Jump to ratings and reviews
Rate this book
Rate this book
شاهکارهای ادبیات فارسی جلد 08 - از منطق الطیر؛ شاعر: فریدالدین عطار نیشابوی؛ به اهتمام: سید صادق گوهرین؛ زیرنظر: پرویز ناتل خانلری؛ ذبیح الله صفا؛ تهران، امیرکبیر، 1334؛ در 56 ص، چاپ دوازدهم 1381؛ موضوع: شعر و منظومه های عرفانی فارسی قرن ششم هجری قرن 12 م

56 pages, Paperback

First published January 1, 1955

6 people are currently reading
88 people want to read

About the author

Attar of Nishapur

114 books288 followers
Conference of the Birds , masterpiece of Persian poet and mystic Attar, fully named Farid ad-Din Attar, allegorically surveys Sufism.

From Nishapur, an immense influence of better known pen, "the perfumer," of Abū amīd bin Abū Bakr Ibrāhīm, a Muslim theoretician and hagiographer, lasts.

https://en.wikipedia.org/wiki/Attar_o...

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
18 (39%)
4 stars
12 (26%)
3 stars
12 (26%)
2 stars
3 (6%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Nariman.
166 reviews87 followers
March 26, 2019
خویش را دیدند سی مرغ تمام
بود خود سیمرغ سی مرغ مدام
چون سوی سیمرغ کردندی نگاه
بود این سی مرغ این کاین جایگاه
ور سوی خویش کردندی نظر
بود این سی مرغ ایشان آن‌دگر
...
بود این یک‌آن و آن‌یک بود این
در همه عالم کسی نشنود این
...
بی‌زفان آمد از آن حضرت خطاب
کآینه‌ است این حضرت چون آفتاب
هرکه آید خویشتن بیند در او
جان‌وتن هم جان‌وتن بیند در او

قسمت‌های درخشان زیادی داشت، توضیحات مرحوم گوهرین هم بسیار راهگشا بود. فکر می‌کنم گزیده‌ترین و ساده‌ترین بیان منطق‌الطیر همین کتاب باشه
Profile Image for Ebi.
151 reviews73 followers
January 5, 2019
برای اینکه حس بد خواندن کتابی بد را از بین ببرم مجددا به سراغ یکی دیگر از بحق شاهکارهای ادبیات فارسی رفتم و همانطور که انتظار داشتم آن حس را شست و برد.
منطق الطیر واقعا داستان عجیبی دارد و بعید میدانم حتی در زمانه‌ی حال کسی بتواند چنین برداشتی از خداوند عرضه دهد، که:
هر که آید خویشتن بیند در او
جان و تن هم جان و تن ببیند در آن
با حجم اطلاعاتی که آقای گوهرین در اختیار خواننده می‌گذارد بی‌گمان خواندن نسخه‌ی کامل منطق الطیر نیز هم آسان خواهد بود حتی برای کسی چون من که دایره‌ی لغات و اصطلاحات صوفیانه‌ام به اندازه‌ی انگشتان دست نیست.
کارکرد این خلاصه‌ها آشنا شدن اجمالی و قطره‌ی از آن دریا چشیدن بود و الحق که تشنه‌تر شدم
Profile Image for Sara.
1,802 reviews560 followers
June 16, 2019
اولین بار که راجع به سیمرغ و منطق الطیر خودم چیزی خوندم با این کتاب بود.
کتاب های گوشه کتاب‌خانه مدرسه‌مون بودن که کمتر گرفته می‌شدن.
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
November 12, 2019
جملهٔ پرندگان روزگار

قصهٔ پروانه کردند آشکار

جمله با پروانه گفتند ای ضعیف

تا به کی در بازی این جان شریف

چون نخواهد بود از شمعت وصال

جان مده بر جهل، تا کی زین محال

زین سخن پروانه شد مست و خراب

داد حالی آن سلیمان را جواب

گفت اینم بس که من بی‌دل مدام

گر درو نرسم درو برسم تمام

چون همه در عشق او مرد آمدند

پای تا سر غرقهٔ درد آمدند

گرچه استغنی برون ز اندازه بود

لطف او را نیز رویی تازه بود

حاجب لطف آمد و در برگشاد

هر نفس صد پردهٔ دیگر گشاد

شد جهان بی او حجابی آشکار

پس ز نور النور در پیوست کار

جمله را در مسند قربت نشاند

بر سریر عزت و هیبت نشاند

رقعهٔ بنهاد پیش آن همه

گفت بر خوانید تا پایان همه

رقعهٔ آن قوم از راه مثال

می‌شود معلوم این شوریده حال
Profile Image for hima saki.
100 reviews51 followers
February 13, 2008
عطار در اين اثر سعي كرده سفر به سوي معرفت را در قالب داستان بيان كند
كه در ان سي مرغ به ديدار (سيمرغ) مي روند و اين مرغان بعد از گذر از هفت وادي به (قاف) مي رسند و خود را همان (سيمرغ) مي يابند
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
January 22, 2021
زین سخن مرغان وادی سر به سر

سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کین شیوه کمان

نیست بر بازوی مشتی ناتوان

زین سخن شد جان ایشان بی‌قرار

هم در آن منزل بسی مردند زار

وان همه مرغان همه آن جایگاه

سر نهادند از سر حسرت به راه

سالها رفتند در شیب و فراز

صرف شد در راهشان عمری دراز

آنچ ایشان را درین ره رخ نمود

کی تواند شرح آن پاسخ نمود

گر تو هم روزی فروآیی به راه

عقبهٔ آن ره کنی یک یک نگاه

بازدانی آنچ ایشان کرده‌اند

روشنت گردد که چون خون خورده‌اند

آخر الامر از میان آن سپاه

کم رهی ره برد تا آن پیش گاه

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید

از هزاران کس یکی آنجا رسید

باز بعضی غرقهٔ دریا شدند

باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعضی بر سر کوه بلند

تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی را ز تف آفتاب

گشت پرها سوخته، دلها کباب

باز بعضی را پلنگ و شیر راه

کرد در یک دم به رسوایی تباه

باز بعضی نیز غایب ماندند

در کف ذات المخالب ماندند

باز بعضی در بیابان خشک لب

تشنه در گرما بمردند از تعب

باز بعضی ز آرزوی دانه‌ای

خویش را کشتند چون دیوانه‌ای

باز بعضی سخت رنجور آمدند

باز پس ماندند و مهجور آمدند

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند هم بر جایگاه

باز بعضی در تماشای طرب

تن فرو دادند فارغ از طلب

عاقبت از صد هزاران تا یکی

بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی پر مرغ می‌بردند راه

بیش نرسیدند سی آن جایگاه

سی تن بی‌بال و پر، رنجور و سست

دل شکسته، جان شده، تن نادرست

حضرتی دیدند بی‌وصف وصفت

برتر از ادراک عقل و معرفت

برق استغنا همی افروختی

صد جهان در یک زمان می‌سوختی

صد هزاران آفتاب معتبر

صد هزاران ماه و انجم بیشتر

جمع می‌دیدند حیران آمده

همچو ذره پای کوبان آمده

جمله گفتند ای عجب چون آفتاب

ذرهٔ محوست پیش این حساب

کی پدید آییم ما این جایگاه

ای دریغا رنج برد ما به راه

دل به کل از خویشتن برداشتیم

نیست زان دست این که ما پنداشتیم

آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند

همچو مرغ نیم بسمل ماندند

محو می‌بودند و گم، ناچیز هم

تا برآمد روزگاری نیز هم

آخر از پیشان عالی درگهی

چاوش عزت برآمد ناگهی

دید سی مرغ خرف را مانده باز

بال و پرنه، جان شده، در تن گداز

پای تا سر در تحیر مانده

نه تهی شان مانده نه پر مانده

گفت هان ای قوم از شهر که‌اید

در چنین منزل گه از بهر چه‌اید

چیست ای بی‌حاصلان نام شما

یا کجا بودست آرام شما

یا شما را کس چه گوید در جهان

با چه کارآیند مشتی ناتوان

جمله گفتند آمدیم این جایگاه

تا بود سیمرغ ما را پادشاه

ما همه سرگشتگان درگهیم

بی‌دلان و بی‌قراران رهیم

مدتی شد تا درین راه آمدیم

از هزاران، سی به درگاه آمدیم

بر امیدی آمدیم از راه دور

تا بود ما را درین حضرت حضور

کی پسندد رنج ما آن پادشاه

آخر از لطفی کند در ما نگاه

گفت آن چاوش کای سرگشتگان

همچو در خون دل آغشتگان

گر شما باشید و گرنه در جهان

اوست مطلق پادشاه جاودان

صد هزاران عالم پر از سپاه

هست موری بر در این پادشاه

از شما آخر چه خیزد جز زحیر

بازپس‌گردید ای مشتی حقیر

زان سخن هر یک چنان نومید شد

کان زمان چون مردهٔ جاوید شد

جمله گفتند این معظم پادشاه

گر دهد ما را بخواری سر به راه

زو کسی را خواریی هرگز نبود

ور بود زو خواریی از عز نبود
Displaying 1 - 7 of 7 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.