What do you think?
Rate this book


Paperback
First published January 1, 1975
با خودش فکر کرد از امروز یک زندگی دوگانه در پیش میگیرم. نه، اصلا زندگی نه: نه آن زندگی همیشگیام و نه یک زندگی جدید، چون میخواهم وانمود کنم که دارم زندگی همیشگیام را پی میگیرم و این زندگی جدیدم در حقیقت چیزی نیست جز وانمود کردن به پیگیری همان زندگی همیشگیام. حس میکنم اینجا دیگر جای من نیست، اما اینکه جای دیگری باشم هم برایم غیرقابل تصور است؛ برایم غیرقابل تصور است به سیاقی که تا حالا زندگی کردهام زندگی کنم، اما اینکه بخواهم شبیه کس دیگری زندگی کنم هم به همان میزان برایم غیرقابل تصور است. فکر و خیال دربارهی مسلک زندگی یک راهب بودایی، یک رهبر پیشرو، یک خَیّرِ انساندوست یا حتی یک مجرمِ فراری برایم حالبهمزن نیست، صرفا برایم غیرقابل تصور است. من نمیتوانم مشابه هیچ کسی زندگی کنم؛ در بهترین حالت بتوانم به زندگی «مشابه خودم» ادامه دهم. ناگهان، با خطور این فکر نفسش گرفت. لحظهای بعد حس کرد دارد از درون میترکد، پوستش پاره میشود و تودهای سنگین از گوشت و رگ و پیِ خیس و لزج میافتد روی موکت.