محمد ایوبی نویسنده نام آشنای جنوبی این بار داستانی را روایت میکند که شخصیتهای اصلیاش مردم کوچه و خیابانهای شهرش است. «کودک محو میبیند سایهروشن انگار و انبوه، لکن محو. مرد، او را میدهد به دست دیگر و جوری میگذاردش که چانه کوچک و لطیفش بر شانه استخوانی نخورد. کودک حس میکند زمین جابجا میشود و هراس میکند، اما مرد دست چپ را میگذارد پشت کمر کودک و بفهمی نفهمی فشار میدهد تا کودک حس کند دستی بزرگ و استخوانی محافظ اوست. بوی نرمتاب رود میآید. اول کودک نمیشناسد این بو را. بار اولی است که بوی آب و آفتاب را با هم به مشام میکشد. مرد، آه میکشد و…» ایوبی از جمله نویسندگانی است که نثر او فضای گرم و صمیمی جنوب کشورمان را تداعی میکند.
زیر چتر شیطان رمانی اجتماعی انسانی که در جنوب کشور اتفاق می افتد. محمد ایوبی با این رمان (و گویا سایر رمانهایش از قبیل روز گراز) کاری شگرف در معرفی فرهنگ، آداب، رسوم و سنن، روابط اجتماعی و انسانی خطه جنوب به خصوص در برهه زمانی سالهای دهه 40 و 50 به ثبت رسانده است. داستان در جامعه ای فقرزده، خشونت زده و سرشار از آدمهای زخمی و "ندار" اتفاق می افتد. آدمهایی که یا جامعه طردشان کرده است (عیصو)، یا حکومت (عماد) و یا خود در گریز از خویشتن به تبعیدی خودخواسته رفته اند. به قول محمد ایوبی " آدم های ندار آن دهه، بر لبه تیزی تیغ وار راه می رفتند و اگر خودشان به خویش مدد نمی کردند ، سقوط شان حتمی بود". اگرچه رمان در روایتش دربند زمان نیست و زمان مرتبا شکسته میشود و راویها نیز جابجا میشوند (استفاده بجای ایوبی از این تکنیکها در جذابیت اثر به شدت تاثیر گذار بوده است) ، اما به خوبی سیر زوال انسانی شخصیت اصلی داستان را از کودکی که عاشق بو کردن گلها بوده تا مست درنده ای که جز آزار و پلیدی چیز دیگری نمیشناسد نشان میدهد. در عین حال روایت ایوبی از "عیصو" آنچنان وفادار به واقیعت انسانی این شخصیت و همه دردهای اوست که ناخودآگاه خواننده را در برهه هایی به همدردی با عیصو وامی دارد. "زیر چتر شیطان" راوی دردهای مردمان جنوب است و به طور خاص دردهای مردمان ندار، کودکان کودکی ندیده و زنان معصومیت باخته و قربانی را واگو میکند.
کودک محو میبیند سایهروشن انگار و انبوه، لکن محو. مرد، او را میدهد به دست دیگر و جوری میگذاردش که چانه کوچک و لطیفش بر شانه استخوانی نخورد. کودک حس میکند زمین جابجا میشود و هراس میکند، اما مرد دست چپ را میگذارد پشت کمر کودک و بفهمی نفهمی فشار میدهد تا کودک حس کند دستی بزرگ و استخوانی محافظ اوست. بوی نرمتاب رود میآید. اول کودک نمیشناسد این بو را. بار اولی است که بوی آب و آفتاب را با هم به مشام میکشد. مرد، آه میکشد و ...