافکنی معنا به آن، کنار روند؟ چه می شود وقتی ما با خود کتاب مقدس روبرو شویم، خود کتاب مقدس با تمامی شکاف ها و تناقضاتش؟ چه کسی به شما گفته می توانی متن مقدس را تفسیر کنی و افکار خودت را که احتمالا برای قدرت رانی بر دیگران مفیدند در آن وارد کنی؟ تمامش کنید: هر تفسیری به این نحو بدعت و تحریف کتاب مقدس است. خلاصه خوانش اسپینوزا از کتاب مقدس و اینکه باید تناقضاتش را پذیرفت جالب توجه بود و شروع خوبی برای کتاب.
مقدمه ی حبیبی هم بد نبود، ولی خب مترجمان معمولا کل سوادشان را تزریق میکنند در مقدمه. البته نفی نمیکنم، باید هم برای چنین کتابی مقدمه ای شورانگیز نوشت.
پایان با چشمانی سوزان و خواب آلود یک روز پس از بازگشت به اسپینوزا در تلاطم بدن و قدرت ژیل 8:47 شب به ساعت جدید 31 شهریور 1400
From the golden age of verso’s academic offerings. Fantastically dense montag moves seamlessly between eras of thought, historical moments, and collections of bodies. At times this moves too fast so requires careful reading. But Spinoza’s legacy and situation are well laid out. Great stuff
It is a deep shame that Warren Montag's Bodies, Masses, Power is now out of print from Verso. This is all the more unfortunate because of the remarkable contributions to Spinozistic political theory which Montag makes here, the influence of which upon contemporary debates is inevitably impeded by the difficulty of securing a copy of the book. Few other texts that I have come across directly confront Spinoza's inheritance of political philosophy from Hobbes and Locke in the detail which Montag does here. However, to limit the scope of his discussions to this one impressive intervention would still be to do an injustice to his expertise. Montag has deep knowledge of the full history of the reception of Spinoza's political theory, from its original dismissal as atheist materialism to its renaissance in Althusser to its continual development in Balibar's work. One might even go so far as to say that Montag's knowledge of this history is TOO extensive, as the Spinozas of different epochs blend together fluidly in his discussion of them. It is difficult at times to see how Spinoza's response to Hobbes' Behemoth is pertinent to the Althusserian Spinozism to which Montag addresses himself at the beginning of the book. Nonetheless, his contributions to historical scholarship investigating Spinoza both in his original conjuncture and today are enlightening throughout.
این کتاب رو دوست دارم چون دید بنسبت روشنتری از اسپینوزا در جامعه امروزی بهمون میده و از طرفی تلاقی ای که بین بازگشت ضروری اسپینوزا و ضرورت بازگشت به اسپینوزا در نظر میگیره. به بیانی ما باید به اسپینوزا بازگردیم زیرا برداشت وی از هستی هر گونه یوتوپیا را رد میکند. آیا این همان چیزی نیست که در جهان امروزه به آن نیازمندیم؟ رهایی از آرمانشهر گرایی و ضرورت زیستن در واقعیتی که خواهان دستیابی خردمندانه به آزادی باشد.