The story of Iraq's 1988 genocide campaign against the Kurds is told from a brothel in the south of Iraq. Fate brings together a Kurdish prostitute, an art-loving Kurdish doctor, a repenting Arab General and an Anfal survivor. Each of the characters is obsessed with something. The prostitute, Dalia Sirajadeen, is obsessed with rescuing her lover from the underground world of torture dungeons. The doctor, Musa Babak, is obsessed with helping art and beauty go underground during the dictatorship. The General, Samir Al-Babilee, is obsessed with absolving himself from a past full of committing atrocities. The Anfal survivor, Jeladet the Dove is obsessed with truth and justice. Through the characters' dreams, nightmares and searches we discover a captivating world of oppression, genocide, regret, survival and perseverance.
Bachtyar Ali Muhammed, also spelled as Bakhtiyar Ali or Bakhtyar Ali, (Kurdish: Bextyar Elî -بەختیار عەلی) Ali was born in the city of Slemani (also spelt as Sulaimani or Sulaymaniy), in Iraqi Kurdistan (also referred to as southern Kurdistan) in 1960. He is a Kurdish novelist and intellectual. He is also a prolific literary critic, essayist and poet. Ali started out as a poet and essayist, but has established himself as an influential novelist from the mid-1990s. He has published six novels, several poetry collections as well as essay books. He has been living in Germany since the mid-1990s (Frankfurt, Cologne and most recently Bonn). In his academic essays, he has dealt with various subjects, such as the 1988 Saddam-era Anfal genocide campaign, the relationship between the power and intellectuals and other philosophical issues. He often employs western philosophical concepts to interpret an issue in Kurdish society, but often modifies or adapts them to his context.
Based on interviews with the writer, he wrote his first prominent piece of writing in 1983, a long poem called Nishtiman "The Homeland" (Kurdish; نیشتمان). His first article, entitled "In the margin of silence; la parawezi bedangi da" in Pashkoy Iraq newspaper in 1989. But he only truly came to prominence and started to publish and hold seminars after the 1991 uprising against the Iraqi government, as the Kurds started to establish a de facto semi-autonomous region in parts of Iraqi Kurdistan and enjoy a degree of freedom of speech. He could not have published most of his work before 1991 because of strict political censorship under Saddam. Along with several other writers of his generation - most notably Mariwan Wirya Qani, Rebin Hardi and Sherzad Hasan - they started a new intellectual movement in Kurdistan, mainly through holding seminars. The same group in 1991 started publishing a philosophical journal - Azadi "Freedom" [Kurdish:ئازادی] -, of which only five issues were published, and then Rahand "Dimension" [Kurdish:رەهەند]. (www.rahand.com). In 1992, he published his first book, a poetry collection entitled Gunah w Karnaval "Sin and the Carnival" [Kurdish:گوناه و کەڕنەڤال]. It contained several long poems, some which were written in the late 1980s. Prominent Kurdish poet Sherko Bekas immediately hailed him as a new powerful voice. His first novel, Margi Taqanay Dwam "The death of the second only child" [Kurdish:مەرگی تاقانەی دووەم], was published in 1997, the first draft of which was written in the late 1980s.
این کتاب هم به جنگ هشت ساله و حمله دولت عراق به ایران و هم به جنایتهای بعث در آن سالها میپردازد و از همه مهمتر جهان مشترک ایران با همسایهها از راه هنر و زیبایی و تاریخ فرهنگی که دارد. راهی که انسانها در هر حالت حتا در میان کشت و کشتار میتوانند به وسیله آن ارتباط انسانی خود را حفظ کنند و همدیگر را دوست داشته باشند، فراتر از زبان و ملیت و دین. کتاب خیلی خواندنی و دلنشین بود، جوری که شمارو با خودش میبرد و دوست دارید تا آخر کتاب همراه این داستان بروید، با فرهنگ مردمان کرد آشنا بشید، با آلات موسیقی کردی از موسیقی طبیعت براتون میگه، کتاب تکنیک رئالیسم جادویی نوشته شده و درباره نسلکشی کُردهای عراق در دهه هشتاد میلادی توسط حزب بعث است. همچنین درباره فاشیسم در عراق به طور کلی و بهویژه خونریزیهایی که از دهه شصت میلادی شروع شد و تا پایان دوران بعث و به شکلی دیگر تا امروز ادامه دارد. مان درباره زندگی سه موسیقیدان آواره است که در دل طبیعت و کوه مدام در حال سفر هستند و جا و مکان و موقعیت و ملیت خاصی برایشان مطرح نیست، تنها چیزی که در پی آن هستند خلق موسیقیهای زیبا و جاودانه است. رویای اینها رسیدن به جاودانگی از طریق هنر است.
در میان تمامی آثار بختیار علی رمان بلند «شهر موسیقیدانهای سپید» از جایگاهی بسیار رفیع و ویژه برخوردار است. اثری آنچنان لایه لایه و پر مفهوم که گویی خواننده با درنوردیدن صفحات آن قدم به درون هزارتویی گذاشته است که هرچه به هستۀ مرکزی آن نزدیک و نزدیکتر میشود مفاهیم گنجانده شده در اثر نیز عمیقتر و پیچیدهتر میشوند. اثری که اگرچه به لحاظ ظاهری وجه اشتراکهای فراوانی با دیگر نوشتههای این نویسنده دارد اما به لحاظ مباحث مطرح شدۀ درونی و سرشار بودن آن به لحاظ گوناگونی و تنوع دیدگاههای نویسنده در حوضههای مختلف نظری آنچنان متمایز با دیگر آثار اوست که به نوعی میتوان آن را مانیفیست نویسنده به شمار آورد. گویی که بختیار علی در قالب این اثر قصد داشته تمامی دغدغههای تاریخی، انسانی، فلسفی و هنری خود را با هرچه توان در ذهن و روح دارد یکجا و در قالب مجلّدی واحد به شکل کلمات و واژگان درآورد. بختیار علی در این اثر خوانندگان خود را در معرض بمبارانی از دادههای تاریخی، فلسفی، اسطورهای (چه از نوع اسطورههای میان رودانیِ عهد عتیق و چه از نوع اسطورهها و افسانههای یونان و روم باستان) و همینطور مفاهیم روانشناختی قرار میدهد. با خواندن رمان «شهر موسیقیدانهای سپید» ناخودآگاه این پرسش در ذهن خواننده شکل میگیرد که آیا «ما با فیلسوفی روبرو هستیم که از زاویۀ ادبیات به انسان و تاریخ نگاه میکند یا با ادیبی که عینک فلسفه بر چشم نهاده و با لحنی شاعرانه اما در مقام نثر به انسان و تاریخ رجوع میکند؟» و لغت شاعرانه را به این دلیل به کار بردم که نه فقط لحن و زبان بختیار علی در سراسر رمانهایش گاه طعنه به اشعار و نمایشنامههای کلاسیک اروپا میزند که خود او هم در مقدمۀ کتاب «شهر موسیقیدانهای سپید» به این جملۀ مشهور از بودلِر اشاره و بر حقانیت آن تأکید میکند که: «باید همیشه شاعر بود، حتا در نثر.» اما به هر صورت، با هر یک از این دو وجه که روبرو باشیم (چه ادیبِ تاریخدان و چه فیلسوفِ انسانشناس، که در مورد شخص او تفاوت چندانی هم پیدا نمیکند) باید اذعان کرد که بختیار علی وارث ذهنی جویبارهای خرد و حکمت کهن است و نوشتار و روحِ سخن او با کهنترین سرچشمههای خرد مکتوب جهان پیوندی انفکاکناپذیر دارد. و مقصودم از خرد و حکمت کهن در اینجا، اشاره به دورانی از سیر تفکر و فلسفه در تاریخ یونان باستان است که در آن ارائۀ هر اندیشهای از جانب انسانی خردمند روشی برای زیستن را نیز شامل میشد. مقصودم روزگاریست که فیلسوفانش بر خلاف امروز صرفاً پژوهشگرانی در حیطۀ فضاهای محصور پژوهشی و دانشگاهی نبودند که تئوریهایشان در دایرۀ کلام و واژگانی خاص مطرح شود که تنها برای خود و هماندیشانشان قابل فهم و دریافت باشد و ایدههایشان نیز در نهایت در همان حیطۀ کلام و واژگان باقی بماند و بس. مقصودم دورانیست که در آن فیلسوفان عقیده داشتند اندیشهای که به ذهن بیاید ولی به کارِ زندگی نیاید مثل داروییست که خورده شود ولی خاصیت درمانگری نداشته باشد. و مقصودم از سرچشمۀ این نوع تفکر بهطور خاص اندیشههای سقراط و اندیشمندان اولیۀ مرتبط با اوست، بهخصوص افلاطون و در ادامه، رواقیون. اما ارتباط اندیشههای کهن فیلسوفانی همچون سقراط با کتاب «شهر موسیقیدانهای سپید» در کجاست؟ بختیار علی در لابلای صفحات این کتاب حجیم و در عین حال بسیار جذاب دو پرسش بزرگ فلسفی را مطرح میکند: پرسش اول اینکه: وقتی انسانی تماماً انسانی (که به زعم بختیار علی، انسان هنرمند است که خلق میکند و جهان میآفریند) از بین میرود و از صحنۀ روزگار محو میشود (حال یا کشته میشود یا به هر شکل ممکن از دایرۀ خالق بودن خارج شده و به مخلوقی بیحاصل و بیاثر بدل میشود) آن خلاقیتهای ذهنی او به کجا میروند؟ به عنوان مثال زمانی که خلبانی از ارتش آلمان نازی در سال 1944 ناآگاهانه هواپیمای یکی از بزرگترین اعجوبههای ادبیات جهان و خالق «شازده کوچولو»، آنتوان سنتاگزوپری، را از آسمان به زیر میکشد آن نوشتهها، قصهها و اندیشههایی که هنوز توسط سنتاگزوپری به قلم درنیامدهاند به کجا میروند؟ یا زمانی که افسری بیسواد و عامی که در عمرش حتا یک کتاب را ورق هم نزده، چه رسد به اینکه آن را خوانده باشد، بزرگترین شاعر و نمایشنامهنویس اعصار و قرون اسپانیا، فدریکو گارسیا لورکا را با شلیک گلولهای به خاک و خون میکشد، آن اشعار، نوشتهها و نمایشنامههای هنوز خلق نشدۀ لورکا که در ذهناش آنها را پرورانده بود به کجا میروند؟ یا زمانی که یکی از بزرگترین نویسندگان و پژوهشگران ادب تاریخ معاصر ایران، صادق هدایت، از سر ناامیدی و پریشانی خیال از ناآگاهی و عدم درک جامعۀ زمانۀ خود، بنا به روایت فرزانه، در شب پیش از خودکشیاش در شهر پاریس تمامی داستانها و نوشتههای هنوز چاپ نشدۀ خود را به آتش میکشد، آن نوشتهها و داستانها، آن جهان ذهنی سوزانده شدۀ نویسنده به کجا میروند؟ و پرسش دوم مطرح شده در کتاب اینکه: عدالت چیست؟ نسبت عدالت و حقیقت در کجاست؟ و اینکه با در نظر گرفتن جایگاه و معنای عدالت، با لحاظ کردن تمامی بار معنایی و فلسفی این واژه در طول تاریخ، آیا برای انسان پذیرش نقش «قربانی ظلم بودن» آسانتر و مفیدتر است است یا پذیرش نقش «جلاد ظالم بودن»؟ در ارتباط با این دو پرسش مطرح شده در کتاب است که ذهن بختیار علی کاملاً به سقراط و اندیشههای مرتبط با او نزدیک میشود، پس به ناگزیر میبایست گریزی کوتاه به کلیت اندیشۀ این فیلسوف و تالی او افلاطون داشته باشیم: آنچنانکه در تاریخ و در نوشتههای افلاطون آمده است سقراط در کوچه پس کوچهها و خیابانهای شهر آتنِ کهن قدم میزد و هرکجا میرفت مردم و به ویژه جوانانی علاقهمند به دانستن، گِرد او حلقه میزدند و سقراط بحثی را در قالب پرسشی بنیادین و با اختیار کردن مفهومی از مفاهیم که در زندگی ما از اهمیتی حیاتی برخوردار هستند پیش میکشید. مثلاً میپرسید شجاعت چیست؟ و در این میان یکی پاسخ میداد: پایدار ماندن بر عقیدۀ خویش. و سقراط باز میپرسید: پس حماقت چیست؟ و شخصی دیگر پاسخ میداد: پایداری بر عقیدۀ باطل خویش. و پرسشهای سقراط باز ادامه پیدا میکرد که: پس لجاجت چیست؟ پس سفاهت چیست؟ پس لئامت چیست؟ و.... در واقع سقراط با طرح این پرسشها به دنبال اثبات جهل دیگران نبود. او در تلاش برای یافتن وجه مشترک میان مفاهیم به عنوان یک هستی مجرد بود. او قصد داشت نشان دهد که در پسِ معانی و مفاهیمی که ما به کار میبریم روحی وجود دارد که ما تنها تصویری از آن در ذهن داریم ولی آن واقعیت مجرد خارج از دسترس ماست. او این هستیها را موجود در زمان و مکان خاصی نمیدانست و از دیدگاه او آنها وجودی کلی مستقل از زمان و مکان بودند. در واقع از نظر او تمامی مظاهر طبیعی زیبایی، تمامی ماهیتهای زیبا و تمامی اعمال و رفتارهای زیبا وضعیتی ناپایدار و گذرا دارند اما آن جوهرۀ زیبایی درون آنها چیزی جاوید، پایدار و همیشگی است. و نام آن جوهر جاوید را مُثُل گذاشت. این اندیشه را تالی سقراط و مشهورترین شاگرد او یعنی افلاطون بسط و گسترش داد: اگر سقراط با پرسشهای خود قصد داشت ماهیت یک هستی مجرد را نشان دهد، افلاطون گفت که هر چیز در جهان ما، نسخۀ بیدوام و فسادپذیر چیزیست که صورت مثالی آن در جایی خارج از زمان و مکان وجود دارد که با چشم نمیتوان آن را دید اما خرد و معرفت به آن دسترسی دارد. این، سرمنشاء همان چیزیست که ما امروزه آن را به عنوان عرفان هم میشناسیم. به این ترتیب افلاطون کل هستی را به دو ساحت تقسیمبندی کرد: یکی «جهان پیدا» یا به قول فیلسوفان «جهانِ شونده» به معنای دائماً در حال تغییر. دیگری «جهان ناپیدا» یا به قول فیلسوفان «جهانِ باشنده» که از هر تغییری به دور است. وجود این دو ساحت برای ما افراد بشر همان پیامدهایی را دارد که برای هر چیز دیگر موجود در این جهان دارد. بنابراین از نگاه او بخشی از ما قابل رؤیت و فسادپذیر است که جسم ماست و بخشی فسادناپذیر و ابدی که همان روح است. و بهطور بسیار خلاصه اینکه جهان حقیقی، همان جهان صُوَرها و مُثلهاست و ما تنها سایهها و نقشهایی از آن جهان هستیم. نگاه بختیار علی در پاسخ به پرسش اول: بختیار علی در کتاب «شهر موسیقیدانهای سپید» از همین نگاه سقراطی و افلاطونی بهره میگیرد اما در نهایت علیه خود افلاطون نیز میشورد. آن مکان خیالانگیز خلقشده توسط بختیار علی با نام «شهر موسیقیدانهای سپید» در واقع همان جهان مُثُلهای افلاطونیست. آرمانشهری بزرگ، پهناور و بیانتها که در جهان خلق شده به دست نویسنده تنها ارواح انسانهایی به درون آن راه دارند که در زمان زنده بودن توانستهاند به انسانی تماماً انسانی، انسانی تکاملیافته و خالق زیباییها بدل شوند. انسانهایی که میتوانند با خلق زیباییهای جدید، جهان را به جایی نیکوتر و زیباتر برای زیستن بدل کنند. در نگاه بختیار علی، این همان جهانیست که واسطۀ رسیدن انسان به رستگاری مطلق است و عقل و خرد به نهایت رسیده را به تکامل میرساند. این همان مکانیست که هر انسان خلقکنندهای پس از گذر از مرزهای این جهانی به ساحت آن قدم میگذارد تا آثار هنوز خلق نشده یا نیمهتمام خود را خلق کرده و یا به پایان برساند. این، همان جهانیست که سنتاگزوپریها، لورکاها و هدایتها پس از رهایی از قید و بند «هستیِ شوندگان» به درون آن قدم میگذارند تا رسالتهای ناتمام خود را «در هستی باشندگان» به کمال برسانند. بنابراین باید توجه داشت که از نقطه نظر بختیار علی، رمز ورود به جهانْشهرِ موسیقیدانهای سپید رسیدن به خرد و معرفتیست که کلید آن تنها و تنها در دستان هنر و بهخصوص موسیقی قرار دارد و لاغیر. و این درست همان نقطۀ شورش ذهن بختیار علی علیه اندیشههای افلاطون است. چرا که افلاطون هنر را چیزی مضموم میدانست زیرا که کلیت ساحتِ شونده یا پیدا را آنچنانکه گفتیم تصویر یا نمایشی از آن جهان ناپیدا و باشنده میدانست و اصل را بر شکافتن ظواهر و رسیدن به درک عقلانی جهان مُثُلها در نظر میگرفت و از نگاه او هر جاذبه و فریبندگی که ذهن را از انجام چنین وظیفهای دور کند مضموم به شمار میرفت. اما از دیدگاه بختیار علی حقیقت کاملاً در ضدیت با این دیدگاه افلاطون است. از نگاه او، هنرْ روحِ جهان است و تنها وسیلۀ درک حقیقی جهان و دستیابی انسان به کمال و سعادت، رسیدن به معجزۀ هنر است و تا زمانی که زیباییها به شکل حقیقی خود و آنچنانکه روح بر آنها حاکم است درک نشوند از احساس خبری نیست و تا زمانی که احساس به عمق خود نرسد از درک حقیقی جهان خبری نیست و تا زمانی که از درک حقیقی جهان خبری نباشد دروازههای صور خیال و شهر موسیقیدانهای سپید به روی انسان بسته میماند. (خوانش صفحۀ 444 از کتاب) اما نکتۀ جالب توجه دیگر در ارتباط با جهان مُثُلهای بختیار علی اینکه: جهان ناپیدا و پیدا در داستان او، یعنی «شهر موسیقیدانهای سپید» و جهان رئالیستی و تاریخی او که ما نیز در آن به سر میبریم، درست مثل ظروف مرتبط با هم در ارتباط هستند تا تعادلی را برقرار سازند. در فضای جهان رئالیستی او انسانهای پست و دونمایه، گرفتار جهل، حرص، طمع ، خرافات و تحجر هستند و برای برآورده کردن غرایز درونی و سرپوش گذاشتن بر حقارت خود دست به کشتار و غارت و چپاول میزنند. به این ترتیب، زیباییها و زیباییشناسان و خالقان زیباییها و هنرمندان اصیل قربانی جاهلان و حریصان و طماعان میشوند و از بین میروند و پس از نابودی قدم به شهر موسیقیدانهای سپید میگذارند. آنها در شهر موسیقیدانهای سپید دست به بازتولید و خلق زیباییهای جدید میزنند و درد درونی خود و آنچه را که میبایست به جهان و درکِ دردهای تاریخی آن اضافه شود را در قالب هنر بازآفرینی میکنند. اینجاست که نمایندگانی از شهر موسیقیدانهای سپید به جهان رئالیستی بازمیگردند تا حقیقت و زیبایی را در قالب آثار خلق شده در جهان صُورها و مُثلها (جهان باشندگان) به جهان شوندگان بازگردانند. و این گردونۀ تاریخی آنقدر تکرار میشود و تکرار میشود تا سرانجام جهان زیباییها و معرفتها بر جهان تاریک حرص و طمعها و جهالتهای انسانی پیروز شود. نگاه بختیار علی در پاسخ به پرسش دوم: در لابلای صفحات داستان و در میانۀ گفتگوهای شخصیتها، بختیار علی به نکاتی اشاره میکند که بسیار در تطابق با اندیشههای سقراط است: سقراط میگوید که معنای حقیقی عدالت در پرهیز از آلوده کردن روح و جان است. از نگاه او بیثباتی و ناپایداری امور این جهان چنان است که امکان دارد به ناگهان تمامی دارایی یک شخص را از او بگیرند، او را به زندان بیندازند، یا بر اثر سانحهای تمامی توان و امکانات خود را از دست بدهد و یا بسیاری اتفاقات دیگر، اما اینها همگی رویدادهایی هستند مرتبط با زندگی بسیار کوتاهی که چون برق و باد در حال گذر است. اما از آنجا که زندگی بسیار کوتاه است و گذرا تا زمانی که روح انسان از آسیب در امان بماند و بهواسطۀ آسیب رساندن به روح و جسم دیگران دچار گزند و آلودگی نشده باشد کفههای ترازوی عدالت را میان خود و جهان به حالت تعادل نگه داشته است. بختیار علی نیز در رمان «شهر موسیقیدانهای سپید» درست از همین زاویه به مسئلۀ عدالت در جهان مینگرد با این تفاوت که او رمز محفوظ نگه داشتن روح را در ارتباط عمیق انسان با طبیعت و جهان اطرافش میبیند که همانا در پرداختن به هنر و آفرینش هنری خلاصه میشود. از نگاه او در صورتی که انسان قادر به درک و کشف زیباییها و به دنبال آن خلق زیباییهای جدید باشد به معنای آن است که معرفت و شناخت در وجود او هنوز با گزند روبرو نشده است و چون معرفت و شناخت در وجود او هنوز زنده است یعنی که روح آن انسان هنوز آلوده نشده پس ارتباط احساسی و درک خردمندانۀ آن شخص نیز نسبت به جهان خدشهدار نمیشود. درست به همین دلیل است که از دیدگاه او که در نگاه شخصیت اصلی داستانش یعنی جلادت کفتر تجلی مییابد (درست همچنانکه سقراط نیز میگوید) تحمل بیعدالتی بسیار بسیار کمتر به انسان زیان میرساند تا ارتکاب آن. یا به عبارت دیگر قرار گرفتن در نقش قربانی آسیب کمتری به روح انسان میرساند تا پذیرش نقش جلاد. و درست بر همین اساس است که سقراط همواره بر این نکته تأکید میکند که ما باید دل به حال مرتکب بیعدالتی بسوزانیم و نه برای قربانی بیعدالتی. درست همانطور که درجهان داستانی بختیار علی نیز دل جلادت کفتر برای سامر بابلیِ مرتکب جنایات بیشتر میسوزد تا برای قربانیان او. از سوی دیگر سقراط میگفت هیچکس دانسته دست به بیعدالتی و قربانی کردن دیگران نمیزند. پس اگر شخص یا اشخاصی چنین میکنند، اگر شخص یا گروهی دست به قتل و غارت و چپاول و کشتار انسانهای بیگناه میزنند (آنچنانکه در شرح کتاب دربارۀ فجایع انفال و دیگر اتفاقات در دوران حکومت صدام حسین توضیح داده شده است)، اگر گروهی اردوگاههایی نظیر آشوویتس به راه میاندازند، اتاق گاز بر پا میکنند، اگر گروهی سیاهان را به بردگی میکشند یا فقط به خاطر اعتقاد و رنگ و نژاد دست به قتلعام دیگران میزنند، چنین موجوداتی در کنه وجودشان نه فقط پی به ساز و کار این جهان نبردهاند که تنها چیزِ قابل به دست آوردن در این جهان یعنی معرفتی که میتواند به خلق زیبایی و در نهایت به تحقق حقیقت عدالت بینجامد را نیز از دست دادهاند. اما از نگاه بختیار علی حتا بدترین جنایتکاران هم میتوانند به ناگهان، با مواجه شدن با زیبایی، هنر و وجه خلاقانۀ و آفرینندۀ وجودی انسان دچار تحول بنیادین شوند. ما در بخشی از داستان با حکایت سروانی از ارتش بعث عراق با نام سامر بابلی روبرو میشویم که پس از شبهای مکرر مواجه شدن با نوای موسیقی فرستادهای سپیدپوش از «شهر موسیقیدانهای سپید» آرام آرام وجودش متحول میشود و در نهایت روح زخمخوردۀ او علیه خودش طغیان میکند. (خوانش صفحه 258 از متن کتاب) داستانی دربارۀ جستجو: کتاب «شهر موسیقیدانهای سپید» همچون دیگر رمانهای بختیار علی داستانیست دربارۀ جستجوی بیانتهای انسان در راه رسیدن به حدی قابل از مفهوم اعلای انسانیت. درست همچون جستجوی بیپایانِ مظفرِ صبحدم برای یافتن فرزند گُمشدهاش سریاس صبحدم در رمان «آخرین انار دنیا» که به مکاشفهای عمیق اندر احوال انسان و بخشی از تاریخ کردستان عراق (جنگ داخلی) میانجامد، درست همچون جستجوی بیپایان پروانه برای یافتن مفهوم عشق و یافتن مکانی برای چشیدن طعم آزادی و رهایی از بند اجتماعی ستمپیشه در رمان «غروب پروانه»، درست همچون سفر جمشید خان با باد و سیر آفاق تا یافتن آرام و قرار در جهانی سست و بیبنیاد در رمان «جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود میبرد». رمان «شهر موسیقیدانهای سپید» نیز داستانیست دربارۀ شخصیتهایی که یا در جستجوی حقیقت هستند، درست همچون شخصیت اصلی داستان، جلادت کفتر، یا دربارۀ شخصیتهایی که در راه رسیدن رسیدن به حقیقت گم شدهاند مثل محمد فردوسی، یا کسانی که در راه رسیدن به عدالت، حقیقت را گم کردهاند مثل دالیا سراجالدین. رمان «شهر موسیقیدانهای سپید» داستانیست دربارۀ ارتباط روح انسان با زیباییها، جهان و طبیعت و خلق جهان جدید در قالب جستجویی بیپایان که آن را در تمامی آثار بختیار علی بهگونهای میتوان یافت. گویی که بختیار علی تاریخ آوارگیها و دربدریهای پیاپی مردمان خود را به شکل جستجویی میبیند در راه رسیدن به آرام و قرار تاریخی و جغرافیایی و گاه سیر و سلوکی فلوطینی در مسیر کنده شدن روح از عالَمِ ماده و طبیعت و در نگاه به بالا، پیوستن به جهان عقل و در نهایت ملحق شدن به خیر مطلق آنچنانکه فیلسوفان نو افلاطونی در باب کیهانِ روح از آن سخن میگویند.ا تأثیرپذیری داستان از اسطورههای عهد عتیق: روایت کلی داستان زندگی جلادت کفتر در رمان «شهر موسیقیدانهای سپید»، به زعم این خوانندۀ اثر، حکایتیست مدرن و دیگرگون از داستان الیاس نبی آنچنانکه در کتاب اول رسولان در عهد عتیق ذکر آن رفته است: سرزمین جلادت کفتر همان سرزمین بابل (عراق امروزی) است که الیاس بخشی طولانی از زندگی خود را در آن سپری میکند. دوران حکومت صدامحسین که جلادت کفتر به وصف آن میپردازد درست شبیه به دوران حکومت اَخْآب است که الیاس با آن مواجه است. الیاس هم مانند جلادت که از چنگ بعثیها جان سالم به در میبرد از خشم حکومت اَخْآب جان به در برده و میگریزد. الیاس نبی هم مثل جلادت کفتر آوارۀ سرزمینهای جنوبی بابل (عراق امروزی) میشود. الیاس هم مانند جلادت به زنی پناه میبرد که محبوب زندگی خود را از دست داده و ظاهراً از سر درماندگی به تنفروشی آورده (اگرچه در عهد عتیق اشارۀ مستقیم به این موضوع نمیشود.) الیاس هم مثل جلادت بار دیگر راهی سرزمین مادری خود میشود تا داعیهدار عدالت و زیبایی باشد. الیاس هم مثل جلادت طی آشوب دوران هجوم آشوریان ناپدید میشود، گویی که به جهان صور یا خیال پیوسته. الیاس هم مثل جلادت بارها و بارها از سرزمینهای پنهان ورای هستی بازمیگردد تا پیامآور صلح در میان انسانها باشد. و در اسطورههای دین مسیحیت آمده است که الیاس، پیش از ظهور دوبارۀ مسیح در سرزمین مقدس، بارها و بارها بازمیگردد و در میان مردمان آن سرزمین ظهور میکند و هر بار با خود روشناییهایی از معرفت را به همراه میآورد درست همچون جلادت که بارها و بارها بازمیگردد تا پیامرسان جهان زیباییها برای انسانهایی باشد که همچنان برای حفظ هنرها و جلوههای زیبایی در جهان به تاریکی گراییده میکوشند.ا تأثیرپذیری از اسطورههای یونان باستان: شخصیت جلادت کفتر و زندگی او، آنچنانکه در بخشی از رمان هم به شکلی گذرا به آن اشاره میشود، شباهت زیادی به شخصیت اسطورهای «پان» در فرهنگ اساطیری یونان و رُم باستان دارد: «پان» در اساطیر یونان و رُم موجودیست که نیمتنۀ پایینیاش بز کوهی است و نیمۀ بالایی او به شکل انسان. بز کوهی نمادی از طبیعت کردستان است و در بسیاری از اشعار و سرودههای فولکلور آن سرزمین نیز از جایگاهی خاص برخوردار است. «پان»، فرزند خدایان باستانیست، فرزند هرمس (خدای الهام و وحی در یونان باستان و معادل گابریِل یا جبرئیل در ادیان ابراهیمی آنچنانکه جلادت کفتر نیز فرستادهای از جهان معناست)، هرمس فرزند زئوس است و زئوس خدای خدایان. اما «پان» اگرچه فرزند خدایان است اما به واسطۀ شکل ظاهریاش آنچنانکه باید در میان خدایان جایگاهی ندارد، همچنانکه مردمان کردستان عراق به واسطۀ ویژگیهای متفاوتشان همواره در دوران حکومت حزب بعث و صدام حسین وجودشان نادیده گرفته شده و به آنها بهایی داده نشده است. وجود «پان» مالامال از درد و رنج نادیده گرفته شدن است درست مثل آنچه که در تاریخ معاصر عراق بر سر مردمان کردستان آمده است. اما «پان» با وجود همۀ دردهای درونیاش یکسره در حال نواختن فلوت است، در حال پایکوبی و آفرینش شادی برای دیگران درست مثل شخصیت جلادت کفتر. جلادت ��فتر هم تاریخی از درد و رنج پشت سر گذاشته اما در شهر غبارهای زرد مینوازد و میخواند و میرقصد و برای دیگران شادی میآفریند. به عبارت دیگر، «پان» هم مثل جلادت کفتر و مثل کردستان عراق نماد تلاش برای گذر از آوارگی و رنج و درد و بازآفرینی هویت درونی خویش است.ا نمادها و نشانههای دیگر: در ارتباط با رمان «شهر موسیقیدانهای سپید» به موارد بسیارِ دیگری نیز میتوان اشاره کرد. از اهمیت رنگ سپید در این اثر (و در بسیاری آثار دیگر این نویسنده) میتوان سخن گفت که در نمادهای ادبی و روانشناسی رنگِ بیرنگی محسوب میشود، نشان گذر از رنگها و نشان گذر شخصیتها از هر رنگ دیگر (به عنوان نمادهایی از تعلقات مختلف ایدئولوژیکی و مادی) آنچنانکه جلادت کفتر در طول رمان و همزمان با تحولات عمیق درونی و پوست انداختن و از دست دادن تمامی تعلقات این جهانیاش آرام آرام به شخصیتی سپیدپوش تبدیل میشود و پس از ورود به شهر موسیقیدانهای سپید که همۀ ساکنانش سپیدپوش هستند و خانههایش نیز یکدست سپید، خود نیز به طور کامل به همان جامه درمیآید و سپس با فلوتی که آن هم سپید است بار دیگر به جهان ما بازمیگردد اما هر بار که میرود و میآید رنگ خودش سپیدتر و سپس بیرنگتر میشود تا اینکه سرانجام با تکمیل شدن مأموریتاش برای همیشه از دیدگان ساکنان جهان ما محو میشود. در رمان «آخرین انار دنیا» نیز دو دختر الههگون با نامهای لاو لاو سپید و شادریای سپید، که مایۀ تسلی محمد دلشیشه و پناهگاه بسیاری از راویان و شخصیتهای مختلف داستان هستند نیز آنچنانکه از نامشان نیز برمیآید یکسر سپیدپوش هستند.ا
This entire review has been hidden because of spoilers.
This book changed me, my life, my future, everything.... It's one of the most beautiful yet tragic books I have read, nothing I have read compares to the feeling I got when I read this book, I wish it was found in English so that more people could read it, if could translate a book one day, I will be this one!!
کتابی که من خواندم «شهر موسیقیدانهای سفید» بود و احتمالا ترجمه دیگری، اینجا هرچه گشتم پیدا نکردم. ( شاید چون به دلیلی که نمیدانم مدتی چاپ و نشرش ممنوع شد و گویا دوباره قابل تهیه است) اگر حوصله توصیف ها و دیالوگ های طولانی دارید خواندنش خالی از لطف نیست. مفهومی که از جنگ به تصویر می کشه روی من خیلی تاثیر گذاشت و هنوز گاهی به شهر غبار های زرد و ارواح اسیر توی بیابون فکر میکنم.. سبکش رئالیسم جادوییه و نویسنده اگر اشتباه نکنم کورد و عراقیه. بنظر من که شاعرانگی و غم خاص خودش رو داره.
In a place where honour is still tied to women's sexual chastity this novel does its best to defy conventional morality. It makes it possible to tell the story of Anfal through a prostitute, a General and an ex-musician in a brothel. Most of all, it captures how in a war-torn country everyone is a victim, even the victimizers. It captures the difficulties that societies have to face when dictatorships end. There are choices to be made about forgiveness, truth and reconciliation which will affect the future of the community. As one of Samir Al-Babilee's victims says:
I have killed this man in my soul. I am scared that if you kill him he might become alive for me again.(Perpetrators and Victims in Backtiar Ali’s Kurdish Novel “The City of White Musicians” - By Dr. Choman Hardi)
بار اول كه انفال رو شنيدم يه دختر بچه ١٠/١٢ ساله بودم فكر مي كنم توي مجله بود دو كلمه "چيا" و "ئه نفال" رو خوندم. من خُب از جنگ زياد شنيدم از نزديكانم شايد توي پستوهاي ذهنم اين حرف بختيار علي كه"اما زيبايي اگر به دست انسان نرسد،اگر به چشم انسان نرسد،اگر در عمق روحش متجلي نشود،چطور زنده مي ماند؟"بوده كه هميشه چشمامو كه مي بستم از كُردستان،وراي "چيا"ها، "ئه نفال" رو ميديدم. بختيار علي توي اين كتاب و آخرين انار دنيا كمك كرد كه از وحشت اون دختر بچه ١٠/١٢ ساله كه هميشه كُردستان رو گور هايي مي ديد كه فقط دست و پاهايي از اون بيرونه و تقلا مي كنند كاسته بشه،هنر رو ببينه و انسان رو ببينه و زيبايي رو ببينه…كوه ها رو ببينه قشنگ ترين جمله كتاب براي من همين جمله ي حليم شيواز است كه با صداي بلندي ادا كرد "نمي دانم خدا كه در زمان جنايت غايب بوده،چرا بايد در زمان مجازات حاضر باشد؟"
در مورد این کتاب باید ذکر کنم که ترجمه اصلی این کتاب رو که آقای مریوان حلبچهای انجام داده بودن، ازش نامزدی دزدیدن و به اسم و انتشاراتی خودشون چاپ کردن اون هم بطوریکه کل کتاب چاپ نشده و نزدیک به دویست صفحه از کتاب نیست! ولی خوشبختانه بعداز دو دهه دوندگی آقای مریوان حلبچهای که مترجم رسمی آقای بختیار علی هستن این کتاب چند روزی میشه که توسط نشر ثالث به چاپ رسیده به اسم (شهر موسیقیدانهای سپید) حتی اسمی هم که برای این رمان ناشر قبلی که کار رو دزدیده بود، هم اشتباه نوشته. این رمان رو میتونید با ترجمه آقای مریوان حلبچهای از نشر ثالث تهیه کنید و بقدری این رمان جذاب و خواندنی که میتونم به جرات بگم استحقاق این رو داره که جزو نامزدین نوبل هم قرار بگیره مطمئن باشید با خوندن این کتاب البته با ترجمه آقای مریوان حلبچهای به هیج عنوان پشیمون نمیشید بطوریکه دوست ندارید این رمان به انتها برسه.
"Bajarê Mosîqarên Spî" ji rûpelên pêşîn ve xwîneran dikişîne nav gerdûna xwe ya efsûnbaz, soza rêwîtiyeke dirêj, bêwestan û nejibîr dide.
Elî, xwîneran di nav atmosfereke seyr û ecêb de dîl digire. Dike ku xwîner mîna lehengê xebroşkan Mîrza Mihemed, dakeve binê bîrekê û li cîhaneke hem nas hem jî nenas dest bi rêwîtiyeke heft roj û heft şevan bike.
Hemû ferdên wê cîhanê xwedî taybetmendiyên bêhempa ne. Sê muzîsyenên ku bi hêza evîn û muzîkê li ser avê dimeşin, destê wan digihîje heyvê. Zilamekî ku di serê xwe de bi ezaba du hespên spî yên her tim dibezin, dijî û wek baxçeyekî pirteqalan bêhn dide. Jineke ku li pey cenazeyê bira û evîndarê xwe bajar bi bajar digere, hemû kedera cîhanê hildaye ser milên xwe. Leşkerên ku ji guhên kuştiyên xwe koleksiyonê çêdikin.
Ev tev nîşan didin ku roman tenê qala çîrokeke fantastîk nake, herwiha vegotina sembolîk a êşên kûr û rewşên mirovahiyê ye jî. Bextiyar Elî, ji bo ruhên ji civakê dûrketî, birîndar, bêkes û rêya xwe winda kirî sîwaneke taybet ava kiriye. "Bajarê Mosîqarên Spî", revîyên şer, qehpik, matemgir û poşmanan cihekî taybet e, ji bo her kesî taseke av û pariyekî nan heye li wir.
Karakterê sereke yê romanê Celadetê Kotir, wek cambazekî jêhatî li ser têleke zirav ku aliyekî xewn e, aliyê din rastî, bi şarezayî dimeşe. Elî, bi vê kesayetiyê, romana kurdî ji vegotinên îdeolojîk ên serdema Şerê Sar, pevçûnên çînî û çîrokên evînî yên klasîk rizgar dike û digihîne asteke gerdûnî.
Çîroka Celadet Kotir, edebiyat û hunera kurdî ji maskeyên biyanî paqij dike, deriyên cîhana modern bi aqilekî "xwebûyî" li me vedike. Roman bi qutiyeke ku li Amsterdamê ji Elî Şerefyarî re hatiye emanetkirin dest pê dike û rêwîtiya li pey vê emanetê, xwîneran digihîne dîroka tijî bi êş a Başûrê Kurdistanê, Helebçeyê, jenosîda Enfalê û di dawiyê de "Bajarê Mosîqarên Spî" ya hem rastî hem jî xeyalî.
"Bajarê Mosîqarên Spî" di nava erdnîgariyeke wisan de ye, ji zêdetirî sî salan e bi zilma rejîma Be'es û bi Enfalê lanetkirî ye. Lê û belê ev bajar, di heman demê de keleha berxwedana muzîkê û hunerê ye. Celadet Kotir, li vî bajarî bi huner û bedewiyê rêyên avakirina jiyaneke nû digere. Roman, çîrokên tijî kul, hêviya rawestandina şer, lêgerîna edaletê û estetîkê aniye cem hev. Nivîskar, pirsgirêkên ku bi salan e partî û rêxistin nikarin bi lêv jî bikin, bi devê Celadet tîne ber çavê me kurdan.
Roman, ne tenê bi vegotina xwe ya realîzma efsûnî, herwiha bi çavdêriyên civakî yên tûj jî balê dikişîne. Wek mînak, jineke kurd ku tenê ji ber erebbûna zilamekî dixwaze xwe nêzî wî bike, dixwaze pê re bizewice. Nivîskar, wihareng tabûyên ku civak hîn ne amade ye bi wan re rû bi rû were, nîşanî me dide. Bi vê yekê xwestiye, "psîkolojiya neteweyên bindest" û herwiha lawaziya takekesan, ji bo xwîner bibe eynikeke hişyariyê.
"Bajarê Mosîqarên Spî" di edebiyata kurdî de nuqteya veguherinê ye. Bextiyar Elî, ji çîrok û trajediyên gelê xwe dest pê kiriye û çakberhemeke gerdûnî ava kiriye. Û helbet dest û taqeta wergêr Şehab Xalidî xweş be ku romaneke wisa qalind û giriftar bi awayekî rind û xweşik li hev aniye, kiriye kurmancî.
بالاخره! فکر کنم بیشتر از یکساله که این کتاب دستمه و میشه گفت از این که ذره ذره خوندمش پشیمون نیستم. خیلی وقتا سریع پیش میرفت و خیلی وقتا روزها همونجا باقی میموند تا برم سراغش و بعدش نمیدونستم قراره یک صفحه بخونم یا صد صفحه. این کتاب رو هدیه گرفتم و چیزی نبود که خودم توی کتابفروشی سمتش برم اما بعدش سمت کتاب های مشابه رفتم و خواهم رفت. داستان این کتاب درباره نوازنده ایه به اسم جلادت کفتر که توی کردستان عراق در زمان دیکتاتوری صدام و جنگ ها و نا آرامی های اون زمان عراق زندگی میکنه. کتاب یه جورایی داستان زندگی جلادته که به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده و به ما میگه که هنر(مخصوصا موسیقی در این کتاب) در زمان های همچون زمان اتفاقات این داستان میتونه نجات دهنده باشه و انسانیت رو زنده و جاودانه نگه داره. اگر هر کدوم از توضیحات گفته توجهتون رو جلب کرد از دستش ندید چون برای منی که معمولا جز موضوعاتی نیست که بخونم(البته قبل از این کتاب) به شدت زیبا و جذاب بود.
_هنوز زوده که از موسیقی حرف بزنیم، تا مفهوم همه چی رو نفهمیم نمیشه از موسیقی حرف زد. . شهر همنوازان سپید، مهمترین رمان در ادبیات کوردی است.
«شیرکو بیکس» . داستان خریدن و خوندن این کتاب اینجوری بود که یه بار رفتم شهر کتاب ارومیه و حقیقتا اول میخواستم سال بلوای عباس معروفی رو بخرم. قبلش یه سری به کتابای ادبیات کوردی زدم و یهو شهر همنوازان سپید رو دیدم. من فقط یکبار تعریف این کتاب رو از یه کاربر توییتر شنیده بودم(در کل نسبت به بقیه ی کتابای بختیار علی خیلی ناشناخته ست.)و اساسا باید میزاشتمش کنار و سال بلوا رو برمیداشتم و میرفتم. اما حجم زیاد(۶۰۰صفحه) و قیمت به نسبت کمش خیلی توجهم رو جلب کرد.و اینکه بختیار علی کتاب بد تو کارنامه ش نداره. خریدمش. من راستش تو خوابم نمیدیدم یهو یه کتاب ۶۰۰ صفحه ای رو که قبلا در موردش تحقیق نکردم انقد تند تند و وسط امتحانای ترم با اشتیاق بخونم :)))) کتاب خیلی توصیفات و دیالوگای طولانی داره و اگه حوصله داشته باشی جمله به جمله ی کتاب خیلی بهت میچسبه. مرز بین واقعیت و وهم توی این کتاب خیلی باریکه پس اگه به کتابای تخیلی علاقه دارین بخونین این کتاب رو.اگه از کتابایی که عدالت و جنگ و خدا رو به چالش میکشه خوشتون میاد بخونین. اگه از کتابایی که در مورد هنر و موسیقی هستن خوشتون میاد بخونین. در همین حد بگم که عالیه و بی اندازه خوشحالم که خوندمش. . جلادت کبوتر شخصیت اصلی داستان از همان ابتدا پدر و مادرش را از دست میدهد. اما یک استعداد بینظیر در نواختن فلوت دارد. او تصادفا راهی شهری خیالی مشود..
وقتی خریدمش، هنوز مونده بود خدمت سربازیم تموم بشه. چند هفتهای باقیمونده بود و پایانش مشخص و قطعی نبود. این کتاب رو برداشتم و با توجه به تجربهام از آخرین انار دنیا، فکر میکردم ممکنه نیمه و ناتمام باقی بمونه اما با شروع کردنش فهمیدم که فکرم اشتباه بوده. نثر و داستان آنچنان شیوا و روان هست که به هیچوجه در مطالعهاش دچار سختی نمیشید. ترجمهی زیبای مریوان حلبچهای هم البته بیاثر نیست و به زیبایی اثر اضافه میکنه. با خودم فکر میکردم که در کنار عباس معروفی، بختیارعلی هم جزو کسانی هست که با نوشتنش معجزه میکنه و ذهنم رو قلقلک میده. اونقدر زیبا عناصر جادویی رو توی داستانش جا میده که گاهی با خودم فکر میکردم کاش یک کمپانی فیلمسازی میاومد سراغش و کتابش رو به تصویر میکشید چه بسا اگه این کار به درستی انجام میشد، شاهکار بینظیری رو تقدیم دنیای تصویرها میکرد. بختیار علی به حق تاریخ کرد و کردستان رو به این داستان راه میده و نماینده صحیحی برای ادبیات کردی هست و خوشحالم که توی زندگیم فرصت این رو داشتم که قلمش ��و به چشم تجربه کنم. امروز که تمومش کردم ۶ شهریوره و دارم آماده میشم برم خواستگاری و با این کتاب پایان سربازیم رو هم تجربه کردم:-دی. پسس این کتاب برام ارزش و معنای دیگهای داره و بسیار دوستش میدارم.
پدر سرهنگ قاسم گفت: " هیچ کس از رمز و رازهای خدا سر درنمی آره... هیچ کس نمی تونه از حکمت خدا سر دربیاره... توی هر مصیبتی باید ریشه ی حکمتی رو جست و جو بکنی... باید از خودت بپرسی خدا توی این بلا،چه درس و عبرتی رو مخفی کرده... شاید خدای مهربون بخواد ما رو امتحان بکنه... شاید بخواد قدرت گذشت و بخشش ما رو آزمایش کنه... اگه به حکمت الاهی دقیق بشیم،می بینیم که گذشت و چشم پوشی ما از جنایات این آدمکش،بیش تر می تونه ما رو به خدا نزدیک بکنه... فقط خدا می تونه مجازات های بزرگ رو به سرانجام برسونه و عملی ش بکنه... " حلیم رخسار گفت: " خواهش می کنم پای خدا رو به این ماجرا نکشید... چون خدا از اول اش هم توی این ماجرا نبوده... خدا کاری به این نداره که ما چه تصمیمی می گیریم... " در این لحظه پدر سرهنگ قاسم و کریم خزان،هر دو با هم گفتند: " استغفرالله. " حلیم رخسار با صدای بلندتری گفت: " نمی دونم خدا که در زمان جنایت حاضر نبوده،چرا باید در زمان مجازات حاضر باشه؟ " بعد نگاه خشم آلودی به اردلان صوفی انداخت و گفت: " وقتی بچه ی تو کشته شد،خدا کجا بود؟من نمی پرسم خدا هست یا نیست... هر کسی مختاره هر جوابی که دوست داره،به این سؤال بده... ولی می دونم که خدا کاری به جنایت ها و مکافات های ما نداره... بی گمان اگر خدایی باشه،خوشحال میشه که توی این مسأله خودمون رو فریب ندیم و برای او هم دردسر درست نکنیم... " در این هنگام اردلان صوفی به عنوان فارغ التحصیل علوم حوزوی،وظیفه ی خود می دانست که واکنش نشان دهد و بگوید: " خدا همه جا هست... نه با جسم و ذات اش،بلکه با اصول و ارکان اش... با امر و نهی اش... این وظیفه ی باری تعالا نیست که دست قاتل رو بگیره و نگذاره آدم بکشه،بلکه وظیفه ی انسان هاست... " حلیم رخسار،نگاه آشفته اش را به اردلان دوخت و گفت: " پس چرا خدا در روز جنایت،به قربانی ها پشت می کنه،اما روز مکافات یکهو سر و کله اش پیدا میشه؟ " پدر سرهنگ گفت: " برای اینکه امتحانمون کنه... برای اینکه بدونه آیا ما می تونیم حکمت هاش رو کشف بکنیم... این رو هم بدونین که خدا از قربانی ها صبر و تحمل می خواد و از ماها گذشت و چشم پوشی... " حلیم رخسار گفت: " به همون اندازه ای که من توی سرنوشت یه مورچه دخالت می کنم،خدا هم به همون اندازه توی سرنوشت من دخالت داره..." اردلان که انگار شعر و ایمان را از هم تشخیص نمی داد،گفت: " خدا،هم برای من وقت داره و هم برای مورچه... وقت خدا مثل وقت ما نیست،خدا خودش عین زمان و ابدیته... فقط توی ابدیت،معنی عدالت الاهی تحقق پیدا می کنه... معیار انسانی سنجش عدالت،ارتباطی با معیار الاهی اش نداره و از یه نوع دیگه س... البته این به اون معنی نست که خدا معیاری برای عدالت انسانی نگذاشته... خدا نفرموده که زمین رو تبدیل به صحرای ظلم و ستم بکنین،بعد توی ابدیت عدالت دیگه ای هست که حق تون رو بهتون میده... عدالت زمین هم بخشی از عدالت آسمونه... " حلیم رخسار گفت: " این چه جور عدالتی یه که از هزارها جنایت کار، فقط یکی شون مجازات بشه؟اگر به عدالت الاهی ایمان دارین،ول اش کنین،تا خدا خودش مجازات اش کنه... اگه هم به عدالت دنیا ایمان دارین،بدونین که عدالت دنیا مدت ها پیش مرده... هزارها ساله که ظالمان می آن و میرن... پس بگذارین این هم بره... عدالت با راست و ریس کردن دادگاه برای یه مجرم تنها،عملی نمیشه... "
خدایا کردها را ببخش که نمیتوانند قرآن را ختم کنند؛زیرا به سوره انفال که میرسند،میمیرند. «آدونیس» . «شهر موسیقیدانهای سپید» نوشته «بختیار علی»،نویسنده،شاعر و مقالهنویس #کرد است که نخستین بار سال ۲۰۰۶ منتشر شده است.مریوان حلبچهای،نویسنده،مترجم و روزنامهنگار اهل #کردستان_عراق با تسلط فوقالعاده خود به زبان فارسی این رمان را با شیوایی و روان بودن هر چه تمام ترجمه کرده و نشر ثالث آن را برای فارسی زبانهای دوستدار #ادبیات_کردستان، به چاپ رسانده است. این رمان فقط به کشتار ۱۸۲هزار کرد در بیابانهای جنوب عراق و پنهان کردنشان زیر شن و ماسه به دست #صدام_حسین نپرداخته است بلکه نویسنده با استفاده از سبک #رئالیسم_جادویی، بر پایه واقعیت و تخیلی که ما را به تفکر عمیق و بیشتر در واقعیت دعوت میکند؛کشوری را پیش روی خواننده خود قرار میدهد که در آن دیوار بین مرگ و زندگی فرو ریخته است.وی مخاطب خود را با نیروی درونی هر انسانی که عهدهدار حفاظت از انسان بودن و زیبایی است؛مواجه میکند و به زیبایی هر چه تمام تقابل سخت این نیرو با مرگ و فراموشی را به تصویر میکشد. داستان زندگی سه موسیقیدان است که در دل طبیعت سفر میکنند و هدفشان خلق موسیقیهای ناب و جاودانه شدن از طریق هنر است که در طول همین سفر توسط سربازان حزب بعث اسیر میشوند و... از این کتاب به عنوان #بزرگترین_شاهکار_تاریخ_ادبیات_کرد نام برده شده است.این رمان بارها در غرب به ویژه #آلمان مورد ستایش قرار گرفته و با بزرگترین رمانهای اروپایی مقایسه شده است.منتقدین اذعان کردهاند که این اثر از بزرگترین #نسلکشی قرن بیستم پس از #هولوکاست پرده برداشته است. بختیار علی به شکلی هدفمند در تمامی آثارش اعم از نظری،نقد،رمان و نمایشنامههایش به شدت #فاشیسم_شرقی را مورد انتقاد قرار میدهد. هیچ کجای دنیا هیچ ملتی مانند ملتهای شرق به خاطر هنر،ابداع و زیبایی قربانی ندادهاند.تاریخ شرق دو تاریخ است؛یکی تاریخ سیاستمداران که ملتها را از هم جدا کرده است و دیگری تاریخ هنر که همه انسانها را به یکدیگر پیوند میزند؛ ورای ملیت،قومیت،زبان و دین. سوال اساسی این رمان این است رویاهای آدمی وقتی کشته میشود،به کجا میروند؟ شهر موسیقدانهای سپید شهر همه زیباییهای کشته شده است... . #بختیار_علی #مریوان_حلبچه_ای #نشر_ثالث @bachtyar.ali @marivan_halabchayi @salesspublication .
Actually I read a book that is not published in English. "The last pomegranate of the world". What an amazing author. It is so interesting to read literatura from Kurdistan ... its a little bit like reading mystic poetry.
بختیار علی ازون نویسنده هاس که نه کم میگه نه زیاد . هیچوقت گزافه گویی نمیکنه و معمولا ریتم جذاب داستان رو تا انتها حفظ میکنه . این بار هم مثل گذشته درباره تاثیرات جنگ بر زندگی ، عشق، مرگ ، روح، جاودانگی و علی الخصوص در این کتاب درباره هنر و زیبایی و حفظ اون به شیوه ی رئالیسم جادویی میگه. من اخرین انار دنیا و مرگ پروانه و قصر پرندگان غمگین رو بیشتر دوست داشتم اما این کتاب هم حرف های زیادی برای گفتن داشت خصوصا بخش مربوط به عدالت و بخشش واقعا تاثیر گذار بود
چقدر لذت بردم از خوندنش بختیار علی انقدر شهرزادگونه قصه پردازی می کنه که آدم سر کیف میاد و مست میشه. داستان عشق های ناکام عشاق جوان که در رمان های دیگه بختیار علی هم بوده، این جا هم تکرار میشه. اما پایان این رمان به نسبت خوش تره، جایی که دالیا و باسمی الجزایری به هم میرسن
کتاب شاعرانه شروع میشه اما نویسنده گاهی یادش میره شاعرانگی رو!! توضحیات بلند و پر تکرار از وضیعت و موقیعت ها میده به طوری که به ذهن .به خواننده اعتماد نمیکنه و با شک مدام دوباره گویی میکنه.به نظر من کتاب می تونست حجم کمتری داشته باشه و پیام خودش رو هم برسونه.