Jump to ratings and reviews
Rate this book

Мои записки

Rate this book
V proze Leonida Andreeva prichudlivo pereplelis' trepetnaya emotsional'nost', dotoshnyj interes k povsednevnosti russkoj zhizni i podchas irratsional'nyj strah pered koshmarami zheleznogo veka. Lyubov' i smert', zhestokoserdie i duhovnaya stojkost' cheloveka - vot glavnye temy ego povestej i rasskazov, stavshih odnim iz vysshih dostizhenij russkoj literatury nachala XX stoletiya.

68 pages, Paperback

First published January 15, 2013

6 people are currently reading
247 people want to read

About the author

Leonid Andreyev

687 books415 followers
Leonid Nikolayevich Andreyev (Russian: Леонид Николаевич Андреев; 1871-1919) was a Russian playwright and short-story writer who led the Expressionist movement in the national literature. He was active between the revolution of 1905 and the Communist revolution which finally overthrew the Tsarist government. His first story published was About a Poor Student, a narrative based upon his own experiences. It was not, however, until Gorky discovered him by stories appearing in the Moscow Courier and elsewhere that Andreyevs literary career really began. His first collection of stories appeared in 1901, and sold a quarter-million copies in short time. He was hailed as a new star in Russia, where his name soon became a byword. He published his short story, In the Fog in 1902. Although he started out in the Russian vein he soon startled his readers by his eccentricities, which grew even faster than his fame. His two best known stories may be The Red Laugh (1904) and The Seven Who Were Hanged (1908). His dramas include the Symbolist plays The Life of Man (1906), Tsar Hunger (1907), Black Masks (1908), Anathema (1909) and He Who Gets Slapped (1915).

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
36 (18%)
4 stars
74 (37%)
3 stars
73 (36%)
2 stars
14 (7%)
1 star
2 (1%)
Displaying 1 - 30 of 58 reviews
Profile Image for Maziyar Yf.
822 reviews639 followers
January 1, 2024
یادداشت‌های اینجانب کتابی ایست از لئونید آندری‌یف، نویسنده روس . کتاب او از زبان مردی روایت می‌شود که در جوانی به اتهام قتل اعضای خانواده‌اش محکوم به اعدام شده ، اما در آخرین لحظه، حکم اعدام او به حبس ابد در زندان انفرادی تبدیل می‌شود. او حالا در دوران پیری و در زندان به سر می‌برد و مشغول نوشتن یادداشت‌های خود است .
راوی داستان، مردی پیچیده و چندوجهی است. او از یک سو خود را قربانی یک اشتباه قضایی می‌داند و معتقد است که بی‌گناه است. اما از سوی دیگر، اعتراف می‌کند که در گذشته اعمالی داشته است که می‌تواند او را به عنوان یک مجرم یا گناهکار معرفی کند. گویی نویسنده شخصیت او را به گونه ای آفریده که با گذشت زمان ،اعتماد خواننده به بی گناهی او کاسته می شود .
آندری یف ، داستان خود را به شکل روایت تک صدایی بیان کرده است ، این گونه او به خواننده اجازه می‌دهد تا به عمق ذهن و روح راوی نزدیک و نزدیک تر شود. راوی داستان، تمام افکار، احساسات، و خاطرات خود را با خواننده در میان می‌گذارد. این روایت تک‌صدایی، به خواننده کمک می‌کند تا راوی را بهتر درک کند و با او همذات ‌پنداری کند.
شاید بررسی ماهیت پیچیدهٔ انسان و تناقضات موجود در وجود او را بتوان هدف کتاب آندری یف دانست ،کتاب او نشان می‌دهد که انسان موجودی است که هم خوبی و هم بدی دارد. او می‌تواند هم قربانی باشد و هم مجرم. به همین گونه گناه ، بی گناهی ، عدالت و حقیقت هم مشکلاتی پیچیده هستند که شاید نتوان برای آنها پاسخ مشخص و قطعی پیدا کرد .
اما با وجود ویژگی های مثبت کتاب و نبوغ غیرقابل انکار نویسنده، یادداشت‌های اینجانب، بی نظم ، پریشان و آشفته است . شاید ذهن خلاق آندری یف خواسته این گونه زندانی بودن دراز مدت راوی که سبب آشفته شدن افکار و احساسات او شده وبه همین ترتیب تناقضات ذهنی او را نشان دهد .
Profile Image for Sana.
318 reviews163 followers
May 31, 2024
بنظرم خنده ی سرخ خیلی خوب بود.این کتاب رو اصلا دوسش نداشتم ارزش مطالعه نداره.
Profile Image for Mani Hamidinejad.
27 reviews24 followers
November 18, 2024
آندری یف گرگه!
من و کتاب و سالن مطالعه دانشکده روانشناسی و نرفتن هیچ کلاسی و چهار ساعت فقط خواندن و لذت بردن از این زندان.
Profile Image for Mohammad.
195 reviews123 followers
December 15, 2023
متاسفانه مسیر لذت بردنم از آثار آندری‌یف با این یکی در سراشیبی افتاد. یادداشت‌های اینجانب قصه‌ی آدمیه که به‌خاطر قتل به زندان افتاده و بودن در زندان بهش یه جورایی یک تجربه‌ی معنوی بخشیده و شروع به نوشتن این یادداشت‌ها می‌کنه. مشکل اساسی اثر لحن به شدت خشک راویه که با کُلی کلمات و الفاظ سنگین ترکیب شده و با این‌که به‌نظر می‌رسه راوی داره اندیشه‌ی عمیقی رو در قالب پاراگراف‌هاش بروز می‌ده اما اثرگذاری کتاب تا حدودی به صفر میل می‌کنه. در مقایسه با اثری مثل سقوط کامو یا یادداشت‌های زیرزمینی داستایفسکی این‌قدر اثر به‌نظرم عاجزه که نمره‌ی ۳ هم نمی‌تونم حتی بهش بدم. آتش‌ برآب خیلی کوشیده بود که ترجمه‌ی اثر بعضی جاها به یک لحن شعرگونه‌ای میل کنه ولی حرف‌هایی که پشت این کلمات عیاردار و قدیمی پنهون شده بودن، تازگی‌ای نداشتن: انسان نقاب به چهره داره یا انسان‌ها بیشتر از اونی که فکر کنن در بَند هستن و خلاصه اون اندیشه‌ و سیر تجربه زیستی‌ای که این‌جور کتاب‌ها نیاز دارن رو مشخصه که آندری‌یف نتونسته طی کنه -برای مثال مدت زمانی که کامو در سکوت ادبی فرو می‌ره تا اثری مثل سقوط رو خلق کنه- و حتی حین اثر این‌قدر به آشفتگی می‌رسه که آخر می‌زنه زیر حرف‌هاش و می‌گه راوی غیرمطمئن بوده اما از اون طرف ماجرای خاصی هم در اثر نیست که این جنس از لحن راوی بخواد آدم رو در هاله‌ی ابهام بذاره.
یکی از مفاهیم درشت کتاب، این‌که نظم و در بند یک سری چارچوب‌های مشخص بودن مثل زندان می‌تونه انسان رو به یک سو زندگی عارفانه بکشونه که بتونه تا حد خیلی زیادی ازش لذت ببره و اون ترس از مرگ رو در انسان کاهش بده. یک جوری انگار کتاب در نکوهش یافتن زندگی در یک دستگاهی ماشینی یا نظامی بود که به‌نظر من باور درستی هم نیست و انسان صرفاً با همیاری زمان به بعضی باتلاق‌ها این‌قدری عادت می‌کنه که متوجه فرو رفتن روزانه و کمبود نفس نمی‌شه. راوی این‌قدر عاشق این چارچوب می‌شه که حتی بعد آزادیش هم برای خودش اون اکوسیستم رو شبیه‌سازی می‌کنه و یک زندان خونگی می‌سازه تا باقی عمرش رو هم به اون صورت سپری کنه! و بعدش هم کلی سخن‌وری می‌کنه که حرف و قضاوت‌های مردم براش مهم نیست در نتیجه من هم می‌پرهیزم از حرف زدن در موردش.
یکی دیگه از موردهای جالب کتاب صحنه‌ای هست که به یه نقاشی در زندان که در حال خلق اثر هنری هست هم می‌پره در مورد این کِرم خلق کردن اثر که گاهاً مانعی برای زندگی و لذت بردن می‌شه حرف می‌زنه. یعنی نمی‌دونم شاید این دیدگاه رو بخواد گسترش بده که انسان اگه این‌قدر درگیر خلق کردن نبود و خودش رو فقط در قوانین حاکم بر جهان به صورتی می‌گنجود خوشبخت‌تر بود!

در پایان اصلاً مورد پسند من نشد، راوی‌ عجیبی بود اما ماندگار؟ نه. تاثیر احساسی یا اخلاقی یا حتی بینشی خاصی رو در من نذاشت و حس خاصی رو هم بیدار نکرد. روایت‌های داستان و شخصیت‌ها تمثیل آن‌چنانی نداشتن و یه صحنه در مورد رودرویی با عشق قدیمیش هم داشت که از شدت تصنعی بودن و مسخرگی نمی‌شد حتی خوندش اون بخش‌ها رو! عناصر داستان در پایان قاب خاصی رو تشکیل نمی‌دن، مثل قضیه نقاشی یا خودکشیش و ماجرای قتل و عشق زندگیش، با کنار هم چیدن‌شون به حرفی می‌رسی که از اول داشت می‌گفت و به تصویر بزرگ‌تری نرسیدن.
Profile Image for Ali Salehi.
262 reviews40 followers
August 4, 2025
با سپاس از خانمی که اسمشون رو نمیدونم ولی زحمت کشیدن و این کتاب رو به یک خوانش صوتی تبدیل کردن.
و اما....
میخوایم بپردازیم به «یادداشت های اینجانب» از «لیانید آندری یف» نویسنده‌ای که (بنظر من) اصلا خوب نیست.

همین اول اجازه بدین عرض کنم که اگر این چند نقد آخرم خوب نیست یا بیش از حد کوتاه یا تند هستن علتشون روان ازهم گسیخته من هست و بابتش ازتون عذر میخوام.

آندری یف ، نویسنده‌ای از موج ادبی سوم روسیه هست که به علت تبلیغات انتشارات ها و ترجمه های جناب آتش برآب ، در ایران به خوبی بین عده‌ای از مخاطب ها جا باز کرده. ولی نوشته هاش متاسفانه بویی از اصول و فرم نبرده.
فرم در اول اثر به معنای شخصیت پردازی و ساختن فضای اثر هست. ساختن فضای اثر در نثر بدست نویسنده ، برای خوانندگان حرفه‌ای از سطور اول مشخص میشه. اینجا متاسفانه فضا مبهمه و نویسنده نمیتونه (و شاید بنظرم نمیخواد) فضا رو محسوس کنه. یه تقلب نقد به شما مخاطبین عزیز برسونم ، هرجا دیدین نویسنده داره فضایی پر از ابهام خلق میکنه بدونین داره سود میبره. از چی سود میبره؟ از مبتدی بودن خواننده. که چی بشه؟ که خواننده گیج بشه و متوجه نشه که نویسنده بدون دغدغه اثرش رو نوشته.
پیشتر هم عرض کرده بودم ؛ ادبیات بدترین مدیوم برای خلق اثره (بعد از سینما البته) چرا؟ چون از خطوط اول تمام ناهشیار نویسنده روی متن پیاده میشه. دغدغه نویسنده معلوم میشه.
در بحث شخصیت بگم ؛ یک تقلید ناموفق و بشدت اگزجره و تیپیکال از «یادداشت های زیرزمینی» از عالیجناب داستایفسکی هست. وقتی حرف از پدر و خواهر میگه ؛ نه پدر ساخته میشه و نه خواهر ، چه برسه به اینکه قتل این دو نفر ساخته بشه. و هم پدر و هم خواهر در حد اسم باقی میمونن.
طرح داستانی غوطه خورده در فضای داستان پر از ابهامه و هیچ معلوم نیست که داستان چیه و نویسنده میخواد چی رو مطرح کنه.
در مجموع عرض کنم که : یادداشت های اینجانب ، از لیانید آندری یف ، در حد اون مجموعه داستان پرتگاه ، بشدت بده و نویسنده بدون هیچ آموزشی دست به نگارش زده ؛ و خوانش همین دو اثر ازش برای من کافی بود تا بهم اثبات بشه که نویسنده‌ای مطلوب من نیست.
Profile Image for Seyed Hashemi.
218 reviews98 followers
July 25, 2023
زندانی‌ای که عاشق زندان‌اش شد!

0-
خیلی درگیرکننده بود این اثر برایم. تجربه‌ی نابی بود.
باید مفصل برایش بنویسم. نه لزوما زیاد، باید اندکی با اتمسفر هنری اثر آشنا بشوم و متنِ درخوری برایش بنویسم.

1-
اتفاقی جالب پس از مطالعه‌ی برخی آثار بزرگ ادبی، یا حتی داستان‌هایی که صرفا پیرنگی تعلیق‌برانگیز دارند، برای انسان رخ می‌دهد؛ حسرت اینکه ای‌ وای این اثر را خواندم و دیگر هیچ‌وقت این تجربه‌ی نابِ نخستین را حس نخواهم کرد. اما این کتاب برای من کاملا توفیر دارد نسبت به این تصویر مشهور؛ اتفاقا بسیار هیجان دارم بعدها چندباره این کتاب را بخوانم. ای‌کاش این حس، از صدقه سر جَوْ نباشد.
البته دقیق نرفتم سراغ نقدهای کتاب، ولی نمی‌دانم چرا کم به این نویسنده توجه شده است؟ کم‌نظیر است به نظرم. البته شاید این برداشتم خام باشد، باید بیشتر مداقه و تحقیق کنم.

2-
با چند نقل قول سعی می‌کنم تمامِ روند داستانِ "این زندانی‌ای که عاشق زندان‌اش" شد را نشان دهم:

{ص153} : "بگذار برخی دیوانه‌ام بخوانند و در کوری رقت‌انگیزشان به سخره‌ام بگیرند؛ بگذار دیگرانی قدیسم بدانند و در انتظار اعجازم بمانند؛ برخی را زاهدی باشم و برخی را شیادی کاذب."
{ص154} : "بدرود، بدرود خواننده‌ی عزیز من! [...] از من نرنج، از من نرنج که گاهی فریبت دادم و دروغ می‌گفتم، شاید اگر تو نیز جای من بودی، چنین می‌کردی."
و جمله پایانی در {ص156}: "وای، وای که غروب‌ها زندانِ ما چه زیبا می‌شود."

گفتم چند جمله از کتاب را ببینید تا بفهمید حمیدرضا آتش‌برآ�� عجب هنرنمایی‌ای کرده است. ترجمه به صورت مستقل در اعلی درجه بلاغت و فصاحت زبانی است به نظرم. تازه اینجا عبارات درخشان ترجمه را نیاورده‌ام. قند و نبات است این زبان فارسی.

3-
در ضمن این قهرمانِ گریخته از نویسنده‌، شباهت‌های جالبی با کلامنس در سقوط کامو داشت.
از جهتی دیگر از بس از زندان و گاهی اوقات برداشت‌های استعاری و تعمیم‌های استعاری از این آجرهای به هم‌پیوسته می‌گفت یاد میشل فوکو و مراقبت و تنبیه‌اش افتادم...
تازه، این آمیختگیِ علاقه و تنفر آدم‌های مختلف نسبت به قهرمان داستان، بسیار شبیهِ چارلز اشمیت جونیور، همان قاتلِ توسان در کتاب آدم‌کش شاعر، بود؛ برخی مدح بسیار گویند آن را و وی برای نسلی جوان نماینده‌ای شایسته‌ باشد، و عده‌ای او را یک هیپ‌هاپ جامعه‌ستیزِ معتادِ ناجورِ قاتل...

0-
عجبِ تجربه‌ای، امیدوارم درگیرش شوید. نگران این حسم که واقعی نباشد و نتوانم در آینده آن را درست انتقال دهم؛ اگر اینگونه شود بد شده است "خوانندهٔ مهربانِ من" !



برخی یادداشت‌هایم حین مطالعه در ادامه می‌آید:
{پس از مطالعه‌ی 52 صفحه‌ی نخست}
در متن کتاب آمده‌است:
"امیدوارم که از این پس خاطرِ خوانندهٔ خود را با طغیان احساسات آشفته‌ام نیازارم."
تاروپود این کتاب به همین طغیان بافته شده‌است. متن جالبی است.

{گزارش تا صفحه‌ی 92}
عجب اثری است. به نحوِ عجیبی خیال‌ساز است. جالب است که قهرمان داستان، به صورت کامل از دست نویسنده در رفته است؛ دقیقا همانگونه که نویسنده در مصاحبه‌ای به این مهم اشارت کرده است.
عجب ترجمه‌ای. واقعا خودش اثری هنری است. چقدر فارسی زیباست، عجب لغات و ترکیباتی می‌توان با این زیبازبان ساخت. چگونه آتش‌برآب بدین میزان، متعالی ترجمه می‌کند؟ رشک‌برانگیز است.
مطالعه‌ی این کتاب تجربه‌ی بسیار جالبی بوده است تا اینجا. تا اینجا از کتاب، چندین بار، مطالعه‌ی مجددِ کتاب را پیش‌خور کرده ام و برایش برنامه چیده ام. امیدوارم تمام این‌ها هیجانی زودگذر نباشد و در ادامه نیز این اثر از این ذهنِ مقایسه‌گر من جان سالم بدر ببرد. با تشکر از مخاطبِ مهربان من که این گزارش‌ها را می‌خواند!
Profile Image for Moshtagh hosein.
472 reviews34 followers
April 21, 2023
چرا اینقدر دیر باقی آثار آندری‌یف در ایران ترجمه شده؟
از نام کتاب گمان کردم که یک اثر کسل کننده باشد اما خوشبختانه اشتباه می‌کردم.
=============================================
هرگز نباید فریبش داد،چرا که ایمانش جز فریبی بیش نیست.
در لحظاتی که خنده به جانم می‌افتد،عالیجناب شیطان را به خاطر می‌آورم که با آن دروغ و خدعه های جهنمی ،به امید واهی فریب این جماعت به زمین فرود می‌‌کند،غافل از اینکه آنها مرزی بین دروغ و واقعیت نمی‌شناسند و هر زن و حتی کودک‌شان با معصومیت استادانه چشمش،به سادگی استاد اساتید جهنم را تا لب چشمه می‌برد و تشنه بر می‌گرداند!
Profile Image for Mat.
132 reviews39 followers
October 21, 2024
همزمانی اتفاقی خوندن این کتاب و تماشای سریال مانسترز که در رابطه با روایت حقیقی پرونده ی برادران منندزه، برام عجیب و جالب بود.
راوی این داستان مردی شصت ساله س که تو جوونی به اتهام قتل اعضای خونواده ش به حبس ابد محکوم شده و حالا داره از افکارش صحبت میکنه و خودش رو کاملا بی گناه میدونه و برادران جوون منندز هم به جرم قتل پدر و مادرشون به حبس ابد محکوم میشن و آزار جنسی پدر و مادر رو انگیره قتل اعلام میکنن.
وجه اشتراک اصلی اینه که تو هر دو اثر مخاطب نمیتونه به قطعیت بگه که حقیقت چیه و آیا متهم ها دروغ میگن یا نه!
Profile Image for Negar Jafari.
20 reviews14 followers
January 20, 2023
راوی یادداشت ها یک زندانی محکوم به حبس ابد است که در ۲۷ سالگی به اتهام قتل برادر، پدر و خواهرش، اول به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شده. اکنون در ۶۰ سالگی به گذشته خود برمی گردد. امیال و اندیشه هایش را می شکافد و در رفت و برگشتی از بیرون به درون و از درون به بیرون، خود را می کاود. مسئله اصلی با نگاهش به اتهام خود، اظهار بی گناهی برای خواننده اما در عین حال پذیرش حکمش در دادگاه و تقابل دروغ و حقیقت آغاز می شود. اما در ادامه، خودِ زندان و نگاه متفاوت راوی به در دست گرفتن سرنوشتش علی رغم سپری کردن همه عمرش در زندان است که یادداشت ها را پیش می برد. 

یادداشت های اینجانب در تلاش برای اثبات بی گناهی متهم نیست. هرچند که راوی خودش را بی گناه میداند اما تلاش برای رهایی از زندان و اثبات بی گناهی خود را کاری در خلاف جهت حقیقت می داند. حقیقت برای راوی برابر با سیر وقایع و علت و معلول هاست. در جایی که علت و معلول ها طی روندی منطقی نتیجه به گناهکاری او میدهند، حتی اگر بی گناه هم باشد، آن را می پذیرد. از نظر وی رای دادگاه چنان با منطق جور در می آید که برملا شدن حقیقتِ واقعا موجود، خیانت به حقیقت است! در همین ابتدای کتاب است که خواننده متوجه وسواس راوی نسبت به منطق و رابطه علّی می شود.
داستان به شرح ویژگی های فردی و روانشناسانه راوی ادامه می دهد اما تمرکز اصلی نه بر این ویژگی ها و چگونگی اثرگذاری هر یک، که بر دوگانگی هاست: خیر و شر، دروغ و حقیقت، زندان و جهان بیرون، ذهن و محیط.
یادداشت های اینجانب بر دوگانگی ها و مرز باریک آن ها استوار شده. به نظر من اصلی ترین دوگانه شکافته شده در اثر، نه خیر و شر (چنانچه بیشتر بر آن تاکید می شود) که ذهن و محیط است. راوی در ابتدای ورود به زندان تحت تاثیر محیط قرار داشته و در تطبیق خود با شرایط جدید ناتوان است. محیط بر راوی غلبه دارد. پیشامدهای زندگی بیرونی مانند مرگ عزیزان، خیانت، از دست دادن دوست و… یک به یک در وضعیت روانی وی تاثیر گذارند تا این که کم کم بر ذهن خود مسلط شده و به زندگی جدید خو می گیرد. این شکل از تغییر یک چرخش ایده آلیستی در رویکرد اوست.
وسواس به منطق و تقدیس و صلب انگاشتن روابط علّی که از ابتدای رمان  به شکل های مختلفی به آن اشاره می شود (از ریاضیدان بودن راوی تا مدل واکاوی جنایت و …) وی را در جایگاهی قرار داده که نهایت عمر خود را در زندان می بیند. ازین رو دوباره با بازگشت به منطق مقدسِ خود می داند که ناچار تسلیم است. اما تسلیم سرنوشت شدن برای راوی نه از راه سوژگیِ منفعل، که برعکس از راه تلاش برای تسلط سوژه حتی بر محیط رخ می دهد. این آغاز تغییر جدید اوست.
راوی تا جایی هر نتیجه گیری را می پذیرد که مبتنی بر روابطی علّی باشد. اما ناتوانی در رقم زدن سرنوشت و کنترل متغیرهای محیطی وی را به جایی می رساند که از این میان، کم کم علت و معلول هایی را برگزیده و برمبنای آن نتیجه گیری کند، که خود می خواهد. او بدون اینکه متوجه باشد، مسیرهایی را برای رسیدن به نتیجه برمی گزیند که نتیجه ای مطابق خواست او تولید کند. نتیجه ای که بازتاب عاملیت راوی باشد. در واقع برخلاف تصور او، این اثر ذهن قدرتمند او بر بیرون نیست که واقعیت را می سازد. بلکه او در نهایت واقعیت ها را برای خودش به شکلی که میخواهد تغییر می دهد بدون این که شرایط بیرونی تغییر کرده باشد. منطق مقدس برای راوی به چیزی تبدیل می شود که بیشتر با شرایطش صدق می کند نه چیزی که به حقیقت نزدیک است.
شاید بتوان تقابل دوگانه پررنگ دیگر اثر که زندان و جهان بیرون از زندان است را نمادی از همین دوگانه ذهن/محیط در نظر گرفت. 
راوی تا زمانی که در زندان است، با شناخت کامل متغیرهای محیطی و تعداد کم آنها، به مرور به تفسیر خودخواسته روابط می پردازد تا جایی که از بین همه نتیجه گیری ها آن را می پذیرد که با خواستش صدق می کند. نتیجه ای که میتواند او و خواستش برای عاملیت را ارضا کند. زندان به مثابه ذهن است که می تواند تصور و تخیل کند. دریچه ای است که امر نامتناهی (جهان بیرون) را گیر انداخته و از منظر همان دریچه کوچک تلاشی برای تفسیر آغاز می کند. تفسیری محدود، خودخواسته و با امکاناتی اندک.
با پا گذاشتن به بیرون از ازندان است که راوی خودشیفتگی ناشی از تفسیر خودخواسته روابط را در معرض شکست می بیند (مقدس انگاشتن روابط علّی راوی را بر این باور رسانده که حتما نتایج گرفته شده صحیح است و اوست که مرکز تغییرات است، بدون توجه به توهم عاملیتی که او را گیر انداخته). متغیرهای محیطی اکنون خارج از کنترل وی در جریانند. پیرمرد که نگاهی ایدئالیستیک به جهان داشته در ایده شکست می خورد و این شکست را حاصل پر شدن جهان از شرّ و دروغ هایی می داند که امیدی به رهایی از آن نیست.


دوگانه ی نهایی اثر، دوگانه خیر و شر است. شرّ برای راوی همان شکست او در کنترل همه جانبه است، شکستِ در مرکز نبودن. شکست در برگزیدن تفسیرهایی از وقایع که او را اقناع می کند. شکست برایش رو شدن نتیجه ای برخلاف میلش بین نتایج بی شمار از روابطی علّی است. او که نمی تواند رو شدن دست ذهن فریبکارش را بپذیرد به زندانی خودساخته بر میگردد تا همانطور که میخواهد زندگی کند. بازگشت به فضای زندانی که دیوارهای مادی اش او را جهان جدا میکند یا بازگشت به درون ذهن تفاوتی نمی کند، دور بودن از فضایی که با تفسیرهای مورد علاقه وی جور در نمی آید است که او را راضی میکند. چه نگاه به جهان از دریچه ذهن محدودش باشد و چه نگاه به آسمان از دریچه کوچک سلول.
روایت کتاب از زبان اول شخص مفرد است. راوی مستغرق در توهم سوژگی قرار نیست آن چه می خواهید را به شما بگوید، قرار است تفسیر و برداشت خود را بنویسد. آن هم نه تفسیری همه جانبه، تفسیری که "خود" مرکز آن است. شاید صادقانه ترین قسمت اثر همان صفحات ابتدایی کتاب باشد که راوی ویژگی های شخصیتی خود را بازگو میکند. در ادامه با به یاد آوردن همان ویژگی هاست که نوشته کم کم عجیب تر شده و شک ما به راوی اوج می گیرد. شکی که تا پایان حل نشده باقی می ماند. این چیزی است که من را در این رمان شگفت زده میکند: هماهنگی فرم و محتوا. داستانی که با راوی وسواس به منطق و حقیقت آغاز می شود، سیر منطقی را دنبال می کند و با پیشرفت داستان و تغییر معنای حقیقت ما در ذهن راوی گم نمی شویم بلکه تصمیم گیری برمبنای سیر وقایع بر عهده ما گذاشته می شود. این ماییم که باید تصمیم بگیریم چه چیز راست و چه چیز دروغ بود. همان کاری که راوی داستان با حقیقت می کند، همان کاری که شاید ما هر روز با حقیقت می کنیم!
Profile Image for Niyousha.
642 reviews76 followers
July 4, 2025
نظر خاصی ندارم چون هیچ سر و تهی نداشت. اصلا هدف از نوشتن این کتاب چی بود؟
Profile Image for Mahdi .
53 reviews9 followers
September 19, 2023
من مانده‌‌ام و نرده‌های سیاه پنجره‌ای که بی‌نهایت را در آغوش آهنینش کشیده است؛ این است تمام زندگی من. به تعظیم جماعت بی‌اعتنا مانده‌ام و در فاصله‌ای سرد از آدمیان آخرین مسیر خود را می‌پیماییم. و هرچه بیشتر و بیشتر به مرگ و نیستی می‌اندیشم، اما حتی در برابر چشمان گستاخ مرگ نیز گناه بی‌باکم را به زیر نمی‌افکنم، چه وعده آرامش ابدی باشد و چه نبرد ناشناخته و وحشتناک جدیدی انتظارم را بکشد، مطیعانه پذیراشان خواهم بود.
Profile Image for Mohsen.khan72.
327 reviews45 followers
January 16, 2023
خب تو این کتاب ما با راوی جالبی سر کار داریم راوی که شک داریم تمام ماجرا رو درست روایت کنه و دروغ نگه! راوی غیرقابل اعتماد
کتاب امسال چاپ شده و آندری‌یف که پیشتر همین مترجم کتابی ازش ترجمه کرده بود اما بنا به حاشیه های که مترجم داشت و کمتر اطلاع رسانی شد، کتاب دیده نشد.
به نظرم یه کلاسیک روسی خوب حساب میشه و برای دوست داران این سبک می‌تونه جذابیت خاصی داشته باشه‌‌.
Profile Image for Bahar Hf.
70 reviews16 followers
June 17, 2023
این سومین کتابیه که از آندریف می خونم و دارم فکر می کنم چرا زودتر با کتاباش و نحوه ی تفکرش آشنا نشدم ... بعد از کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور ، کتابی بود که بعد از خوندنش یه حس "آخیش یکی گفت بلاخره" بهم دست داد 😁
نقل قولهاش چند جا منو یاد شوپنهاور می انداخت و اتفاقا یه جا به یه مثال مشهور از شوپنهاور هم اشاره می کنه"داستان جذاب الاغ ایتالیایی شوپنهاور(ص۳۳)"   

_چند تا نقل قول از این کتاب:

_ من در دفتر یادداشتهای یک محکوم ضجه می زدم و از سردرگمی تلخی در عذاب بودم. در آن حس کورکورانه ی جوانی و درددلی ناپخته، هنوز نمی خواستم بفهمم این تنهایی که به تلخی دارم از آن شکوه می کنم ، درست مثل عقل، موهبتی است برای حفظ اسرار مقدس قلب از نگاه بیگانه که به انسان عطا شده است. آری این نه مصیبت ، که امتیاز آدمی است نسبت به دیگر موجودات[ بگذارید خواننده ی جدی من به این فکر کند که اگر انسان از حق و تکلیف خلوت و تنهایی اش غافل میشد، زندگی چگونه بود. طبیعی است که در جمعي مشتی حراف و میان جماعت کسل کننده ی عروسکهای شیشه ای ، که با ابتذالشان همدیگر را می کشند، می پوسید. آشکار است که آدمیزاد در شهری وحشی که همه ی در و پنجره هایش باز اند و رهگذرانش با ملال از دیوارهای شیشه ای صرفا همان شومینه و همان طاقچه ی معمول همیشگی خانه ی همدیگر را مشاهده می کنند، دیوانه میشد. آری فقط آن کس که تنهاست صورت دارد و آنها که از تنهایی متبرک و عظیم جان بی خبرند ، بی صورت اند و جای چهره شان، چیزی شبیه پوزه ی یکنواخت درندگان نشسته است]. و من جوان بخت برگشته دوستانم را آدمفروش خائن خطاب می کردم و نمی توانستم آن قانون حکیمانه ی زندگی را درک کنم که می گوید: نه دوستی ابدی است و نه عشق و نه حتی لطیفترین محبت های خواهر و مادر. آری ، فریب مرخرفات شاعرانی را خورده بودم که دوستی و عشق را جاودانه تصویر می کردند... (ص۲۸)

_همین افکار و امیدهای فریبنده طبیعتا مرا در حالتی از تشنج و هشدار نگه می داشت و مانع از تمرکزم بر روی موضوعات مهمتر و اساسی تر میشد [بد نیست خواننده مهربان من داستان جذاب الاغ ایتالیایی شوپنهاور را به خاطر بیاورد که با بستن یک دسته یونجه بر سر چوبی که جلو پوزه اش می گیرند ، وادار به حرکت میشود و در اصل الاغ بیچاره که آنقدر ها هم حیوان احمقی نیست به جایی می رود که منافع اربابش او را می فرستد] (ص۳۳)

_حقیقت اینکه با خاموشی گرفتن امید، آگاهی از عدم امکان فرار یک بار برای هميشه مرا از اضطراب عذاب آورم رهانید و ذهن ریاضی و کمال گرای آن زمانم را از بردگی آزاد کرد...(ص۳۵)

_خوب یادم هست ، حس حسادتی را که در کودکی حتی در رابطه با گنجشکها به من دست می داد، آن پرندگان جادویی که از توانایی پرواز خود تنها برای این استفاده می کردند تا از یک تل سرگین اسب بر تلی دیگر بپرند. اما برای من انسان بسیار دردناک و اهانت آمیز بود که از موهبتی که حتی یک گنجشک برخوردار است ، محرومم‌. فقط حالا می فهمم که تلاش هوانوردی بشر هرگز میل ذاتی ما را برای پروازی بی پایان تغییر نخواهد داد و ناممکنی این اشتیاق دردناکی اش را افزون می کند... (ص۳۷)

_روح انسان خودش را آزاد تصور می کند و دائما هم ازین آزادی کاذب در رنجه .. پس ناگزیر برای خودش قید و بندهایی طلب میکنه (ص۸۳)

_آن چشم کورت را باز کن و ببین که مدتهاست هنرت دارد به ریشت می خندد و از وسط آن تخته خود شیطان بود که با قیافه ی رذلش بهت زل زده بود! (ص۱۰۰)

_چه تله هایی در زندگی انسان هست و ،سرنوشت، آدمی را مانند ماهیگیر حیله گری ، گاه با طعمه ی حقیقتی آشکار و گاه با کرم مخملین دروغی سیاه ، گاه با شبح زندگی و گاه با شبح مرگ به دام می اندازد... (ص۱۰۴)

_این مردم مثل پرنده ی احمقی که تا سرحد خستگی خود را به دیوار شیشه ای می کوبد و درنمی یابد چه چیز سد راهش می شود، بی اختیار به دیوارهای زندان شیشه ای خویش می کوبند.(ص۱۱۵)

_می خواهم این پوشش تیره را که به چهره تان حالت عبوسی می دهد بردارید. صورت آدم که ماسک نیاز ندارد... (ص۱۲۳)

_بگذار برخی دیوانه ام بخوانند و در کوری رقت انگیزشان به سخره ام بگیرند ، بگذار دیگرانی قدیسم بدانند و در انتظار اعجازم بمانند، برخی را زاهدی باشم و برخی را شیادی کذاب، من خود نیک می دانم که هستم و به ادراک کسی حاجتم نیست... (ص۱۵۳)
Profile Image for Negin Fotoohi.
74 reviews1 follower
February 19, 2023
نثری بسیار روان و البته با ارزش بالا
ترجمه بسیار خوب
و داستانی گیرا درباره‌ی حقیقت و دروغ.
Profile Image for Amin Houshmand.
165 reviews56 followers
May 31, 2023
— آخ، اگر فقط یک بار به روح آدمیزاد نظر می‌انداختی، می‌دیدی که چه گنجینه‌های مقدسی از عشق و محبت و ایمان و فروتنی آنجا خوابیده ولی، تو جوانک چشم سفید عقده‌ای فکر کردی برای خودت توی یک معبد نورانی نشستی و می‌توانی به آدم‌ها این‌طوری نگاه کنی اما نه، اتفاقاً از قدیم دربارۀ امثال شماها بوده که گفته‌اند لعل را به پای خوک نمی‌ریزند.
Profile Image for Yasna.
63 reviews1 follower
February 4, 2024
از دست تو آقای آندریف، این دومین کتابی هست که ازت خوندم، و دقیقا مثل یادداشت های شیطان، یادداشت های اینجانب هم منو گیج، سردرگم و تا حدی پریشون کرده.
فقط تو می‌تونی کاری کنی که من یه کتاب رو تو یه نصفه روز تموم کنم و تو این مدت حتی برای لحظه ای از خودم جداش نکنم.
جدا از قلم فوق العاده تاثیرگذارت، که احساسات خواننده رو پا به پای احساسات شخصیت ها دگرگون می‌کنه،
تو یه معمای بزرگ پیش روی من گذاشتی که هنوز نتونستم حلش کنم.
با خوندن تک تک کلمات یادداشت ها، داشتم دنبال سرنخی می‌گشتم که ثابت کنه شخصیت اصلی قاتله،
خیلی جاها هم به یه چیزایی برخوردم.
(مثلا اونجایی که درباره سیگاری حرف زد که قاتل روی لب های پدرش قرار داده بود، و کمی بعدتر به این اشاره کرد که تو سلولش بوی سیگار حس کرده و اما خودش مدت هاست سیگار رو ترک کرده.)
دائما حس می‌کردم این مرد داره گولم میزنه، خیلی جاها تحت تاتیر حرفا و داستان هاش قرار میگرفتم و گاهی هم مطمئن میشدم که دروغگویی بیش نیست.
بعد از خوندن بیست صفحه آخر هم گیج تر و درمونده تر از پیش کتابو بستم.
بیست صفحه آخر تا حدودی بهم ثابت کرد که خیلی جاها شکم درست بوده، مرد داستانمون خیلی جاها رو دروغ گفته، اما هنوزم نمیدونم، نمیدونم قاتل واقعی اونه یا صرفا یه قربانی بیچاره و رنج کشیده س، که دنبال کسی بود که خودشو بهش ثابت کنه.
نمیدونم آقای آندریف، هیچی نمیدونم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Mohammad Ali.
2 reviews2 followers
February 25, 2023
این کتاب به همراه "خنده‌سرخ" از همین نویسنده و مترجم به تازگی منتشر شده است. نثر روان و گیرایی دارد، تعلیق و ابهام به سبک سایر نویسندگان کلاسیک روسیه تا پایان کتاب ما را همراهی می‌کند. راوی بر خلاف عرف معمول خود را آمیخته برای اثبات حقانیت نمی‌کند و آنچه که رخ داده را خوب یا بد، صحیح یا غلط می‌پذیرد، گرچه گاهی این‌پذیرش مانند پتکی بر راوی فرو می‌ریزد. صراحتا بگویم نثر، نثر ارزشمندیست.
Profile Image for Mrym Tootian.
19 reviews1 follower
February 21, 2024
فقط آن‌کس فریاد می‌کشد که از صحت سخنان خود اطمینانی ندارد، زیرا حقیقت در صلابت آرام و سادگی سرد است که جریان دارد.
Profile Image for payam Mohammadi.
186 reviews17 followers
December 21, 2024
راوی داستان یک زندانی محکوم به حبس ابد است که به جرم قتل پدر، برادر و خواهرش به اعدام محکوم و سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم می‌شود و اکنون در سن ۶۰ سالگی آنچه را که بر سرش آمده روایت می‌کند. او با وجود آنکه خود را بی‌گناه می‌داند اما به این دلیل که دادگاه "با مجموع داده‌‌های مشخص، عقل سلیم و مترقی انسان به نتیجه‌ای مشخص و واحد رسیده، هیچ خطایی رخ نداده است و نمی‌توانسته که رخ داده باشد." محکومیتش را منصفانه می‌داند؛ حال آنکه تا پایان داستان به دلیل وجود پاره‌ای از گفته‌ها از صادق بودن راوی در بی‌گناه اعلام کردن خود در شک می‌افتیم. در این داستان همواره ما با مفاهیمی چون "زندان و آزادی"، "راستی و دروغ"، "جبر و اختیار" و "پیروی از قانون و پیروی از رویا و آرزو" مواجه‌ایم. در جایی که راوی به جبر به حبس می‌افتاد و آزادی‌اش از او سلب می‌شود و نامزد، مادر و دوستانش از او رویی گردان می‌شوند به جنون و هذیان‌گویی می‌افتد اما بعد چون سرشت آدمی آنطور است که برده‌ی عادت‌های خویش است، راوی با فضای زندان آنچنان اخت می‌شود که دیگر حاضر نیست از آن زندان پایی به بیرون نهد و گویا آزادی او در گرو زندانی بودن اوست و این گونه است که آزادی و زندان در هم تنیده می‌شوند.
در سراسر داستان، راوی در بند راستی و دروغ است که هماره از دروغ رویی گردان است و دلیل آنکه آدمیان نقاب بر چهره می‌گذارند و در اقیانوسی از دروغ غوطه می‌خورند را در نمی‌یابد و از این رویی از جامعه، از این توده‌ی ماسکداران غرقه در دروغ گریزان است.
از دیگر قسمت‌های مهم داستان از دید من، آن بخشی است که راوی داستان با آقای K مواجه می‌شود که به باور من این رویارویی به سان رویارویی قانون با مدرنیته است. رویارویی قوانین خشک و بدون انعطاف پیشینیان با خواسته‌های جدید و نو امروزیان و آیندگان. که در این تقابل قانون می‌تواند آنچنان عرصه را بر متجددین تنگ کند که به ناچار دست به انتحار بزنند.
نحوه‌ی روایت داستان و فضای آن به جد همه پسند نمی‌باشد و از این روست که در زمان انتشار این داستان هم نظرات ضد و نقیض زیادی درباره‌ی آن نوشته شد. پس بالطبع این کتاب می‌تواند مورد پسند قشر خاصی از خوانندگان قرار گیرد اما از نظر نگارنده خواندن این داستان ورای دوست داشتن یا نداشتن داستان می‌تواند دریچه‌ی جدیدی به روی مفهوم حقیقت و دروغ بگشاید.
Profile Image for Hanieh.
22 reviews3 followers
April 24, 2025
همین الان تمومش کردم.
یادداشت‌های اینجانب یه سفر عجیب به اعماق ذهن یه موجود در حال فروپاشیه.روایت خیلی عجیب بود
گاهی واقعاً دلم برای پیرمرد میسوخت؛ این حجم از تنهایی، سردرگمی و بازی‌های ذهنی...
ولی همزمان، اون‌قدر خودشیفته، متناقض و بی‌ثبات بود که دلم میخواست ازش فرار کنم!
آندریف واااقعا این قدرت رو داره که مخاطب رو بین ترحم و انزجار معلق نگه داره.
در مورد پایان این کتاب،به نظرم آندریف نمیخواست فقط داستان رو تموم کنه، میخواست تو رو توی ذهن اون پیرمرد جا بذاره!
و همین باعث شد که بعد از بستن کتاب، پیرمرد باقی بمونه...
تجربه ی جالبی بود👌🏻
Profile Image for Ashkan Darouni.
54 reviews3 followers
January 19, 2023
◇بریده‌ای از این کتاب:
انگار تمام زندگی آدمی در این به اصطلاح آزادی، یک جعل و خودفریبی محض است.
زندگی هریک از کسانی که این روزها دیده‌ام، در دایره‌ی معینی می‌چرخد که به اندازه‌ی راهروهای زندان نفوذ ناپذیر است.
دایره‌ی معین بسته‌ای از جنس صفحه‌ی مدرج ساعت که هر دقیقه با معصومیتی خاص به چشم خویش نزدیکش می‌کنند و هرگز معنای محتوم عقربه‌ی شتابانی را که همیشه به نقطه‌ی اولیه‌ی خود باز می‌گردد، درک نمی‌کنند.
جالب این است که هریک از آنها این دایره‌ی جعلی را(نظیر اسب اعصاری) احساس می‌کند، اما به ما اطمینان می‌دهد که کاملا آزاد است و دارد پیش می‌رود.
این مردم مثل پرنده‌ی احمقی که تا سر حد خستگی خود را به دیوار شیشه‌ای می‌کوبد و درنمی‌‌یابد چه چیز سد راهش می‌شود، بی‌اختیار به دیوارهای زندان شیشه‌ای خویش می‌کوبند.
Profile Image for Armin Ahmadianzadeh.
100 reviews54 followers
January 29, 2024
خب این سومین کتابی هست از آندری‌یِف بعد از زندگی واسیلی و داستان هفت نفری که به دار آویخته شدند.
نوع روایت داستان از جانب کاراکتر اصلی داستان به شکل تک‌گویی بود و در نوع خودش جالب بود.
روایت برای من جذاب بود. اینکه نمی‌دونستم به راوی اعتماد کنم یا نه خیلی جالب بود. مثل نوشته های دیگه آندری‌یِف با جدال مرگ و زندگی، حقیقت و دروغ، و خیلی تضاد های دیگه مواجه بودیم.
در این روایت به زیبایی هر چه تمام‌تر ذهن راوی داستان روانکاوی شد.
وقتی می‌خوندم این اثر رو یاد سقوط کامو هم افتادم.
و در آخر به نظرم هدف این نیست که در حکم قاضی قضاوت کنیم که راوی داستان قاتل بود یا نه، مفاهیم بسیار ارزشمندتری در داستان بود که می‌شد مورد بررسی قرار داد.
ترجمه آتش‌برآب هم روان و زیبا بود.
Profile Image for Rez.
169 reviews4 followers
March 14, 2025
این یک کتاب چند لایه است؛ ساده از کنارش عبور نکنید. با این کتاب به نبوغ آندری‌یف [مردی که همه چیز را به سخره می‌گیرد] در نوشتن پی بردم.
Profile Image for Payam Nazari.
173 reviews8 followers
May 14, 2025
☆3.5☆

کتاب یادداشت‌های اینجانب تماماً تک گویی‌های مردی است که در جوانی اعضای خانواده‌اش به قتل رسیده‌اند، اما طبق شواهد موجود، اشتباهاً او را متهم به قتل و محکوم به اعدام کرده‌اند و بعد از عفوى که شامل حالش شده، محکوم است که تا ابد در زندان انفرادی حبس باشد. حالا که او به شصت سالگى رسیده، دارد ماجراها و افکاری که از سر گذارنده را بازبینی و بازگو می‌کند.

لیانید آندری‌یف در کتاب «یادداشتهای اینجانب» پنجره‌ای به جهانی مه‌آلود باز می‌کند؛ جهانی که در آن نمی‌توانیم با اطمینان به آنچه می‌شنویم یا درواقع می‌خوانیم اعتماد کنیم چرا که راوی کتاب یادداشت‌های اینجانب یک راوی غیرقابل‌اعتماد است که خود نویسنده نیز، چنانکه در یادداشت کوتاه ابتدای ترجمۀ فارسی این رمان از قول او نقل شده، مطمئن نیست که آن‌گونه که خودش ادعا می‌کند بی‌گناه و از جرمی که به او نسبت داده‌اند مبراست یا نه.‌ متن اصلی کتاب یادداشت‌های اینجانب اولین بار در سال ۱۹۰۸ منتشر شده است.

شخصیت داستان کتاب یادداشت‌های اینجانب مانند سایر کارهای آندری‌یف، شخصیتى عادى نیست. او با اینکه ادعای بی‌گناهی دارد، نسبت به رایِ هیئت منصفه معترض نیست. چراکه معتقد است انسان اصولاً سطحى‌نگر است و زود قضاوت می‌کند و هر کسى توانایی نفوذ به اعماق و رسیدن به حقیقت را ندارد.

علاوه بر این، او با وجود اقرار بر بی‌گناهى، برای خود حقِ عفو قائل نیست و نمی‌خواهد سیرِ طبیعی یک حکم مشروع را به هم بزند. نمی‌خواهد برایش دل بسوزانند، نمی‌خواهد قربانی یک خطا باشد. و معتقد است وقتی عقل سلیم انسان طبق داده‌های مشخصى به نتیجه‌ای رسیده، خطایی در کار نیست. پس محکومیتش در عینِ بی‌گناهی کاملاً منصفانه است!

او از جایی به بعد، حتی به روندِ حبس ماندن و تحت نظر بودن خودش کمک می‌کند. او کسی است که خودش دریچه‌های بالای در هر اتاق زندان را طراحی کرده، که بتوانند اعمال زندان‌ها را که خودش هم بخشى از آنان است، تحت نظر بگیرند. در واقع او از مرحله‌ای به بعد، به محکوم ماندنِ خود کمک می‌کند. و پذیرشِ تمام و کمالِ این محدودیت و حصار را نه به معنای حقارت، که به معنای قدرتش می‌داند.

شخصیت اصلی کتاب از ابتدای دستگیر شدن و اتهامات اشتباه، مسیری که او را به اینجا و این نوع نگاه کشانده، بازگو می‌کند. از جوانی و ابتدای راه که سرشار از انکار و خشم بوده تا وقتی که به گفته خودش، تبدیل به انسانی فرزانه می‌شود.

کتاب یادداشت‌های اینجانب این مسیرِ رستگاری انسانی را نشان می‌دهد که در اعماق رنج، رفته‌رفته مرحله انکار به سمتِ پذیرشى بی‌چون و چرا را طی می‌کند. که چگونه امید کم کم جان می‌بازد و نبودش، پذیرش و قدرتى بی‌حصر می‌بخشد. او از هر امید دست می‌شوید.

زندانی بعد از مدتی با نگاهی به دریچه بالای سرش که تکه‌ای از آسمان را از پشت میله‌ها نشان می‌دهد، به این نتیجه می‌رسد که درک کردنِ یک امر نامتناهی فقط در محصور شدن ممکن است. گویی که باید هر زیبایی عظیم و غیرقابل هضمی را، در چارچوب کوچکی گنجاند یا محدود کرد تا قابل درک شود. او از همین طریق به درک جدیدی از مفهوم آزادی از پشت میله‌های زندان می‌رسد و آن را به تمام زندگی‌اش تعمیم می‌دهد.

راوى اکنون که به سن ۶۰ سالگی رسیده، با رستگاری و منطق و بلوغی کامل، اشتیاقِ جانش را از تمام وابستگی‌های کوچک زندگی زدوده و تماماً وقف عشق به انسانیت کرده! در این سال‌هایی که در انفرادى بوده و همین هوای تک نفره را تنفس می‌کرده، از جامعه و روابط و انسان‌ها به‌دور بوده. از دید او تمام این عوامل بیرونى، نوعی دام هستند. و در تنهایی انسان تطهیر می‌شود. او معتقد است به‌واسطه این سلول انفرادى، ��ز جامعه، دزدى، فساد، فقر، آدم‌ها و دروغ در امان است. این‌ها همه بخش‌هایی از جهان‌بینی‌ای است که راوی سعی در بازگوییشان دارد.

اما مثل دیگر کارهای آندری یف، مسئله مبرهن این است که ما اینجا با راوی قابل اعتمادى طرف نیستیم. شخصیت راوی به گونه‌ای است که در ابتدا او را کاملاً صادق و معتمد می‌بینیم. انسان ساده‌ای که به حقیقت احترام می‌گذارد. و ما تماماً باورش داریم. اما هرچه جلوتر می‌رویم، شک بیشتر در ذهنمان ریشه می‌دواند. ابعاد متفاوت و متناقضِ شخصیت برایمان رو می‌شود و سایه‌های مخفى‌تری از او را نشان می‌دهد. شخصیتى که شاید خودش هم به اندازه انسان‌هایی که تقبیحشان می‌کند، دروغگوست. یک شخصیت جعلی، که آنقدر حقیقت او را رنجانده، که سعی کرده برای خودش حقیقت دیگری دست و پا کند. گویی برای اینکه تایید شود، تکه‌های خودش را که طی این سال‌ها خرد شده، جمع کرده و سعی دارد با آن تکه‌ها چیز دیگری بسازد و بنماید.

روای زندانى، دو عکس به دیوار انفرادی‌اش دارد، پرتره‌ای از خودش که گویی در اعماق چشمانش جنایتکاری قایم شده، و عکسى از مسیح مصلوب. به نظر می‌رسد که او بین این دو نیروی خیر و شر، خباثت ذاتی خودش و آن بخش مسیح گونه و ناجی‌گر دائماً در تلاطم است.

در کتاب یادداشت‌های اینجانب مانند دیگر کتاب‌های آندرى‌یف، ما دستمان به راحتی به حقیقت نمی‌رسد. و قطعیتی که بتوانیم به آن تکیه کنیم وجود ندارد. دائماً در حال فریب خوردنیم و با ذهنمان بازی می‌شود. به واقع نمی‌توانیم رنگ و وجه مشخصى از شخصیت و طرح داستان را باور کنیم. همچنین راوی معتقد است: «برای رسیدن به حقیقت، بهتر است از مسیر دروغ گذشت.» و این همان مسیری است که ما را از آن عبور می‌دهد. ما در فضای معلقى به دور از حقیقت باقى می‌مانیم و در آخر نمی‌توانیم به‌طور قطع بگوییم روای چه کسى بوده. شیطانی خبیث، یا مسیحی مصلوب؟

○●□■○●□■

بریده‌هایی از متن کتاب :

بگذار برخی دیوانه‌ام بخوانند و در کوری رقت‌انگیزشان به سخره‌ام بگیرند؛ بگذار دیگرانی قدیسم بدانند و در انتظار اعجازم بمانند؛ برخی را زاهدی باشم و برخی را شیادی کاذب.
○●□■○●□■

انسان باید خود را تابع قوانین زندگی کند، نه مرگ و تخیل شاعران، هرچند هم که زیبا باشند. آخر کدام امر ساختگی و کدام جعل می‌تواند زیبا باشد؟ آیا مثلا در حقیقتِ زمختِ حیات، زیبایی وجود ندارد؟ در سیر قدرتمند قوانین پایدارش زیبایی نهفته نیست؟ سیری که در نهایت بی‌طرفی، هم حرکت اجسام آسمان و هم پیوند بی‌قرار موجودات کوچکی را که انسان می‌نامیم، تابع خود کرده‌است… این‌ها امر زیبا نیست؟

○●□■○●□■

گاهی به علت شیوه‌ی زندگی پوچ این آدم‌ها خستگی بر من مستولی می‌شود و حتی شب‌ها هم آسایشی ندارم. پنجره‌های بزرگ، شکافهایی که حقیقتا بی‌معنی‌اند که حتی از میان پرده‌های ضخیم نیز به نوعی حسی شبیه پرواز را تداعی می‌کنند و همین آشفته و ناراحتم می‌ کند.

○●□■○●□■

در سلولم به این‌سو و آن‌سو می‌رفتم، که ناخوداگاه در هر چرخشی با اشتیاقی مبهم به دریچه‌ی بلندش نظر می‌دوختم، جایی که نرده‌ی آهنینی به وضوح طرح زمخت خود را بر پس‌زمینه‌ی آسمان پاک و لاجوردی انداخته‌بود. همان‌طور قدم‌زنان فکر می‌کردم که آخر چرا آسمان از میان نرده‌ها این‌قدر زیباست؟ یعنی این تاثیر قانون تضاد در زیباشناسی نیست که براساس آن آبی در کنار سیاه چنین برجسته خودنمایی می‌کند؟ و شاید هم مظهر قانون عالیتر دیگری‌ست که می‌گوید، ذهن انسان، تنها زمانی امر نامتناهی را درک می‌کند که مفروض در محدوده‌ی خاصی قرار بگیرد، مثلا، وقتی در یک مربعی چنینی محصور شده باشد.

○●□■○●□■

فقط آنکس فریاد می‌کشد که از صحت سخنان خود اطمینانی ندارد،زیرا حقیقت در صلابت آرام و سادگی سرد است که جریان دارد‌.
○●□■○●□■

بخوان رفیق من از روی چهره‌ام همه‌چی را بخوان. ولی آخر تو کجا می‌توانی درونم را از چهره‌ام بخوانی!

○●□■○●□■

بدرود، بدرود خواننده‌ی عزیز من! از من نرنج، از من نرنج که گاهی فریبت دادم و دروغ می‌گفتم، شاید اگر تو نیز جای من بودی، چنین می‌کردی.
Profile Image for Paria.
14 reviews
October 26, 2025
اين تنهايى كه به تلخى دارم از آن شِكوه مى‌كنم، درست مثلِ عقل، موهبتى است كه براى حفظِ اسرارِ مقدسِ قلب از نگاهِ بیگانه به انسان اعطا شده‌است.

راستش من هم این کتاب رو دوست داشتم هم نه، و بیشتر نه!
دوست داشتنم به خاطر احوالاتیه که این روزها تجربه میکنم و اون قسمتهایی که در ستایش تنهایی نوشته شده به شدت توجه منو جلب میکرد
اما دوست نداشتنم به خاطر این بود که از جریان سیال ذهن میشه به عنوان یکی از قوق ترین بازوهای روایت استفاده کرد اما من تا الان هم نازنین داستایفسکی و هم کتاب یادداشتهای اینجانب رو که خوندم و به همین سبک نوشته شده بود بسیار ناشیانه دیدم و حقیقتاً از حیف شدن این روایت ها سخت ناراضی‌ام.

۱۴۰۴/۸/۴
Profile Image for Meisam Eslami میثم اسلامی.
8 reviews13 followers
October 30, 2024
《یادداشت‌های اینجانب》داستان پیرمردی است محکوم به حبس ابد، پیرمردی که از جوانی به زندان افتاده و حالا در پیری روزگارش را روایت می‌کند و همواره به بی‌گناهی خود اصرار دارد.
نویسنده روایت داستان را به پیرمرد می‌سپارد و این راوی در عین صراحتش در روایت زندگی گذشته و اصرار بی‌پایانش بر بی‌گناهی و پاکی، تا پایان داستان دائما مخاطب را به شک و شبهه می‌اندازد و وادارش می‌کند به خواندن بین سطور و توجه بیشتر به ناگفته‌ها به دنبال نشانه‌هایی از گناه و سیاهی.
نویسنده بر خلاف اکثر نویسنده‌های معاصر به دنبال خلق کاراکتر خاکستری نیست و شخصیتی خلق می‌کند که همزمان سفید است و سیاه؛ همان‌قدر که شبیه به یک قدیس است، به یاران شیطان می‌ماند و با این ترفند روندی را پیش می‌گیرد برای شکست دوقطبی‌های دروغ و حقیقت، گناه و معصومیت، آگاهی و بی‌خبری.
این داستان تجربه گیر افتادن را برای مخاطب فراهم می‌کند؛ درست مثل شخصیت اصلی داستان که گیر افتاده در زندان؛ زندان بیرون و درون خودش.
Displaying 1 - 30 of 58 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.