Jump to ratings and reviews
Rate this book

سوء تفاهم و عادل‏ها

Rate this book
نمایش‏نامه
ترجمه‏ی مهوش قویمی

Unknown Binding

3 people are currently reading
38 people want to read

About the author

Albert Camus

1,077 books38.1k followers
Works, such as the novels The Stranger (1942) and The Plague (1947), of Algerian-born French writer and philosopher Albert Camus concern the absurdity of the human condition; he won the Nobel Prize of 1957 for literature.

Origin and his experiences of this representative of non-metropolitan literature in the 1930s dominated influences in his thought and work.

He also adapted plays of Pedro Calderón de la Barca, Lope de Vega, Dino Buzzati, and Requiem for a Nun of William Faulkner. One may trace his enjoyment of the theater back to his membership in l'Equipe, an Algerian group, whose "collective creation" Révolte dans les Asturies (1934) was banned for political reasons.

Of semi-proletarian parents, early attached to intellectual circles of strongly revolutionary tendencies, with a deep interest, he came at the age of 25 years in 1938; only chance prevented him from pursuing a university career in that field. The man and the times met: Camus joined the resistance movement during the occupation and after the liberation served as a columnist for the newspaper Combat.

The essay Le Mythe de Sisyphe (The Myth of Sisyphus), 1942, expounds notion of acceptance of the absurd of Camus with "the total absence of hope, which has nothing to do with despair, a continual refusal, which must not be confused with renouncement - and a conscious dissatisfaction."
Meursault, central character of L'Étranger (The Stranger), 1942, illustrates much of this essay: man as the nauseated victim of the absurd orthodoxy of habit, later - when the young killer faces execution - tempted by despair, hope, and salvation.

Besides his fiction and essays, Camus very actively produced plays in the theater (e.g., Caligula, 1944).

The time demanded his response, chiefly in his activities, but in 1947, Camus retired from political journalism.

Doctor Rieux of La Peste (The Plague), 1947, who tirelessly attends the plague-stricken citizens of Oran, enacts the revolt against a world of the absurd and of injustice, and confirms words: "We refuse to despair of mankind. Without having the unreasonable ambition to save men, we still want to serve them."

People also well know La Chute (The Fall), work of Camus in 1956.

Camus authored L'Exil et le royaume (Exile and the Kingdom) in 1957. His austere search for moral order found its aesthetic correlative in the classicism of his art. He styled of great purity, intense concentration, and rationality.

Camus died at the age of 46 years in a car accident near Sens in le Grand Fossard in the small town of Villeblevin.

Chinese 阿尔贝·加缪

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (10%)
4 stars
23 (47%)
3 stars
15 (31%)
2 stars
5 (10%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 6 of 6 reviews
Profile Image for Nazanin.
104 reviews4 followers
September 17, 2018
دیشب روی کاغذ تموم شد اما در ذهن من ناتمامِ ابدی ماند
اصلا به نظرم کتاب خوب، رفتن و پایان ندارد که رسالتش باید مدام گشتن و گشتن در پستوهای دست نیافتنی اندیشه باشد، فریادها بکشد، سخت تلنگر بزند، تکان دهد، شخم ها بزند و جوانه های تازه نفس بکارد
دو نمایشنامه چه کم حجم، چه ژرف، چه پایان ناپذیر
سوءتفاهم را دوست داشتم اما عادل ها ...وای ...چه "کامو" ی تابناکی دیدم در عادل ها...انگار که آیینه ای را پیش رویت میگذارند و تو در یک لحظه، ناگهان، در پس چهره آن چند نفر خودت را می بینی که در میانه راهی که سخت به آن اعتقاد داری باید بایستی و پیش از هر حرکت دیگری، تکلیفت را با سوال های اخلاقی درونت روشن کنی....

و من... چه دارم بگویم که بسیار خوبان، پیش از این در همین محفل، آن چنان زیبا و عمیق گفته اند و نوشته اند که خود مسحور و سجاده نشین خجل ِ قلمشان هستم

گوشه روشنی از سوءتفاهم

مارتا: آنچه در این جا بهار می نامیم یک شاخه رز و دو شکوفه است که در حیاط صومعه می روید، مردم منطقه با همین مختصر به شور و شوق می آیند اما قلب آنها نیز به همان شاخه گل رز حقیر شباهت دارد نسیمی نیرومندتر قلبشان را پژمرده می کند. همان بهاری را دارند که مستحق اش هستند.
ژان: بی انصافی می کنید چون شما پائیز هم دارید.
مارتا: پاییز چیست؟
ژان: پائیز، دومین بهار است، فصلی که برگ ها به گل شباهت دارد، شاید در مورد آدم ها هم همین طور باشد، اگر فقط با شکیبایی تان به آنها کمک کنید شاید شکوفایی شان را ببینید
۴۳


و دوست داشتم اضافه کنم که دوست گرامی
Hossein sharifi
ریویوی بسیار پر مغزی بر "سوءتفاهم" نوشته اند که از خواندنش واقعا لذت بردم، پیشنهاد می کنم از دست ندهیدش
37 reviews2 followers
October 28, 2017
(عالی بود ... "عادل ها" فوق العاده بود)
می دانم ما بدبختی دنیا را به دوش گرفته ایم. چه شهامتی! اما گاهی به خودم میگویم که این غرور مجازاتی خواهد داشت -
ما بهای این غرور را با ایثار جانمان می پردازیم. از این حد نمی شود فراتر رفت. پس غرور حق مسلم ماست +
آیا اطمینان داریم که کسی فراتر از این حد نمی رود؟ شاید کسانی بیایند که به اتکای ما بکشند و زندگیشان را نثار نکنند -
...
آیا می توانید هم اکنون تصور کنید که دو انسان از شادی ها چشم بپوشند، در درد و رنج عشق بورزند و نتوانند جز درد و رنج وعده گاهی به هم نوید دهند؟
آیا می توانید تصور کنید که در این صورت طناب دار آن ها را به هم پیوند می دهد؟
(بی انصافیه اگه از "سوء تفاهم" ننویسم. این نمایشنامه هم چیزی از شاهکار کم نداره)
هرچه را که زندگی می تواند در اختیار کسی قرار دهد، در اختیار او بود.او از این سرزمین رفت، با فضاهای تازه، با دریا و انسان های آزاد آشنا شد. من اینجا ماندم. حقیر و دلتنگ، غمزده و فرو رفته در دل دشت و جلگه، و در تیرگی زمین ها بزرگ شدم.
هیچکس لب هایم را نبوسید و حتی شما، بدنم را بدون لباس ندیدید. مادر، قسم میخورم که همه ی اینها باید جبران شود.
متوجه باشید برای انسانی که زندگی کرده، مرگ مساله ی کم اهمیتی ست.
Profile Image for KhaShaYar.
17 reviews2 followers
April 8, 2016
دو نمایشنامه بسیار عالی و قوی.
Profile Image for Tanin Rabiee.
9 reviews
June 27, 2024
«عادل ها» یا «تسخیر شدگان»

عادل ها یک جامعه انسانی پر از ظلم و ستم را نشان می‌داد که افرادی در حکم یک گروه یا حزب با همدیگر همکاری میکردند تا این جامعه و افرادی که قدرت در دستشان هست را سرکوب کنند
چند تا نکته برای من جالب بود :
اولی اینکه از آنجایی که کامو انسان گراست قهرمان اصلی داستان مانند رمان بیگانه میلی به سوی رفتن به سمت مذهب نداشت ، حتی در جایی از رمان اشاره شد که هنگامی که برایش دعا میخواندند سرگرم تکه گلی بود که به کفشش چسبیده بود. به نظرم میتوان این گونه برداشت کرد که این افراد حزب خود را شبه خدا می‌دیدند از این منظر که تعاریفشان از عدالت و اجرای آن فقط از نظر خودشان درست بود یعنی هر آنچه که آنها به آن معتقد بودند درست بود و باید اجرا میشد ، اینکه آنها حاضر به شک در باورهایشان نمی‌شدند برایم خیلی جالب بود و اینکار را نوعی خیانت به حزب می‌دانستند
مورد بعدی دغدغه کشتن یک انسان در رمان بیگانه و نمایشنامه عادل هاست ، به نظر من کامو همواره دغدغه ی این را دارد که زندگی انسان چقدر ارزش دارد ؟ آیا اصلا کشتن یک انسان ظالم با کشتن یک انسان عادی فرق دارد ؟
در رمان بیگانه مورسو قتلی را که انجام داده بود ، به علت گرمای شدید و خورشید می‌دانست حتی به نظر من تصور درستی از قتل نداشت و نمی‌دانست دقیقا کشتن یک انسان به چه معناست
اما در عادل ها ، یانک میداند چه کسی را کشته و به آن افتخار میکند ، حتی در آخر هم اظهار پشیمانی نمیکند و به نظر من او معتقد بود باید کشت و کشته شد ، و این سلسله به طور زنجیر وار آنقدر تکرار میشود تا ظلم نابود شود.
مورد دیگری که برایم جذاب بود قاتلانی که تبدیل به جلاد شده بودند ، حتی در نمایشنامه اینطور مطرح شده بود که ما را می بخشند در ازای گرفتن جان یک انسان دیگر. در واقع افکار آنان این چنین است که اگر من در ازای چند سال از زندگیم کسی را نکشم فرد دیگری اینکار را خواهد کرد پس من چرا از این مزیت بهره مند نشوم ؟!
و مورد آخر سوالی بود که رییس پلیس از بانک پرسید : تو اعتقادی داری که کودکان و بستگان شاهزاده را نمی‌کشد یا کشتن آنها را جایز نمی‌داند چطور کشتن شاهزاده جایز است ؟
این سوال برایم خیلی جالب و عجیب بود که مرا به این سوال رساند ایا ظلم فراگیر است ؟ اگر فردی ظالم باشد لزوما خانواده ی او هم ظالم هستند ؟
که میتوان دو پاسخ برای این سوال در نظر گرفت
یک بله ظالم هستند زیرا ظلم او را میبیند و همچنان همراهی اش میکنند
دو خیر ظالم نیستند چون نمی‌توانند در تصمیمات ظالمانه ی او اثر بگذارند و همراهی آن فرد صرفا به خاطر دوست داشتنش است (مانند کالیگولا که یکی از همراهانش به خاطر دوست داشتن کنارش ماند و کم کم به ظلم عادت کرد)

در نظر من بله انها هم ظالم هستند اما آیا ارزش مرگ را دارند ؟ چه کسی ارزش مرگ را دارد ؟ که اینجا به همان مسئله شبه خدا میرسیم که حزب نقش خدا و قدیسان را بازی میکند.

نظر کلی : من از خواندن تک تک دیالوگ ها لذت بردم و به نظرم خیلی حرف توی مکالمه ها بود و اینکه هر فردی تلاش میکرد عقاید خودش را بر دیگری غالب کند برایم جالب بود ، حزب عقاید خودش را درست می‌دانست ، رییس پلیس و جلاد و .... هم همینطور و همگی سعی میکردند هر طور شده عقاید مخالفشان را سرکوب کنند که این یعنی شورش.
من خیلی خیلی لذت بردم از خواندن این نمایشنامه و بی نهایت توصیه اش میکنم به بقیه ، ارزش چندین بار خواندن هم دارد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Displaying 1 - 6 of 6 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.