دیوانگان هیچ گاه نمی توانند جمله بسازند و همواره فقط با "کلمات" زندگی می کنند و "کلمه" می گویند دنیای دیوانگان دنیای کلمات است ---------------------------------- سلام رساندند بازیگران سینما نرفته شاعران بی سواد و نقاشان بی کاغذ
کتاب بسیار ضعیفی بود! در واقع چیزی نبود جز مشتی حرفهای پامنبری و قصهگویی و آسمانریسمان بافی! نویسنده اساسا حتی در لحن و آهنگ هم همان حالت سخنرانی بالای منبر و قصهگویی را حفظ کرده است و اصرار دارد عقاید و باورهای خودش را به حسین پناهی نسبت دهد و از هر گوشه و کناری مشتی ایده و عقیده دینی و عرفانی و به اصطلاح فلسفی را به هم گره بزند و زور بزند تا آخرسر نشان بدهد که حرفهایی که او میزند را حسین پناهی هم در شعرهایش زده است. این دومین کتابی بود که نصرالله حکمت خواندم، یکی بدتر و بیارزشتر از دیگری
از فرانسه نومیدم که در قرن نوزدهم و بیستم، / مهدِ زایش مکاتب متعدد هنری، / در شعرُ نقاشیُ رمانُ کلِ فرهنگ بود، / ولی به ناگهان قلمها به دور انداخته شد / و آدامس جای آن را گرفت... / شاید بیلیارد برای مردم سوییس که در اوج رفاه / بیشترین آمار خودکشی را دارند، / بهتر از خواندن رمانِ سقوطِ آلبرکامو باشد! / دانشگاه هاروارد در برابر فیفا وُ فیلا کم آورده است! / سانترهای دیوید بکهام، / از طرحِ بود و نبودِ شکسپیر قابل تأملتر شده است! / ظاهراً هنوز سنی از عمر بشر نگذشته است! / هنوز در حال تجربهییم! / هیجان آدم را میکُشد / و جویدن آدامس از سکته جلوگیری میکند! / فرار از فلسفه وُ اندیشه، / خود فلسفۀ جدیدیست که تازه راه افتاده است! / شاید... (پناهی، ۱۳۸۴: ذیل «نامههایی به آنا: چشمان تو گل آفتابگردانند»، ۲۰ الی۲۳)
حسین پناهی (۱۳۳۵-۱۳۸۳) متولّد یکی از روستاهای کهکیلویه و بویراحمد بود. او که مدتی در صنف روحانیت بهسر میبرد، روزی برای همیشه از حوزۀ علمیه خارج شد و مشق بازیگری، کارگردانی، نویسندگی و شاعری را آغاز کرد. دکتر نصرالله حکمت در کتاب «فیلسوف دیوانه» که نشاندهندۀ نگرشی نو و تفسیری از جنون فیلسوفانۀ حسین پناهی است، متذکّر میشود که پناهی مصداق مجنونِ عاقل یا عاقلِ مجنون نبود، بلکه او خیلی بیشتر از آن بود. یعنی او یک متفکر و فیلسوف بود که دیوانه مینمود (حکمت، ۱۳۹۰: ۱۵).
حق با تو بود! / میبایست میخوابیدم! / اما به سگها سوگند، / که خواب کلکِ شیاطین است، / تا از شصت سال عمر، / سی سالش را به نفعِ مرگ ذخیره کند! / میشود به جای خواب به ریلها / و کفشها / و چشمها فکر کرد / و از نو نتیجه گرفت که باوفاترین جفتهای عالم، / کفشهای آدمیاند... / فلاسفه خیلی ملالآورند! / نه؟ / به کفشِ تنگ میمانند! / یا جیب خالی! / یا چادرِ فلفلیِ یک پیرهزنِ مُرده! / یا کارنامۀ مردودی! / خندهدار است، نه (پناهی، ۱۳۸۴: ذیل «به وقتِ گرینویچ: تابوت»، ۳۶ الی۴۶)؟
همۀ «من و نازی» را که زیر و رو کنی، یک جملۀ درست درمان نمیتوانی پیدا کنی. فقط یک مشت کلماتاند که بر روی هم انباشته شدهاند اما کلمات دیوانهای که فیلسوف است یا فیلسوفی که دیوانه است (حکمت، ۱۳۹۰: ۲۹-۳۰). یادمه قبل از سؤال، / کبوتر با پای من راه میرفت! / جیرجیرک با گلوی من میخوند! / شاپرک با پرِ من پر میزد... / نور بودم در روز! / سایه بودم در شب! / خودِ هستی بودم / روشنُ رنگیُ مرموزُ دوان! / منِ عفریته مرا افسون کرد، / مرا از هستیِ خود بیرون کرد! / رازِ خوشبختی آن سلسله خاموشی بود، / خود فراموشی بود... / حلقه افتاد پس از طرحِ سؤال! ابدی شد قصۀ هجرُ وصال! / آدمی مانده وُ آیا وُ محال (پناهی، ۱۳۸۹: ذیل «من و ناز: شبُ نازی، منُ تب»، ۲۰-۲۱)!
هنر بزرگ عقلا این است که میتوانند جمله بسازند؛ با این تفاوت که عقلای کوچه و خیابان جملات زندگی روزمره را میسازند و معیشت خود را سروسامان میدهند و زنده میمانند، اما فرزانگان و فیلسوفان دردمندانه جملات عمیق و ریشهدار میسازند و بدینگونه درد زنده بودن را با این جملات تسکین میدهند و میتوانند زندگی کنند. اما دیوانگان و مجانین، هیچگاه نمیتوانند جمله بسازند و همواره فقط با کلمات زندگی میکنند و کلمه میگویند و با کلمه نفس میکشند. دنیای دیوانگان، دنیای کلمات است (حکمت، ۱۳۹۰: ۲۹). و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد / و خدا را با کلمه تعریف کرد / و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیازِ ما بود / و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود! / خدا، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید! / در سکوتِ سترگِ آفرینش، ما حرف زدیم / و حرف نیازِ ما بودُ همگونیِ کلمات محال بود! / پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید، / که خدا کلمۀ من استُ کلمۀ تو خدا نیست! / و اینچنین شد که ما با کلمه به جنگِ خدای یکدیگر رفتیم / و همدیگر را کُشتیم! / همگونیِ کلمات محال است! / پس نه تو به خدای من اعتماد کن / و نه من به خدای تو... / فلسفه نیز عروسک رؤیاهای من شد / که از چمدانِ هیچ مسافری بیرون نیامد! / با این وجود ادامه میدهم همچنان... / پس این چنین آغاز میکنیم: / در آغاز سکوت بود / و سکوت خدا بود / و خدا کلمه نبود / که کلمه نیاز بود / و هنوز انسان در چرخه خلقتش / دورانِ جنینی خود را میگذراند (پناهی، ۱۳۸۴: ذیل «نامههایی به آنا: مسکن همۀ سردردهایم»، ۲۶ الی۲۹)
حرمت نگهدار! دلم! / گلم! / که این اشک خونبهای عمرِ رفتۀ من است... / به کفر من نترس! / کافر نمیشوم هرگز، / زیرا به نمیدانمهای خود ایمان دارم (همان: ذیل «داستان کسی که هیچکس نبود»، ۵۳-۵۸)!
منابع:
_ پناهی، حسین، ۱۳۸۴، نامههایی به آنا، تهران، دارینوش.
_ پناهی، حسین، ۱۳۸۴، به وقت گرینویچ، تهران، دارینوش.