ZaRi2,316 reviews876 followersFollowFollowReadJanuary 1, 2014 می پرسم از اندوه نایابی که او را برداز هاله ی نه توی مهتابی که او را برداین بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاهاو میخکوب عکس بی قابی که او را بردمی پرسمش از دور، ازدیروز، از دریااز موج خیز ِسردِ سیلابی که او را برداول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-می گوید از شب های شادابی که او را برد:من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمدداماد... من ای کاش... سهرابی که او را بردچیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوماو خود ولی می گوید از آبی که او را برد:سهراب نام دوست... بیچاره لیلا هممن... بین ما روزی شکرآبی... که او را بردهی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... هاافتاده بودم در همان تابی که او را برددختر فراری ها برایش پارک آوردندلیلا نبود آن بید لرزابی که او را بردیک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزابا من قرار مانتویی آبی که او را برداز آستانه تا خود دروازه خندیدیمهی گفت از هر در سخن... بابی که او را برداین آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی اومی پیچدم در خلسه ی خوابی که او را بردمثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبهافتاده بودم کنج زندابی که او را بردزن های فامیل آمدند از بوق بوق شهردیدم عروس و تور و قلابی که او را بردزن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدمهی سوختم بی رسم و آدابی که او را برددف می خورد حالا تمام شهر بی تنبورکِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد***من راوی این قصه ام، از متن می آیممی گفتم از مردی و سیلابی که او را برداز آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلامی تابدم مهتاب بی تابی که او را برداو خود منم، من اویم و آیینه می داندآهی که من را سوخت، گردابی که او را بردمن خواب می دیدم، همان خوابی که او را دیدمن خواب می بردم، همان خوابی که او را بردمن را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمدمن عاشقش بودم، نه سهرابی که او را بردpoem