این سفرنامه، بیش از هر چیر گزارشی است به دوستانم تا بگویم کجایم و چه میکننم. برای همنسلان من، تنها راه گریز از ایام بمباران و بیبرقی و گذران ملالاور اوقات فراغت، تنها کلمات بود. برای ما داستانهای دیکنز، فقط سفری به لندن و یا آثار داستایوسکی، تنها سفری به سنپطرزبورگ نبود، بلکه سکوت محض، کمکمان میکرد تا مطالعه را به نوعی سفر ذهنی بدل کنیم.
احسان نوروزی (۱۳۵۸) دانشآموختهی ادبیات نمایشی است. از ترجمههای او میتوان به کتابهای حقالسکوت چندلر، شش مسئله برای دنایسیدرو پارودیبورخس، تانگو مروژگ، اسلاوی ژیژک مایزر و نیز رمان بطالت و نمایشنامهی ماداگاسکار اشاره کرد.
من از احسان نوروزی قطارباز رو خونده بودم و به اون پنج ستاره داده بودم، برای همین در مقایسه با اون کتاب خودش به این کتاب ۲ ستاره میدم نویسنده عنوان کتاب رو طوری انتخاب کرده که انتظارات رو بالا میبره ولی وقتی توی مقدمه میبینی نوشته «رکوردشکنی در کمهزینه بودن سفر از جملهی اولویتهاست»، حساب کار دست خواننده میاد. به قولی جیب خالی و پز عالی! در عمل هم نویسنده مسیر رو با حاج سیاح نمیره بلکه از چند شهری که حاج سیاح در گذشته بازدید کرده، مجدد بازدید میکنه و اتفاقا همون بخشهای کتابش جذاب میشه. بقیه دوستان از دزدکی سوار مترو و اتوبوسشدن، کارت خبرنگاری قلابی، عوض کردن تاریخ روی بلیط برای استفاده چند روز بیشتر توی ریویوهاشون گفتن، اینم اضافه کنم که نویسنده در زمینههای مختلف صاحب نظر هست و انتقادات مختلفی رو به جوامع غربی میکنه و هر جا میرسه یه لگدی هم به لیبرالیسم، کاپیتالیسم و امپریالیسم میزنه. به نظرم حتی اگر دوست داشته باشه ارزون سفر کنه هیچ مشکلی نیست ولی از اونجایی که این رو به عنوان یه ویژگی زرنگبازی مطرح میکنه خیلی تو ذوق میزنه. انتقاداتم به سبک سفر و رفتارهای نویسنده (که توام با خودچیزپنداری نویسنده هستش) زیاد هست که بیشتر از این بهش نمیپردازم. درنهایت به نظرم نقطه قوت این کتاب پاراگرافهای آخر هر بخش هستش که برای خود من توصیف و تشبیههای جالب و قشنگی بودن و دوستشون داشتم.
بعضی نوشته ها هستند که به نظرم در حد چاپ شدن روی کاغد نیستند. خوب اند. حتی می شود گفت عالی اند. ولی در این حد نیستند که به خاطرشان درختی نابود شود و کتاب شوند حتما... "سفر با حاج سیاح" احسان نوروزی هم به نظرم ازین دست بود. مقدمه اش و شباهتی که بین کارش (ترجمه) و سفر کردن و توریست شدن در کشوری دیگر یافته بود قشنگ بود. خود روایتش هم خوب بود... ولی به نظرم در حد یک نوشته های یک سایت جذاب بیشتر نبود. سایت های ایرانی هایی که هیچ هایک می کنند (مثل مهزاد الیاسی و سایت سیزدهم و...) ازین کتاب جذاب تر هم روایت می شوند... زیاد هم سفر با حاج سیاح نبود... نمی توانست هم باشد. چون حاج سیاح خودش بی هدف و هر چه پیش آمد می گشت... احسان نوروزی هم زیاد پابند طریق حاج سیاح نبود. بیشتر نسل بیت و جک کرواک را دوست داشت به نظرم و این که روابطش با دخترها و زن ها را تو چشم مخاطبانش کند... بند آخر مربوط به هر شهر اروپایی هم توصیف هایی کاملا زنانه بود که برایم قابل درک نبود چرا اصرار دارد که همه ی شهرهای اروپا زن اند... حالا بعضی شان زن جوان خوشگل بعضی شان حامله بعضی شان پیر... درک نمی کردم چرا یک شهر باید جنسیت داشته باشد! قرار بود توی کتابفروشی شکسپیر و شرکا برای آن دختر خوشگل مجارستانی نشانه ای بگذارد تا بعدها دختر برود و نشانه را توی آن کتابفروشی کشف کند. نگفت چه نشانه ای برای دختر گذاشته. یادش رفت بگوید.
بلیت نخریدنِ احسان نوروزی و بد تر از آن طرزِ بیان ش -انگار که کارِ افتخار آمیزی انجام داده و خوب تونسته با زرنگیِ هر چه تمام تر از پسِ حریف بر بیاد- اعصابِ آدمُ خط خطی میکنه. «قبل از هر چیز تاریخِ بلیتِ 24 ساعته ام را که با دست نوشته شده دستکاری میکنم تا امروز هم اعتبار داشته باشد. (عملاً سه روز از آن استفاده کرده ام.)» گاهی حتّا تا حدّی رو یِ اعصابِ من میرفت، که وقتی مسئولینِ موزه کارتِ خبرنگاریِ «قلّابی» شُ برایِ بازدیدِ مجّانی قبول نمیکردن، به شدّت دل م خنک میشد. :> بعضی رفتار ها ش هم -مثلن این که در جواب به دخترِ مصری که پرسیده بود در ایران سالن سینما هم وجود دارد؟، گفته بود نه. با این توجیه که «چرا باید سعی کنم کسی را که این قدر از قافله پرت است اصلاح کنم؟»- جدّن حرصِ منُ در میآورد . امّا از خوبی ها ش اگه بخوام بگم، باید اوّل به پاراگرافِ آخرِ هر قسمت، که راجه به اون شهر نوشته بود، اشاره کنم. و بعد نقلِ قول ها ش از سفر نامه یِ حاج سیّاح. و در نهایت این که سفر نامه ذاتن چیزِ جالبی ست.
بیشتر به یادداشت های روزانه ی چاپ شده در روزنامه شبیه بود تا کتاب؛ چون بیشتر حول خاصرات شخصی می چرخید اما برخی نکات جالبی داشت که خب از ویژگی های سفرنامه است
در مجموع کتاب ها و سفرنامه های بهتری هم از اروپا وجود دارد. فقط اگر دنبال یک کتاب جمع و جور و خودمانی برای روایت اروپگردی خواستید، می توانید سراغ این بروید
از صداقتش خوشم اومد، از شیوه ی بازگو کردن سفرش و قلمش. مقدمش که فقط خودش ازش سر در میاره، ولی متن اصلیش شیرینه، توصیف یک پاراگرافی هر شهر در انتهای هر فصل هم قشنگه. ای کاش به جای اون مقدمه ی بی سروته زندگی نامه ی خودشو می نوشت.
من زیاد سفرنامه نخواندهام . سفرنامهی برادران امیدوار ٬ معروف ترین سفرنامهای بوده که تاحالا خواندهام . اتفاقا «سفر با حاجسیاح» سفرنامه جالبی بود . عقاید نویسنده ارزش خوندان دارند ٬ از همهی عقایدش خوشم نیامد ٬ درست ٬ولی با نثری امروزی ٬ جالب و با کشش زیادی تجربههای سفرش را نوشته ٬مخلوط با عقاید و دیدگاههایش دربارهی هرجایی که دیده ٬آدمها ٬ رفتار ها ٬ و با نقلقولهایی گاهگاه از سفرنامهی «حاجسیاح» که تقریبا صد و پنجاه سال قبل از احساس نوروزی همین مسیر را پیموده بوده . و به نظر من تمام اینها کتاب جذاب و خواندنی ساختهاند ٬در عین این که به قولی کتاب هیچ آش دهنسوزی نیست ٬ لذتبخش است و خواندنی و حتا مفید . (باز من به تناقض رسیدم ! )
پاریس بلد است چه طور خریداران ناز و عشوه هایش را حفظ کند,این ها همانقدر برایش طبیعی اند که خواندن اشعار بودلر در اتوبوس بازگشت به محله ی حومه ی پاریس و اتاقک اجاره ای اش.اما به خانه که می رسد دیگر هیچ راه دسترسی ای به او نیست,تلفنش مدت ها پیش قطع شده ,ایمیلش را هفته ی قبل چک کرده و نامه ای جز قبض برایش نمی آید.دل خوشی اش عکاسی از خودش است.هر روز بعد از پایان کار شبانگاهی به اتاقش که می رسد قبل از هر چیز می رود جلو آیینه و از خودش عکس میگیرد,بدون هیچ هدفی.راز بزرگ زندگی اش این است,نه برای مشتری ها و نه برای همکاران و نه برای یکی دو دوستی که از دبیرستان برایش باقی مانده اند,برای هیچ کدامشان از این راز نگفته است.
متاسفانه کتاب نه جنبهی آموزشی و شناساندن چند کشور و فرهنگ اروپایی داره و نه میشه از دید خاطرهنویسی به اون نگاه کرد. تنها مروری گذرا و سرسری به اتفاقات روزمرهی مسافر از قبيل خرید بلیت قطار، رفتن از موزهای به موزهی دیگر و ... است که همان گونه که خود نویسنده در ابتدا اشاره میکنه، بهتر بود که در حد نامه به یک دوست باقی بمونه. نکتهی قابل تامل و برای بنده تاسفبرانگیز کتاب، مباهات نویسنده به تقلب در کشورهای اروپایی و نخریدن بلیت برای اتوبوس و مترو و موزه بود که با افتخار از اونها در کتاب یاد شده و قانونگریزی جهان سومی رو در اروپا به رخ میکشه. تنها نکتهای رو که از کتاب دوست داشتم، تشبیه شهرهای اروپایی به حالت مختلف یک زن بود که در انتهای هر بخش آورده شده بود و بسیار خلاقانه بود.
هیچ نوشتهای خالی از ایدئولوژی نیست در واقه نمیتواند باشد و به نظرم اصلاً نباید باشد ولی مسئله بر سر ظهور و بروز آن در متن است؛ گاهی سفارشی و گلدرشت مثل سریالهای شبکه دو میشود و گاهی هم در لایههای زیرین اثر پنهان میشود و برای فهمش به فروید و لاکان احتیاج پیدا میکنیم. اما احسان نوروزی صداقت دارد. او چپگراست ولی نه در چشممان میکند و نه مخفی. او روایت صادقانهای از نگاهش را که مخلوط با همین ایدئولوژی است با لحنی منحصر به خود بیان کرده که علاوه بر سفرنامه رسالهای برای شناخت خود اوست.
بعد از خواندن هاروارد مک دونالد با یک بدبینی و گاردی این کتاب را شروع کردم، اما حالا راضیام. نویسنده با جزییات بیشتری به نسبت هاروارد ... خودش را ثبت کرده است. شیفته توصیف های نویسنده از شهرها شدم، آن جایی که انتهای هر فصل، تصورش از هر شهر را با یک شخصیت انسانی توضیح میدهد. توصیف هایش از آدم هایی که دیده و مکانها هم لذتبخش است. البته غلظت افکار چپیاش دنیای من و نویسنده را از هم جدا میکند. راستی! اگر ناشر کتاب افق نبود و مثلا چشمه بود، این قدر بدون قیچی کاری و قلع و قمع شدن کتاب چاپ میشد؟
کتاب تکصحنههای جالب دارد، تکجمله ها و تحلیلهای خواندنی. اما با توجه به عنوانش که به حاج سیاح اشاره کرده، باید شرح بیشتری از سفرنامه او و تطبیق یا عدم تطبیق دیدگاههایش با نویسنده به خواننده داده میشد. نظرات شخصی نویسنده از وقایع و مکانها راه را بر خواننده بسته است تا بتواند شهر را و آدمهایش را به چشم خود ببیند. همانطور که نویسنده در مقدمه گفته این متن برای گزارشدهی به دوستانش نوشته شده و کاش همین میماند و کتاب نمیشد.
برای من که قصد دارم که به چندتا از این شهرها سر بزنم الهام بخش خوبی بود و باعث شد که بارسلون رو تو برنامه ام بگنجونم. هر چند نویسنده با اینکه بنظر لحظات خوبی رو اونجا داشته ولی زیاد به حس خودش نپرداخته شایدم بیشتر واسه اینکه جنبه شخصی تر پیدا میکنه. به هر حال لذت بردم، قلم هم خوب بود.
نویسنده شانس این را داشته است که در طول سفرش با آدمهای جالبی دمخور شود. شرح ما وقع به اختصار و گیرا نوشته شده است. غلطهای متعدد دستوری و نگارشی از لذت خواندن این کتاب کم کرد.
سفر با حاج سیاح / احسان نوروزی / تهران: افق، چاپِ اول 1391 سفرنامه، خاطرات، سفرنامۀ ایرانی قرن 14، اروپا
در یک جمله: چشم و دل «مسافر»، به جمال دوستاناش روشن است؛ و نگاه «توریست»، به روزنۀ حساب بانکیاش. غافلگیری جذاب: روشِ «میزبانی داوطلبانه» و حلول روح «حاج سیاح»، در کالبدِ قرن بیستویکمی یک ایرانی.
یکی از اساسیترین دغدغههای نویسنده، سفر در اروپا با کمترین هزینۀ ممکن است: حدود یکصد و پنجاه سال بعد از حاج سیاح به اروپا میرسم. سفری دو ماهه با کمتر از دو هزار یورو. حاج سیاح، پیشگام مورد علاقۀ او نیز با عبا و گیوهای کهنه، سه قرص نان و هزار دینار وجه نقد که فقط کفاف رفتن تا تفلیس را میداد، سفری را آغاز کرد که هجده سال طول کشید. البته نمیدانم آیا حاج سیاح نیز برای تراز ماندن هزینههای سفر با داراییاش، اینهمه دروغ گفته و از اموال عمومی دزدی کرده است یا نه؟ با تمام ترفندهای جناب نوروزی، برای پایینآوردن هزینههای سفر موافق نیستم. اما استفاده از «میزبانی داوطلبانه» برای آشنا شدن با این همه انسان و شهر و کشور مختلف را ذوقپرور و قابل تحسین میدانم. به هر حال، این «سیاح معاصر»، آنقدر شجاعت داشته است که به تقلبهای هزینهشکن در رکوردگیری خود، اعتراف کند، حتی اگر افسوسی هم نداشته باشد.
اگر تنها یک شهر از این سفرنامه را دیده باشی، قطعا راحت تر با متن ارتباط برقرار می کنی. قسمت های توصیفی از پاریس، رم، بارسلون و توصیف هایی از کشورهای اروپای شرقی برای من خیلی ملموس بود و واقعا انگار از زبان خودم نوشته شده بود. اگر روزی خواستيد به این شهرها سفر کنید، توصیه می کنم قسمت مربوط به آن را که چند صفحه ای هم بیش نیست بخوانید و با دید و ذهن بازتری شهر رو بگردید. قسمتهای نقل شده از خود حاج سیاح و مقایسه اش با زمان حال هم بر جذابیت متن می افزود.
یادگاری های ملموس از این کتاب:
شکایت می کند از این که کشورشان به لحاظ جغرافیایی در مرکز اروپاست ولی همه از آن ها به عنوان اروپای شرقی یاد می کنند، گلایه می کند که چطور ساکنان اروپای غربی به خیالشان اینجا کسی مایکروویو ندارد. به یاد دوستی پاریسی افتادم که می گفت اروپای شرقی ها در مواجهه با ساکنان اروپای غربی مدام سعی دارند لوازم منزل و کالاهایشان را نشان دهند... خلاصه، این زنجیره ملامت ها و نفرت ها پایانی ندارد.
از کتاب حاج سیاح درباره پاریس: "اشجار همه سبز در میان سبزی روشنی چراغ گاز، موسیقیان مشغول به نواختن، بسیاری از اطفال و جوانان را دیدم که بی خودانه به رقص مشغول بودند، مردم در نهایت آزادی و در مقام انسانیت همگی مقید و تکالیف همگان یکسان...بالجمله آن شب گذشت و بر عمر سال ها افزود که جنس انسان را تا به این درجه کمال دیدم، سبحان الله آن مایه صنعت و این پایه آزادی که ابدا نمی تواند کسی با کسی سوال و جواب کند، هرکس به تکالیف خود عالم، اگر گناهی کند جزا داده می شود بلکه خود جزای خود را می داند... زیرا که برای هر گناهی عدالتخانه معینی دارند...با خود گفتم سبحان الله این ها چگونه می میرند! معروف است که غصه از عمر می کاهد، اینان که ابدا غصه ندارند باید هرگز نمیرند."
زیر باران تند راه میفتی وسط جهان مردگان و نقشه به دست در گورستان پرلاشز پرسه بزنی و دنبال تخت سنگ هایی بگردی که تنها نشان شان از آن آدم هایی که می شناختی فقط یک اسم است. صادق هدایت، ساعدی، پروست، جیم موریسن
شانزه لیزه بلواری پر از مغازه های آنچنانی مارک های اعیانی با انبوه توریست های ژاپنی که گله وار از اتوبوس هایشان پیاده می شوند و عکس می گیرند و از فروشگاهها خرید می کنند و بعد پشت سر راهنمای شان برمی گردند داخل اتوبوس.
درباره موزه لوور: آثار ایتالیایی، اسپانیایی، آثار باستانی مصر، هیچ کدام برایم ذره ای جذابیت ندارند؛ به کشکولی بی ربط می ماند که همه جور چیزی درش یافت می شود و البته لابد سواد من هم به شان قد نمی دهد. می روم که دست کم مونالیزا را ببینم اما یکه می خورم، چرا این قدر کوچک است؟ فکر می کردم دست کم ده برابر این باشد. از چند متری اش طناب کشیده اند و برایش شیشه ای ضد گلوله گذاشته اند؛ خلایق از همه طرف ازش عکس می گیرند، نمی فهمم یعنی چه، چرا عکسی از این تابلو را که چاپی مطلوب دارد نگاه نکنیم، آن هم با خیال راحت در اتاق مان. بخش ایران هم چندان لطفی ندارد، جز آنچه از تخت جمشید آورده اند (خدا خیرشان بدهد که این قدرش را حفظ کرده اند)، مابقی اش را می توان مثلا در موزه آبگینه ی خودمان هم پیدا کرد. به خودم گوشزد می کنم این بی علاقگی از بی سوادی ام است، این که با آثار دو سه قرن اخیر می توانم ارتباط برقرار کنم ولی از این آثار زیرخاکی سر درنمی آورم.
حاج سیاح هم در دیدار از رم و واتیکان از این نفوذ پاپ شوکه می شود و می نویسد "شب ها هنگام خواب باید دعای خواب بخوانند و کذلک صبح. و در خانه ها و گذرها متاب دعا و صورت پاپ و حواریون منقوش بود. وقتی که اسم پاپ برده میشد گویا اسم پروردگار را می بردند...کلیسا فراوان، همه جا کشیش در ذهاب و ایاب. اطفالی که می خواستند کشیش بشوند و تحصیل علم می نمودند فراوان."
از قضا میدان اسپانیا و خیابان های اطرافش محله ی فروشگاههای اعیانی است؛ باز هم تصویر مکرر زنان کیسه به دست با مارک های مشابه جهانی. بله، آرمان شهر لیبرالیستی چیزی جز این نیست، در هر کجای دنیا می توانید با خرید و حمل کالاهای اعیانی برچسب برتری تان را با خود داشته باشید. دوستم در پاریس می گفت در فلان محله اعیانی نیمکت کار نگذاشته اند تا بی خانمان ها شب ها روی شان نخوابند؛ یعنی اگر خانه ندارید از فضای عمومی هم رانده می شوید، انگار مرده باشید؛ چیزی شبیه بیرون رانده شدن قبرستانها از شهرهای مدرن در اواسط قرن نوزدهم؛ در مراکز اعیانی هیچ چیز نباید یادآور فلاکتی باشد که بیرون از مرزهای بورژوازی است.
ایدهی گنجاندن سفرنامهی حاج سیاح و گفتن از تجربهی کوچ سرفینگها برای اقامتهایش نقطه قوت کتاب نوروزی بود. هر چند بعضی از رفتارهایش را نپسندیدم اما حسنش در صداقتش بود. این سفر احسان نوروزی بود و تمام آنچه انجام داده با تمام تخلفاتش، بلیط نخریدن، استفاده از کارت غیرمعتبر، شبگردی، گفت و گوهایی شبانه، سفرش با دختری که تازه شناخته. از اینکه احسان نوروزی خودسانسوری نکرده و همه چیز را گفته باید ازش قدردان بود. مهم این ه که قرار نیست آدمها دورو باشند تا مورد تقدیر دیگران قرار بگیرند.
برای من که علاقمند به سفرنامه،زندگی نامه یا اتوبیوگرافی هستم مطالعه این کتاب لذت بخش بود همچنین در کنار حاج سیاح بودن هم به شیرینی این مطالعه افزوده بود توصیفات شهرها را دوست داشتم و مقایسه آنها با عبارات حاج سیاح شیرین تر
این کتاب، سفرنگاری نویسنده از گشت و گذار به چند شهر اروپایی است که جهانگردی به نام حاج سیاح ۱۵۰ سال قبل در سفرنامه خود درباره آنها نوشته و نویسنده سعی می کند در جای جای کتاب تجربه خود و حاج سیاح را مقایسه کند. ایده روی کاغذ جذاب است. اما در عمل شاید تنها نزدیک به ۵ صفحه از کتاب مربوط به نوشته های حاج سیاح شود و حجم بیشتر آن به توصیف شیطنت های نویسنده در سفر به اروپا با کمترین هزینه بر می گردد. اگر کمی بتوانید با نویسنده و رفتارهای بعضا اعصاب خردکن او همراه شوید، آرام آرام می توانید از کتاب لذت هم ببرید.
اینکه نویسنده تجربهش را با نثری بدون خود سانسوری نوشته و ایده کتاب جالب بود. شخصیت خاج سیاح با این کتاب برایم جالبتر شد و از اینکه بالاخره متنی کمتر سانسور شده خواندم سر ذوق آمدم. سفرنامهای متفاوت با دیگر معاصران امروز.
نویسنده جاههایی با اینکه اروپاییها نژادپرستانه حرف میزنند یا برخورد میکنند مخالف است اما خود نگاهی ناخوشایند با افریقایی و خاورمیانهای تبارها دارد.
خب خوب بود بهنظرم. ولی چیزِ خیلی خاصی نداشت. یه سفرنامه بود دیگه. :-؟ یه جاهاییش بیشازحد شعاری/افتضاح میشد. خیلی خوب داشت میرفت جلو و اینا، بعد وسطش انگار یکی از ناکجاآباد میاومد پارازیت مینداخت با شعاردادنش. کلا اینطوری بودم که باشه فمیدیم تو خیلی فرهیختهای و تو خوبی و ماها عنایم و همهی آدمـای دنیا بهجز باید در ملا عام شلاق زده بشن. خفه شو توروخدا. :\ مثلا اونجایی که میگفت دخترک گیجوگول و فولان. [صفحه چهلوهشت/نه] یا اونجاهایی که حالت کتاب درسی میگرفت و نوروزی هی آن اند آن حرف میزد. یکی از چیزایی که خیلی بدم اومد ازش بهغیر از قضیه شعاری بودنش، این بود که بعضی جاها انگار نوروزی یهمقدار بیفرهنگ رفتار میکرد. مثلا اونجاهایی که بلیت نمیداد یا عکس توریستها رو خراب میکرد با واسّادن توی کادر با یادگاری نوشتن با ماژیک. نمیگم که من خیلی آدم خوبی ـم و هیچوقت همچین کاری انجام نمیدم [خیلی هم انجام میدم اتفاقا.] ولی نمیآم توی یه کشور دیگه که مردم منُ نماینده مملکتم میدونن همچین کارایی بکنم و بعد با افتخار توی کتابم بنویسمشون که یاها! دیدید من چهقدر خفن و بداَس ـم؟ :\ نمیدونم، شاید مثلا میخواسته اون شعاری بودن ـا رو جبران کنه و بگه منم خاکیم و فولان، ولی هر چی بوده موفق نشده.
صفحهی هفتادوشش و توضیحاتش درمورد تهران رو دوست داشتم. کلا از برلین به بعد خیلی بهتر میشد و کمتر شعار میداد. اون قسمت که میگفت فکر کن حاج سیّاح کنار رود نشستهبوده و مشغول تورق کتاب هم خوب بود.
بعد از دو فصل تنها دلیلم برای ادامه دادن به خوندن کتاب، برگشتن به حال و هوای شهرها بود و یادآور روزهای خودم. کتاب سفرنامه نیست. همونطوری که تو مقدمه نوشته شده انگار نامه و شرححالنامه ایه به دوستان نویسنده که باخبر باشن از وضعیتش و افکارش. برای من از یه جا به بعد جز فرصتی برای از خود و درون خود و افکار خود گفتن چیزی به نظر نرسید. داستان ها و افکار روی هوا رها شده ی بدون جمع بندی، پایان های ناگهانی و تلاش برای وصف شاعرانه و خلاقانه ی شهر ها که آگاهانه از روشون میپریدم. و اگر واقعا از خانواده ، نزدیکان یا دوستان یا کنجکاوان به زندگی نویسنده بودم قطعا بیشتر استقبال میکردم از خوندن این کتاب.
برلین زنی حامله است، دمدمی مزاجی و حساسیت هایش هم از همین می آید. سر کار مطیع و فرمانبردار است. خیلی وقت است در میهمانی های دوستانش شرکت نمی کند، چون این حاملگی همه چیز را تحت الشعاع قرار داده است. مهمترین مساله اش شده است و گور پدر همه شان، من بچه ام را دارم. برای کودک زاده نشده موسیقی می گذاری و داستان می خواند. گاهی پیش می آید که ناگهان در مترو می زند زیر گریه، یا به یک باره به خودش می آید و می بیند که در خانه راه می رود و بلند بلند به زمین و زمان فحش می دهد.
پشت جلد کتاب نوشته "این سفرنامه بیش از هر چیزی گزارشی است به دوستانم تا بگویم کجایم و چه می کنم" این کتاب دقیقاً همینه، نه سفرنامه است،نه توصیف مناظر و شهرها و نه حتی شرح حال، با خواندنش نه چیزی بدست میاری، نه چیزی از دست میدی نمیشه گفت به خواندنش نمیارزه، اما چیز خاصی هم دستگیر آدم نمیشه