؛«شاه تبعیدی با مردگان و حسرتهایش زندگی میکند.» ایزدی از زیر درخت انبه گذشت و رفت میان درختان اکالیپتوس. از توی ایوان صدای بم آواز مردی را میشنید: «شاه تبعیدی در پشت سر فقط کابوس میبیند.» این چند سطر شاید خلاصهای از رمان باشد، رضا شاه در تبعید و غربت در جزیرهی موریس، در هوایی جهنمی، همراه است با پشهها و صدای قورباغهها و صدای آزارندهی اُپرایی که سراسر متن شنیده میشود و همگویِ مردگان یا کشتگانی است که با کشتی به جزیرهی موریس میآیند و یک یک به دیدارش میآیند و دادخواهی میکنند و با کلمات به دنبالش میآیند. ارانی و تیمورتاش و فرخی یزدی و دیگرانی که کابوسشان دست بردار نیست.
فرهاد کشوری اهل خوزستان، از نویسندگان باسابقهٔ داستان و رمان ایرانیست که آثار فراوانی از او به چاپ رسیده است. رمان «مردگان جزیرهٔ موریس» در دورهٔ سیزدهم و چهاردهم جشنوارهٔ مهرگان ادب بهعنوان رمان برگزیده انتخاب شد. همچنین نام او در دو دوره وارد فهرست کاندیدای نهایی جایزهٔ هوشنگ گلشیری شده است. استفاده از فضاهای رئال و در بعضی موارد حادثهای، همچنین خلق روایتهای بدیع و بکر از مؤلفههای بارز داستاننویسی این نویسندهٔ باسابقه است.
آقای (بهنود) کتابی دارند به نام (کشتهگان بر سر قدرت). از نام کتاب پیداست که به چه موضوعی پرداختهاند. قسمتی از این کتاب نیز مربوط میشود به دوران زمامداری (رضا پهلوی) و اشخاصی که در آن دوران به دستور او به صورت مستقیم با غیر مستقیم کشته شدند دستمایهی این کتاب نیز همین موضوعی بود که عرض کردم: دولتمردان و یا اشخاصی که در دوران رضا پهلوی به دستور او کشته شدند اکنون در دوران تبعید در جزیرهی موریس به دیدارش میایند و ادامهی ماجرا
برای من خسته کننده بود و سختخوان و پر از دستانداز
نویسنده فقط یک موقعیت سورئال جالب به ذهنش رسیده ۳۰۰ صفحه همون رو تکرار کرده. داستان نداره و به شدت کسل کننده ست. نه خوب شروع میشه، نه خوب پیش میره. پایان بندی هم همینه
از جمله کتابایی بود که تموم نکردم. با اینکه ایده کتاب خیلی جالب بود و تا وسط های کتاب هم پیش اومدم، از یه حا به بعد کسل کننده و یکنواخت و گیج کننده بود. سلیقه من نبود، شاید دیگران بیشتر بپسندند.
خسته و رنگ پریده گفت:« این جا چه خبر است، ایزدی؟» « قربان، این خانه، نه، این جزیره، خانه ی مردگان است.» با خود گفت: چیزهایی که فکر می کردم باد با خودش برده، حالا برگردانده. گفت: « انگار هیچ چیز را باد نمی برد.» ایزدی حیرت زده گفت: « قربان منظور اعلی حضرت را نفهمیدم.» با لحنی اندوهگین گفت: « گذشته با آدم می ماند.»
از داستان های نو من سبک این داستان رو خیلی دوست داشتم.سبکش مثل سبک جدیدی که مد شده که داستان بی سر و ته باشه خیلی فراتر هست.و علاوه بر در نظر گرفتن اتفاقای سیاسی و اشاره کردن به رجل آن زمان تونسته خیلی خوب روان پریشی یک قدرت برتر را در انزوا به تصویر بکشه.