کتاب «در آغاز رنج بود» نوشته امیر نصری به همت نشر چشمه منتشر شده است. برادران کارامازوف، آخرین رمان داستایفسکی، بیش از هر اثر وی به میل به زندگی پرداخته و جنبههای متعدد و متکثر آن را از میل غریزی تا معنویت بازنمایی کرده است. رنج از دیدگاه داستایفسکی قانون ازلی و ابدی بر روی زمین است و رستگاری و سعادت از طریق رنج حاصل میشوند. او به هنگام نگارش برادران کارامازوف در نامهای از رنج سخن میگوید و نگارش رمانی در این زمینه را دشوار میداند که به پایان خوش ختم شود. این رمان بهرغم پرداختن به رنج فاقد معنا، مرگ، پدرکشی، بیماری و تجربههای متعدد ناکامی در نهایت با سخنان خوشبینانهی یکی از شخصیتها در خصوص بدل ساختن زمین به بهشت خاتمه مییابد و پایانی نظیر اپراهای تراژیک قرن هجدهم دارد. جملههای پایانی رمان همان باورهای نویسنده در سالهای آخر زندگیاش است. مباحث مطرحشده میان شخصیتها در برادران کارامازوف، آن را به یک رسالهی فلسفی در قالب رمان بدل ساخته است.
کتاب «در آغاز رنج بود» یا «خوانش برادران کارامازوف» اثری تحقیقیاست بر رمان داستایوفسکی که در آن آثار و آرای دیگر محققان بر این اثر جمعآوری شده است. سبک کتاب یادآور بخش «مرور ادبیات» در پایاننامههاست؛ مطالب مرتبط فراوانی گردآوری و دستهبندی شدهاند ولی نگارش آن چنان نیست که بشود گفت نویسنده مطالب را از آن خود کرده است و بعضی بخشها حالت وصلهپینهای دارند.
خواندن این کتاب را بعد از خواندن برادران کارامازوف با ترجمهی اصغر رستگار شروع کردم. رمان داستایوفسکی ارجاعات فراوانی به مسیحیت دارد و زیرنویسهای خیلی خوب مترجم کمک کرد تا روایات و نمادهایی که داستایوفسکی استفاده کرده بود را بهتر بفهمم. اما خواندن «در آغاز رنج بود» عمق خیلی بیشتری به درک من از کتاب و رسالت داستایوفسکی بخشید.
نظر نامحبوب: من از قصهگویی داستایوفسکی لذت زیادی بردم. شخصیتپردازی، دیالوگها و نشان دادن تعارضات درونی شخصیتها توسط او برایم ستودنی است. اما با جهانبینی او و راهحلی که برای معضلهای حیاتی بشر ارائه میدهد همدلی کمی دارم. بخصوص که ما شانس زندگی در زمانهای را داریم که در آن یافتههای علمی ریشهی خیلی از رفتارهای اخلاقی و غیراخلاقی انسان را نه در آسمانها که در گذشتهی همین زمین توضیح میدهند. نقل قول زیر از خود داستایوفسکی است، و نه دیالوگی از زبان یکی از شخصیتهایش:
«به واقع اگر فردی موفق به اثبات این نکته برایم شود که مسیج خارج از حقیقت است و به واقع اگر حقیقت خارج از مسیح باشد، من جانب مسیح را میگیرم نه جانب حقیقت را.»
مطالب این یادداشت گزیدهای از این کتاب هستند که به من در درک بهتر رمان کمک کردند ولی مخاطب را از خواندن کتاب آقای نصری معاف نمیکنند. دستهبندی آنها به سلیقهی من شکل گرفته و متفاوت با دستهبندی کتاب است. بعضی جملهها را خودم اضافه کردهام.
آیهی سرلوحهی کتاب «به راستی، به راستی، به شما میگویم، اگر دانهی گندم به زمین نیفتد و نمیرد، تنها میماند؛ اما اگر بمیرد، بار بسیار میآورد»
دانه استعارهای است از امری کوچک و ناچیز که ریشه میدواند و رشد میکند و تبعات بزرگی به همراه دارد. مثلاً ایوان با بیان افکارش برای اسمردیاکوف او را به قتل تشویق میکند، به نوعی ایوان بذر قتل را در ذهن او میکارد. یا گناه پدرکشی و تحولاتی که پس از آن پدید میآید. یا قصهی پیازچه که گروشنکا برای آلیوشا تعریف میکند، قصهی کوچکی است که باعث تحول بزرگی در او میشود. کوچکترین بخشهای زندگی قادر است مبنایی برای تعریف مجدد آن باشد. مثلاْ دکتر هرتسشتوبه به دیمیتری کودک یک مشت فندق میدهد و او تمام عمر آن خاطرهی خوش را به خاطر میآورد. همچنین به خاک و زمین ارجاع دارد که بازتاب ایدئولوژی اسلاوگرایانه و بازگشت به خاستگاههای ملی است. دانه همینطور استعارهای است برای رشد اخلاقی، مرگِ خودِ قدیمی و ظهورِ هویتِ جدید. مطابق وصیت داستایوفسکی، این آیه بر سنگ قبر او نیز حک شده است. نظر شخصی: داستایوفسکی با این کار به شکلی شاعرانه بدن خود را به دانهای که در خاک کاشته شده تشبیه کرده. جسمی کوچک که افکارش تبعات بزرگی داشت و سالها و چه بسا قرنها تأثیرگذار بود.
داستایوفسکی و رابطه با پدر «پدر داستایوفسکی، میخائیل آندریویچ، در ششم ژوئن ۱۸۳۹ به دست کشاورزانش که از آزارهای وی به تنگ آمده بودند به قتل میرسد. به روایتی شنیدن این خبر مصادف است با نخستین حملهی صرع داستایوفسکی. او و برادرش ماجرای قتل پدر را برای مجازات قاتلان پیگیری نمیکنند و همواره وجدان معذبی در این خصوص دارند. داستایوفسکی در سالهای بعد برای دوست دوران جوانیاش از نفرتش نسبت به پدرش در سالهای کودکیاش سخن گفته است. او سالها در قبال مرگ پدرش سکوت میکند و هیچ نقش مهمی در رمانهایش به پدران نمیدهد. […] اگر هم پدری در رمانهای او وجود دارد یا نقش کمرنگی دارد یا آن چنان ضعیف است که نسبت به فرزندانش فاقد اقتدار اخلاقی است. […] در تحلیل فروید این رأی مطرح میشود که داستایوفسکی خودش را در قبال مرگ پدرش گناهکار میدانست و حملات صرعش سیمپتوم احساسات متعارض اوست. فروید در این مقاله معتقد است که حمله های صرع ممکن است نخستین بار به علتی کاملاً ذهنی (مثلاً هول کردن) رخ دهند یا به طریقی دیگر واکنشی به تهییجهای ذهنی باشند. داستایوفسکی پیش از نخستین حملهی صرع به هنگام شنیدن خبر قتل پدرش با نشانهها و حملات خفیفی مواجه بود که به افسردگی و روان رنجوری او باز میگشتند. اما قتل پدر این حملههای عصبی را به شکل صرع درآورد. داستایوفسکی در کودکی از پدرش هراس داشت و این هراس به احساس نفرت او از پدر منجر میشد. به تعبیر فروید تنفر داستایوفسکی از پدرش و آرزوی مرگ آن پدر پلید همچنان [در سالهای بعد] ادامه یافت. […] فروید سپس اشاره میکند که داستایوفسکی هرگز از احساس تقصیر خود در قتل پدرش خلاصی نیافت […] اسمردیاکوف مبتلا به صرع است. به اعتقاد فروید، داستایوفسکی بیماری خودش را به او نسبت داده است. گویی میخواسته اعتراف کند که صرع یا روانرنجوری خود او مترادف با پدرکشی است. […] چه دیدگاه فروید را اغراق آمیز بدانیم چه این دیدگاه را یک تفسیر ممکن در نظر بگیریم باید به این نکته توجه کنیم که محوریت پدران و پسران در برادران کارامازوف متأثر از مناسبات پیچیدهی داستایوفسکی با پدرش بوده است. از این منظر او به شخصیت ایوان شباهت دارد و بسیاری از تعارضات درونی ایوان در قبال پدر را در دوران کودکی و جوانی تجربه کرده است. رمان آخر داستایوفسکی، حتی اگر مطابق تفسیر فروید «اعتراف به گناه در اثری هنری» نباشد توجه مجددی است به نسبت پدران و فرزندان. […] قرار بود رمان بعدی داستایوفسکی در خصوص فرزندانی باشد که به پدران بدل میشوند.»
مرگ آلکسی سه ساله او برادران کارامازوف را به همسر دومش آنا تقدیم میکند که داغدار است. آلکسی، فرزند سه سالهی آنها در سال ۱۸۷۸ به سبب حملات صرع و تشنج فوت میکند و در واقع نگارش این رمان سوگواری نویسنده در فقدان فرزند خویش است. داستایوفسکی خودش را در بیماری و مرگ پسرش مقصر میدانست. او به توصیهی دوستانش به ملاقات آموروسیم، پیر صومعهی آپتینا پوستین رفت. توصیههای زوسیما به مادر داغدار در رمان، مطابق گزارش همسر داستایوفسکی، تقریباً همان عبارات پیر صومعه به داستایوفسکی است. توصیف صومعه نیز ماحصل همان سفر است. داستایوفسکی در بازنمایی صحنهی مادر سوگوار به توصیف حالات همسرش پس از مرگ پسرش پرداخته است.
رنج داستایوفسکی جزء معدود نویسندگانی است که اقسام رنج را تجربه کردهاند. بیماری صرع از آغاز جوانی تا هنگام مرگ، تجربهی قرار گرفتن در آستانهی اعدام و عفو شدن در لحظات آخر، زندان و تبعید، مهاجرت در شرایط تنگدستی و در نهایت تجربهی مرگهای متعدد نزدیکان. او در یادداشت ۱۷ آوریل ۱۸۶۴، اندک زمانی پس از مرگ همسر اولش مینویسد: «آیا دوباره ماشا را خواهم دید؟» طرح این پرسش تجربهی فقدان را در شخصیت او برجسته میسازد؛ تجربهای که به مرگ همسرش ختم نمیشود و با تجربهی مرگ دو فرزندش در کودکی ادامه مییابد. نخست مرگ دختر سهماههاش در دوران دربهدری در ژنو و سپس مرگ پسر سه سالهاش آلکسی در سال ۱۸۷۸. مرگ آلکسی محرکی بود برای نگارش برادران کارامازوف و تأمل در باب رنج افراد بیگناه از زبان ایوان که مصداق بارزش رنج کودکان است. به این ترتیب بخشی از مسائل ایوان در خصوص رنج به تجربهی زیستهی داستایوفسکی بازمیگردد.
برادران کارامازوف داستایوفسکی در سالهای آخر زندگیاش به چهرهی اجتماعی شدیداً محافظهکار و مذهبیای بدل شده بود. او معتقد بود که بازگشت ایمان برای احیای روسیه و نجات آن ضروری است. رستگاری قوم اسلاو را به مسیحیت ارتدوکس پیوند میزند.
کتاب خصلت «چند صدایی» دارد که در آن هر یک از شخصیتها نمایندهی طرز فکری است که مدام با هم در حال گفتگو هستند. سه برادر در این رمان نماد یک کل ارگانیک به شمار میآیند. وحدت عقل (ایوان)، روح (آلیوشا) و بدن (دیمیتری) این کل ارگانیک را میسازد. مصیبت انسان مدرن همین تکهتکه شدن است.
تقابل شک و ایمان در هیچیک از آثار وی به اندازهی این کتاب مطرح نیست. کل رمان پاسخی است به بیخدایی ایوان. ولی در عین حال او میخواست رمان جامعی در پاسخ به مسائل متعدد از جمله رنج کودکان بنویسد. او اتفاقات مربوط به کودکان را در صفحات روزنامهها دنبال میکرد.
راوی نامی ندارد، جنسیتش از طریق دستور زبان مشخص میشود که مذکر است. در ملاقات به آلیوشا میگویه که «به جانب ما» آمد که همین گفته این باور را تقویت میکند که او راهبی است که در سنت وقایعنگاری قرون وسطی روایت میکند. نویسنده معتقد است که کتاب دو راوی دارد، در واقع جاهایی از کتاب که جنبهی دانای کل پیدا میکند را از طریق راوی دوم توجیه میکند.
دیمیتری دیمیتری شخصیتی جدید است، در حالی که ایوان و آلیوشا پیشینه داشتند. دیمیتری بازنمودی از وجه عاطفی و شهوانی وجود انسان است. او به زیبایی به ویژه زیبایی زنانه گرایش دارد و برای رسیدن به امیالش حاضر است خودش را به انحطاط بکشاند. سفر دیمیتری به موکرویه پس از قتل پدر یادآور سفر عیسی به دوزخ پس از مصلوب شدن است. موکرویه همان جهان زیرزمینی مورد اشاره در فرهنگ عامه (هادس) است. دیمیتری در این سفر جشن میگیرد، به عشق برادرانه دست مییابد، رنج را میپذیرد و مراتب صعود را طی میکند. این مشابه سرگذشت «دیمیتر» الاههی کشاورزی در اساطیر یونان است. هادس، خدای جهان مردگان، دختر وی را میرباید و به زیرِ زمین میبرد. دیمیتر از بارور ساختن زمین امتناع میکند تا این که زئوس ترتیبی اتخاذ میکند که دیمیتر نه ماه از سال بر روی زمین باشد و سه ماه از سال را در زیر زمین در جهان مردگان نزد دخترش به سر ببرد.
ایوان ایوان بازنمود وجه عقلانی و خردورزانه است. داستایوفسکی منتقد سرسخت عصر روشنگری بود و ایدههای ایوان را متأثر از این سنت میدانست. در یادداشتهای داستایوفسکی ایوان و مفتش با شیطان یکسان انگاشته شدهاند. راه رفتن خرامان ایوان در حالی که شانهی چپ وی پایینتر از شانهی راستش قرار دارد به شیطان ارجاع دارد. مطابق باورهای عامیانهی روسها، هر فردی از بدو تولد یک فرشتهی محافظ در جانب راستش دارد و یک شیطان در جانب چپ. در این فرهنگ پایینتر بودن جانب چپ به معنای برتری شیطان است (ایوان آرزوی مرگ پدرش را دارد). ایوان از «حقیقتی تراژیک» آگاه میشود و هراس داستایوفسکی از این است که این حقیقت راه حل نهایی برای معمای انسان باشد. برخی شارحان معتقدند که خود داستایوفسکی نیز شک و تردید ایوان را تجربه کرده بود. داستایوفسکی انتظار داشت که گفتارهای زوسیما و آلیوشا دیدگاه ایوان را بیاثر کنند. زوسیما هیچ راه حل قانع کننده ای برای معمای رنج فاقد معنای انسان ارائه نمیکند اما مبنایی متفاوت را برای حل معمای معنای زندگی مطرح میسازد. در نظر او معنای زندگی را نه از منظر انسان بلکه باید از منظر خالق جهان نگریست. چنین معنایی با «ذهن اقلیدسی» ایوان سازگاری ندارد. جالب است بدانید داستایوفسکی از مشاورهی پزشکی برای ترسیم بیماری ایوان در رمان بهره گرفت.
آلیوشا آلیوشا بازنمود وجه معنوی است. او با روی آوردن به صومعه از تاریکی زندگی روزمره میگریزد و به پرتو نور حیات معنوی پناه میبرد. برادران کارامازوف رمانی است در باب قهرمانی که میخواهد خانوادهای از هم گسسته را نجات دهد.
اسمردیاکوف اسمردیاکوف، برادر نامشروع با نیروی شیطانی همراه است. مانند قابیل میپرسد که «آیا من حافظ برادرم هستم؟» او با ویژگیهای گروتسک همچون ۶ انگشت به دنیا آمده.
گروشنکا نام خانوادگی گروشنکا آگرافینا به معنای زمین و داستان پیازچه که از زبان او نقل میشود حاکی از پرتو نور در تاریکی است.
زوسیما طبق تذکرههای قدیسان در سنتهای بیزانسی و روسی، مرگ قدیس با رویدادی خجسته یا معجزه همچون بوی خوش جسد یا شفا دادن دیگران همراه است. فساد جسد زوسیما و بوی تعفن آن منطق قابل پیشبینی تذکرههای قدیسان را بر هم میزند. داستایوفسکی تحت تاثیر نقاشی مسیح مرده در گور اثر هانس هولباین، که در آن جسد عیسی با صورتی زشت ترسیم شده است زیبایی جسمانی و زیبایی معنوی را دو مقولهی جدا میبیند. به نظر نویسنده توصیف وی از جسد متعفن زوسیما بیتاثیر از مشاهدهی این نقاشی نیست. به طور کلی در این رمان بو دادن بد نیست. لیزاوتا و جسد زوسیما هر دو بوی بد میدهند، اما هر دو مورد با انسانهای قدیسگونه و مجنون مقدس مرتبط است.
نقد دادگاه غربی در نظر داستایوفسکی، در «عدالت روسی» مسئولیتپذیری و رستگاری متهم اهمیت دارد، در حالی که در دادگاه غربی محکومیت مطرح است. در این نظام قضایی به جای کشف حقیقت تأکید بر قدرت اقناعی خطابه است. قاضی، دادستان و وکیل مدافع در این دام افتادهاند. داستایوفسکی با زیرکی قاتل را پیش از تشکیل دادگاه برای خواننده آشکار ساخته و خواننده در نهایت درمییابد که دادگاه در کشف حقیقت و قضاوت عادلانه ناکام است.
مسئولیت در قبال همگان زوسیما در خلال موعظه هایش بارها و بارها بر این اصل تأکید میکند که همگان در قبال جنایت مسئولیت دارند. در نظر زوسیما انسانها نه تنها منفرداً در قبال رفتار خودشان مسئولند بلکه آنها در قبال رفتار دیگران نیز مسئولیت دارند، هر چند که به نحو مستقیم در رفتار دیگران دخیل نباشند. این دیدگاه اخلاقی زوسیما برآمده از مسیح است که بهای گناه ازلی آدم ابوالبشر را پرداخت هر چند که در آن دخیل نبود. دیمیتری نیز هر چند از حیث قضایی به نادرست متهم به پدرکشی میشود اما از حیث اخلاقی در این قضیه مسئول است. او از آرزوی خود مبنی بر مرگ پدرش پرده برمیدارد که رابطهای آسیب دیده با پدر مسبب آن است. مسئولیت در قبال دیگری برآمده از برادری نیست بلکه برادری همان مسئولیت در قبال دیگری است و حتی بر آزادی تقدم دارد.
پایانبندی آلیوشا در این خطابه هیئتی مسیحگونه مییابد و کودک مرده معادل نمادین مسیح مرده است که مرگ وی به اجتماع جدیدی شکل داد. در پایان رمان، خانوادهی کارامازوف از حیث زیستی فرو میپاشد و خانوادهی جدیدی با نظر به آموزههای مسیحی شکل میگیرد. در این صحنه بارها به واژه ی «خاطره» اشاره میشود. این خطابه را پاسخی غیر مستقیم به دیدگاه ایوان در باب رنج کودکان دانستهاند. با این حال به نظر نویسنده، رفتار آلیوشا در این صحنه کاملاً اغراق آمیز و تئاتری است و هیچ پاسخی هم به دیدگاه ایوان در خصوص رنج کودکان به دست نمیدهد. ایوان پیشتر گفته بود که وحدت و هارمونی جهان دلیلی برای رنج بیمعنای افراد بیگناه نیست. پایان پرشور رمان با وقایع تراژیک آن ناسازگار است. پایان رمان مطابق یک تفسیر به معنای انتهای آن نیست بلکه گشودن راهی جدید به رمان بعدی است.
تاثیرگذاری آلبر کامو ستایشگر سده بیستمی ایوان کارامازوف که در اقتباس تئاتری برادران کارامازوف در مارس ۱۹۳۸ در نقش ایوان بازی کرده بود و بازی در این نقش را بیان مستقیم درون خودش میدانست در دو رساله ی انسان طاغی و اسطوره ی سیزیف به دفاع از دیدگاههای او در مقابل نگرش خوش بینانه ی داستایوفسکی پرداخته است. […] کامو همچون ایوان بر این باور است که ایمان مانعی در راه تجربه ی شورمندانهی جهان است و برخلاف زوسیما و آلیوشا بر ارزشهایی انگشت مینهد که در جهان بدون ایمان تثبیت شدهاند. آلبر کامو نیز بر این باور است که نیهیلیسم معاصر با ایوان آغاز شده است.
ژان پل سارتر اندیشههای ایوان کارامازوف را نقطهی آغاز اگزیستانسیالیسم میداند.
مدرکی دال بر اینکه نیچه برادران کارامازوف را خوانده وجود ندارد. ولی او تحت تاثیر دیگر آثار داستایوفسکی بخصوص مرد زیرزمینی و ابله بوده. او به خودش لقب «مجنون مقدس» داد که تصویر میشکین در ابله را به یاد میآورد. نیچه در طول عمرش به ویژه تحت تأثیر سه کتاب قرار گرفت: در بیست و یک سالگی پس از مطالعه ی جهان به منزلهی اراده و تصور تحت تأثیر فلسفهی شوپنهاور قرار گرفت. در سی و پنج سالگی سرخ و سیاه استاندال تأثیر عمیقی بر او گذاشت و در نهایت در چهل و سه سالگی یادداشتهای زیرزمینی داستایوفسکی را کشف کرد. نیچه به خاطر نگرش روانشناختی شخصیتهای داستایوفسکی و تلقی نیهیلیستی آنها مجذوب داستایوفسکی شد وگرنه اندیشههای خود داستایوفسکی را مصداق بارز «اخلاق بردگان» میدانست. نیچه نیز همچون داستایوفسکی به دنبال راهی برای غلبه بر نیهیلیسم است، منتها راه حل آنها یکسان نیست. راه حل داستایوفسکی بازگشت به مسیحیت و راه حل نیچه از میان برداشتن خدای مسیحی و اخلاقیات اروپایی، «ایدهی بازگشت جاودان همان»، گذار به ابرانسان و فراسوی خیر و شر است.
مجنون مقدس: فردی که رفتارش مطابق بیاعتنایی به امور دنیوی در اخلاق مسیحی شکل گرفته است. او جهان را به سخره میگیرد و در نهایت با رفتار خودش جهان و خلق جهان را محکوم میکند. ابراز تنفر او از جهان با تظاهر به جنون و عزلتگزینی همراه است.
ادامهی برادران کارامازوف داستایوفسکی در نظر داشت که به نگارش رمانی در ادامهی برادران کارامازوف بپردازد و در آن سرگذشت شخصیتهای رمان را در بیست سال بعد بنویسد؛ از جمله به آیندهی آلیوشا و دیمیتری بپردازد مطابق گزارش دوستان و نزدیکان داستایوفسکی او دو ادامهی متفاوت را برای سرگذشت آلیوشا در رمان بعدیاش در نظر داشت: نخست ازدواج آلیوشا و لیز، ترک لیز پس از دورهی پرتلاطم شک، انکار و سرگردانی اخلاقی به خاطر گروشنکا، رها کردن گروشنکا و فرزندان مشترکشان و بازگشت به صومعه و پرداختن به تعلیم کودکان. دودیگر بدل شدن آلیوشا از راهب به فردی انقلابی و ارتکاب جرم سیاسی. او به یک سوسیالیست روس و آنارشیست بدل میشود و برای ترور تزار تلاش میکند. همچنین داستایوفسکی درصدد نگارش رمانی به نام فرزندان بود که شخصیتهایش همان کودکان رمانهای قبلی وی باشند. ایده ی برادری میان فرزندان که پیشتر از جانب میشکین در ابله مطرح شده بود و نزد آلیوشا ادامه یافت سرنوشت این فرزندان را در رمان بعدی میساخت. قرار بود آنها در رمان بعدی افرادی بزرگسال باشند. داستایوفسکی در نظر داشت که تقدس آلیوشا را زیر سوال ببرد. او به تبعیت از الگوی تحول راسکولنیکف در جنایت و مکافات میخواست که در نهایت آلیوشا پس از سرگردانی و تردید توبه کند و به دامان مسیحیت بازگردد. در این صورت داستایوفسکی از تمثیل «پسر ولخرج» در انجیل لوقا تبعیت میکرد که پس از ترک پدر به جانب او بازمیگشت. مطابق گزارش فرانک داستایوفسکی در بستر احتضار مطالعهی ماجرای «پسر ولخرج» را به نزدیکانش توصیه میکند که آن را آشکار کنندهی طبیعت انسان، تقدیر و امید میدانست.
پسر ولخرج، حکایتی است که عیسی به عنوان تمثیلی برای رحمت استفاده کرد. پدری دو پسر داشت که پسر کوچکتر سهم ارث خود را میگیرد و خانه را ترک میکند و ثروت خود را صرف خوشگذرانی میکند تا این که در زمان قحطی به نداری میافتد. از روی ناامیدی و گرسنگی تصمیم میگیرد به خانه برگردد و از پدرش طلب بخشش کند که پدر او را با آغوش باز میپذیرد و جشن میگیرد. اما برادر بزرگتر که در خانه مانده و سخت کار کرده از این کار پدر خشمگین میشود. پدر برای او توضیح میدهد که باید شاد بود زیرا که پسر کوچکتر که گمشده بود اکنون پیدا شده.
گویی آقای نصری مجموعه مقالاتی معروف راجع به داستایفسکی را با شرح و تعلیقهی از آن خود کرده. به تعبیری دقیقتر آقای نصری چندان چیزی از خود ارائه نکرده و گهگداری هم در فصولی مطالبی به عینه تکرار شدهاند. در کل به درد بخور اما نه چندان مهم.