In his first book of short stories since Windward Victim, award-winning author Mohammad Tolouei shatters the boundaries between autobiography and fiction by delving into his 'lived' experiences, hence creating a hyper-real world that revolves around chance, choice, unpredictability and uncertainty.
Tolouei has shown his incredible talent for storytelling that is 'loose' while also well-engineered. Captivating and sometimes even awe-inspiring, the scenes and sentences would stay with the reader for long.
مجموعه داستان خوش خوان که داستان " راه درخشان " ش جالب تربود.
سپاهی دانش بود آن سالها .سپاهی که می شدند داغ بودند .میخواستند با حهل و فقر بجنگند و فراربود درسایه ی خدا وشاه ، میهنی بسازند که بعضی با خداش مشکل داشتند ، بعضی با شاهش .همین شد که حالا عتیقه بازخبره ای بود وجای این که چپی شود وقبل سال پنجاه و هفت توی اوین مرده باشد یا چپی باشد وبعد سال پنجاه و هفت توی اوین مرده باشد ، زمین های پدری را فروحته بود .اجاره ی خانه ی ده ونک و...را درزیرزمین خانه هاشمی انبارمیکرد...
چیزی بیرون می رفت و چیزی جایش را می گرفت .هستی همین جورجابه جامی شود .نیستی درکارنیست .نیست ، یعنی آن چیزی که نیست جای دیگری هست . درخواستگاری سکوت می کنند. هرکس بیشتر دوام بیاورد ، چیزی نگوید و ازجایش تکان نخورد برنده است ..
اگه نویسندۀ این کتاب رشتی نبود بازهم بهش سه تا ستاره می دادم؟ بعید بود. به نظرم بعضی از داستانهای این کتاب مصداق ایدۀ هدررفته هستند. مثلاً داستان «نصفه تنور محسن» خوب شروع می شه و با ضرباهنگ خوبی پیش می ره، و پایان بندی درستی داره، ولی «لیلاج بی اوغلو» پر از پاراگرافهای معرکه است که قسمت های ضعیف مثل دره بینشون فاصله انداخته، و پایان داستان هم واقعا بده.داستان «داریوش خیس» صرفاً محملی شده برای بیان یه سری خاطره، که نویسنده بعداً دوباره در داستان «ساخت دانمارک»در همشهری داستان بازگوییشون کرد و بهتر بود. همین ماجرا با شدت کمتری در مورد داستان «من ژانت نیستم» هم صدق می کنه.راجع به آخرین داستان نظری ندارم اصلاً! هیچ از جنس کتاب نبود
از همون صفحه اول داستان اول از قلم محمد طلوعی خیلی خوشم اومد...فک نمیکردم اینقدر دوستش داشته باشم. داستاناش سبک خاصی بودن. و این حس بهم دست داد که چقدر نویسنده بی ریاست...
ایدهها خوب. فضاسازی بسیار خوب. جملهها خوب. اندیشه داستانی متوسط. تسبط بیانی خوب. ساختار و انسجام گفتمانی پایینتر از متوسط. میشد دوستش داشت. متفاوت بود. داستان نصف تنور محسن بسیار خوب بود.
این داستانها کشش و جذابیت خاصی ندارند. هر کدام از داستانها بر اساس یک ماجرایی ساخته و پرداخته شدهاند که واقعا احساس میکنید اون داستان رو بیشتر از نیمه ی آن نمی توان ادامه داد. از همهی این چیزها بگذریم. مسالهی اصلی جای دیگری است. این موضوعاتی که محمد طلوعی انتخاب میکنند خیلی دم دستی است و حتی پیکرهای عامهپسند دارند. حالا اشکال ندارد که موضوع هم خیلی عادی باشد، ولی چرا خداییش یک پرداخت خوب ندارد؟ در داستان من ژانت نیستم هم محمد طلوعی خیلی تحت ناثیر نثر شاعرانه و نه چندان خوب اصغر عبداللهی هستند
جدن نمیخواستم ۴ بدم...۳ بود تا صفحهی ۵۹.. امّا داستانِ آخر کار خودش رو کرد... پروانه:۳ داریوش خیس:۳.۵ نصف تنور محسن:۴ تولد رضا دلدارنیک:۴ من ژانت نیستم:۳ لیلاج بیاغلو:۴ راه درخشان:۵
این کتاب مجموعهای است از 7 داستان کوتاه. مهمترین حسن داستانهای طلوعی توجه ویژهی او به توصیف جزئیات با چاشنی طنز در جهت فضاسازی موفق داستانی است. از آنجایی که اغلب داستانها از دیدگاه اول شخص روایت میشوند، نویسنده در انتقال احساس و صمیمت مورد نظر خود بسیار موفق بوده و توانستهاست خواننده را درگیر گرههای داستانی کند و او را در مرز بین واقعیت بیرونی و داستانی نگه دارد. البته به همان اندازه که داشتن زاویهی دید اول شخص از محاسن این مجموعه به شمار میرود؛ این تصور را نیز در ذهن ایجاد میکند که دنیایی که نویسنده روای آن است به نظر بسیار کوچک میآید و حول محور او و خاطراتش میگردد. موفقترین داستانهای این مجموعه آنهایی هستند که عنصر طنز در آنها نمود بیشتری پیدا کردهاست
توی هفده سالگی آدم برای هرجور اعتراض و تشویقی دنبال همراه میگردد، انگار جهان در تنهایی چیزی کم دارد. من در ظهر شنبهای بارانی که سگ از خانهاش بیرون نمیآمد، دنبال همراهی برای اعتراض میگشتم. اعتراض به دنیایی که دخترها یا آنی دارند و خنگاند، یا بیریختند و باهوش. و این که آن دختر این همه وقت بیکار پشت ویترین کتابفروشی ایستاده بود، حتماً ربطی به همان خوشگلی و کندذهنی منطق جهان داشت.
یه مجموعه داستان کوتاه عالی نوشتن، به مراتب سخت تر از یه رمان عالی نوشتنه. این نکته مهمیه به نظرم. کار محمد طلوعی واقعا خوب بود، هرچند از لحاظ موضوع یکی دوتا از داستان ها باب طبعم نبود، اما اون به سلیقه خودم برمیگرده. کار داستان نویسی محمد طلوعی تو این کتاب عالی بود * به دوست داران داستان کوتاه پیشنهاد میشه
مدتها بود مجموعه داستان به این خوبی نخوانده بودم.ایرانی و خارجی هم ندارد. کار درخشانی بود. داستان هایی به یاد ماندنی از نویسنده ای که تسلطی عجیب بر زبان و کلمات دارد. خلاقیت و فضاسازی بکر. مرسی آقای طلوعی.
فکر کنم آنقدر الفبا و جمع و تفریق درس دادهام و شعر و کتاب کودک خواندهام که دست به نقد بلد نیستم ریویو بنویسم. اینقدر بگویم که پایان بندی داستانهای اول به نظر ضعیف بود و دو داستان "تولد رضا دلدار نیک" و "راه درخشان" روایتهای خوب و قصهپردازیهای عالیای داشتند.
بیشترِ داستانهای این مجموعه تکنیکی و ماهرانه پرداخت شده است. راوی تمام آنها اولشخصی است که بازآوری خاطراتش در حین روایتگری، نقشی پررنگ در پیشبرد داستان دارد و آن را قوی میکند. بااینهمه، من بهجز داستان «تولد رضا دلدار نیک» و تااندازهای هم داستان اولی و آخری این مجموعه را نپسندیدم. توصیف ریز و دقیق جزئیات هرچند بهزیبایی در بسیاری جاهای داستان انجام شده بود، خواننده را خسته میکرد. موضوع برخی از داستانها را هم چندان جذاب نیافتم. داستان آخری هم ناگهان برخلاف دیگر داستانها، فضایی وهمی و سوررئالیستی پیدا میکند و البته بخش عمدهای از زیباییاش را مرهون همین ویژگی است.
کتاب الان دم دستم نیست که بتوانم دقیق اظهارنظر کنم. خلاصهاش اینکه گهگیجه ای بود بین بورخس و گلشیری با تک و توک پاراگرافهای خوب. توی داستان آخری (راه درخشان؟) سایه گلشیری مضحک سنگین بود، داستان بریدههایی داشت از جننامه، بره گم شده راعی و جبهخانه.
خیلی جالب نوشته شده، یک داستان شروع میشه، ناگهان داستان دیگهای که معمولا اصلیتر هست پیدا میشه. دایره لغات زیادی دارد و نویسنده خیلی خوب روی موضوعات احاطه دارد، این احاطه یا محصول تجربهی شخصی نویسنده هست یا محصول تحقیق زیاد او. گاهی لازم میشود برای یافتن معنی کلمات جستجو کنید.
به مادرم گفتم ما فقیریم. یادم نیست گریه کرده باشم، واقعیت فقر برایم روشنِ روشن بود. مادرم کتم را میکند و لکهی خامهی پشت کتم که حامد صنعتی انگشت کیکیاش را زده بود وارسی میکرد. گفتم: «ما فقیریم مامان.» هیچ لحنم سوآلی نبود، مطمئن چیزی را به مادرم خبر داده بودم اما مادرم گفت: «کی گفته ما فقیریم؟» من میگفتم، نظر خودم بود اما در هفتسالگی نمیشود آدم خیلی روی حرفش بماند. گفتم: «حیاط خونهی رضا اینا خیلی بزرگه مثل حیاط مدرسه است.» مادرم انگشتش را زیر کت روی لکِ خامه گرفت و کت را شبیه خواهرم بغل زد و از اتاق رفت بیرون. دنبالش رفتم، گفتم :«اونا تو توالتشون بوی خوب هم مییاد.» مادرم با انگشتش زیر کت اشاره کرد به من و با دست دیگر توی کاسهی ملامینی آبژاول ریخت: «خونهشون سازمانیه پسری، ما خونهمون مال خودمونه. ما پولدارتریم» شاید میشد قبول کنم که پولدارتریم اما بعضی وقتها آدم توی هفت سالگی دلش میخواهد چیزی را قبول نکند، یا چیزها را آنطوری که خودش دوست دارد قبول کند، همین شد که مقیاس من برای ثروت نه خانهی شخصی است، نه درآمد ماهیانه نه هومتیاتر شصت و هشت اینچ. مهمترین نشانِ ثروت برای من بوگیر تراکس است. مادرم تمام بازار رشت را گشت، توی سال شصت و پنج وسطِ جنگ که پنیر بلغاری میخوردیم، کرهی لهستانی، گوشت یخزدهی برزیلی، آتاری آمریکایی بازی میکردیم و کتانی چینی میپوشیدیم بوگیر تراکس توی بازار پیدا نمیشد، بنابراین من باورکردم ما فقیریم. مادرم گفت: «اونا فقط یکیشون کار میکنه ولی هم من کار میکنم هم بابات» این که چندنفر در خانواده کار میکنند چه اهمیتی دارد، وقتی توالتشان تراکس ندارد. پدرم رفت تهران تراکس بخرد. یعنی وسط موشکباران که همه از تهران درمیرفتند پدرم سه روز راسته بازار و همهی بهداشتیفروشیهای را گشت تراکس بخرد. رفته بود حس ثروت برای من بیاورد، پیدا نکرد. من همهی عمرم فقیر بزرگ شدم.
محمد طلوعی در این مجموعه با روایت اول شخص خود؛ شخصیتی را ساخته است که حالا حالا کاربرد دارد. این شخصیت دوستداشتنی میتواند دهها روایت دیگر هم داشته باشد و مخاطب با او انس گرفته و دنبالش میکند. این مجموعه به نوعی لذت رمانخوانی را هم برای مخاطبش تداعی میکند.
اصلاً از این کتاب خوشم نیومد! تا یه جایی خوب پیش رفت و متأسفانه تا یه حدی انتظار من رو بالا برد ولی اصلاً و ابداااااً پایان خوبی نداشت. دوست داشتم وقتی تموم شد کتاب رو پاره کنم و آتیشش بزنم🤦🏻♀️...