Abbas Maroufi (عباس معروفی) was an Iranian novelist and journalist.
Raised and educated in Tehran, Abbas Maroufi studied dramatic arts at Tehran University while teaching at schools and writing for the newspapers. He served as the editor in chief of the literary Gardun magazine from 1990 to 1995. His first published work was a collection of short stories entitled Into the Sun. He also wrote a few plays which were performed on stage. In his The Last Superior Generation, he touched on social themes. His last collection of short stories, The Scent of the Jasmine was published in the United States.
Maroufi came to prominence with the publication of Symphony of the Dead (1989) which is narrated in the form of a symphony.
Maroufi currently resides in Germany where he has opened a book-store, He also Holds writing classes and teaches Students who show interest in writing and story-telling.
"کار عشق آنگاه تمام میشود که عاشق، معشوق شود و ورق برگردد. بی آنکه از عشق عاشق چیزی بکاهد یا در حسن معشوق چیزی بیفزاید" توقع من از کتاب خیلی بالاتر از این حرفا بود! ولی دوسش داشتم. بیشتر به درد این میخورد یه سری جاهاشو گلچین کرد برای وقت عاشقی! و این که احساس میکردم خیلی کتاب خصوصیه! یعنی یه چیزی برای نویسنده هاشه و منٕ خواننده دارم تو حریم خصوصیشون وارد میشم! قسمتهای بانو پونه ایرانی سادگی بیشتری داشت و قسمتهای عباس معروفی طبق قلمش در عین عشق صادقانهاش پیچیدگیهای خاص خودشو داشت! و این بود نخستین ریویو سال جدید من! :د
تلاشم برای دوست نداشتنش ناکام موند. بعضی تکه هاش اونقدر دوست داشتنیه و ملموسه که کل قسمت های معمولی دیگه رو کمرنگ می کنه به نظرم نوشته های همسر عباس معروفی خیلی جاها واقعا بهتر بود. چون انگار بیشتر از روی حس خالص بود تا چیدن زیبای کلمات کنار هم برای نویسنده بودن
حدود 70 قسمت از کتاب رو جدا کردم برای روزهایی که سخته پیدا کردن کلمات برای توضیح چیزی که احساس یا تجربه می کنی و بعضی از این تکه ها بهترین حالتی بود که می شد یک حس ساده و عمیق روی کاغذ بیاد ﺗﻮ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻦ ﻧﺒﻮدي عشق من! ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻮدي ﺗﻨﻬﺎ اﻧﮕﻴﺰة ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ در اﻳﻦ واﻧﻔﺴﺎي ﺷﻠﻮغ در اﻳﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ اﻋﺘﺒﺎر
من معمولا دوست دارم کتاب رو جرعه جرعه بخونم کم کم زندگیش کنم کم کم هضمش کنم خیلی خیلی کم پیش میاد با کتابی با متنی در لحظه زندگی کنم لمسش کنم و اونقدر راحت هضمش کنم که تو یکروز تمومش کنم،نخونمشها،قورتش بدم. این کتاب ازون دسته کتابها بود برای من عشقی دوست داشتنی ساده بدون هیچ چیز خارق العاده از این نوشته های دل انگیز یک چیز مهم فهمیدم اینکه عشق ساده تر و زیباتر از چیزیه که همیشه تو رویاهامون میبینم انگار نوشته ها نوشته ی یک نفره یک احساسه اما با دو جور قلم یکی قلم پونه روون لطیف سرشار از عشق بی ریا یکی قلم عباس معروفی محکم پراحساس متین آروم ممنون که گوشه ای از این عشق ساده و بینظیرتون رو منتشر کردید و لذتش رو با ما تقسیم کردید.
"نامه های عاشقانه و منظومه عین القضات و عشق" اثر عباس معروفی. شعرها و متن های عاشقانه ی عباس معروفی و همسرش پونه ی ایرانی خطاب به هم. نوشته هایی سرشار از احساس و شور عاشقانه، کاملا ملموس و واقعی، به دور از تکلف و پیچیدگی. که البته این سادگی و بی ریایی در قسمت های مربوط به پونه ی ایرانی با وضوح بیشتر دیده میشه. در قسمت دوم کتاب هم از منظومه ی عین القضات همدانی، بخش هایی تضمین شده و درون شعرها به صورت خیلی زیبایی گنجونده شده و به کار رفته.
سادگی و بی ریایی عاشقانه ی کتاب رو خیلی دوست داشتم. خیلی زیبا و پر از احساس بود. اما به شدت در همه ی زمینه ها کلاسیک پسندم و متاسفانه بجز موارد خاص، نمی تونم با شعر نو بدون وزن و قافیه ارتباط برقرار کنم. شعرهایی رو دوست دارم که حداقل وزن و آهنگ خاص خودشون رو داشته باشن.
لازم هم نیست شعر بگویی* فقط باش، بخند، حرف بزن یعنی شعر یا که نه، تو راه برو *من نگاهت می کنم
تو می دانی که از مرگ نمی ترسم* *فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم
*هیچ دلیلی وجود ندارد که عاشقت نباشم*
*باز عاشقت شدم،داشتم آهنگی گوش می دادم که شبیه موهای تو بود*
*از صبح صدات کردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که نیستی*
خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی، خوش به حال مردی که تو برایش شیرین زبانی کنی. خوش به حال مردی که دست های قشنگ تو دگمه های پیرهنش را باز کند، ببندد تا لب هات به نجوایی بخندد. خوش به حال من
*دیگر گمت نمی کنم. وگرنه راه می افتم. شهر به شهر زنگ خانه ها را می زنم و می پرسم: عشق من اینجاست؟*
*می خواهی بروم لباس های خدا را برات بدزدم؟*
*وقتی نیستی، می خواهم بدانم چه پوشیده ای و هزار چیز دیگر*
*سبز باشم یا سرخ، چه فرقی دارد؟ می رویم و می بالم. صدای تو ناب می کند شراب را. مستی من تمام نمی شود، بریز*
*یادم باشد به رسم مردمان مغلوب، تاریخ فتح تو را بنوبسم که دیگر جنگی درنگیرد*
*از این تنهایی هزارساله خسته ام. از بس تنهایی غذا خورده ام. تا لقمه ای نان به دهان می گذارم باران شروع می شود و من چتر ندارم. تو را دارم. ولی می دانی؟ می دانی چرا بند نمی آید این باران؟ خدا از خجالت آب شده*
*اگر توی گوشت گفتم دوستت دارم و فرار کردم چی؟*
*گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت که معنی دوست داشتن را عوض کنند؟*
*دست هات توی دستام بود. و بیدار شدم... می خواهم باز چشمانم را ببندم*
*می آیی همه دنیا را خاموش کنیم و بعد تو همه اش را روشن کنی؟ اصلا می آیی خورشید را برای خدا پس بفرستیم و تو ببینی حضورت کافیست؟*
* چه جوری فرار کنم که مرا بگیری؟ چه جوری بجنگم تا اسیرت شوم؟*
*به جای پیرهن زندگی ام را تنت می کنم*
*هرچیز را هم که تقصیر من بیندازی، عاشق شدن من تقصیر توست*
*اگر نباشی می میرم، یعنی چقدر دوست داشتن؟*
*دست هات مال من؟ با دست های من بنویس، با دست های من غذا بخور، با دست های من موهات را مرتب کن، با دست های من به زندگی فرمان بده.و فقط دست هایت را از تنم برندار*
*برو، از اینجا برو. فقط یک بار برگرد و نگاهم کن. کوتاه. اگر توانستی باز هم برو*
*راه برو، بگذار تماشا کنم تو را. نه راه نرو. می ترسم پلک بزنم دیگر نباشی*
پر از عاشقانههای زیبا است این کتاب. با زبانی عریان و بیپرده، الفاظ را میبینی که با احساساتت عشقبازی میکنند؛ تاجاییکه هوس عاشقیکردن به جان آدم میافتد. هوس میکنی کسی باشد و برایش همچین شعرهایی بخوانی: اگر صبح زودتر از من/ بیدار شدی/ بوسم کن/ اما اگر من/ زودتر بیدار شدم/ بر سینهات/ منتظر همان بوسه/ میمیرم. یا خیالزده و مجنون بگویی: بیاویزمت به آینهی ماشینم؟/ که تابخوران در خیالم/ بچرخی/ مردم خیال کنند دیوانهام/ یا دارم به دیدار تو میآیم؟/ بگذارمت توی جیبم؟/ که جای امن باشی/ از سرما بلرزم/ دنبالت بگردم/ دستهام را بکنم توی جیبم؟! لحن شعرها در بسیاریوقتها سادگی بچگانهای پیدا میکند. انگار شاعر اصلاً درپی گندهگویی شاعرانه نیست و دلهرههای کودکانهعاشقانهای از گمکردن و گمشدن در جایجای شعرها موج میزند: قبلاًها مرا هیچجا/ جا نگذاشته بودی؟/ مثلاً نداشتی آب میخوردی/ ماندم توی لیوان؟/ یا نداشتی توتون میخریدی/ روی میز فروشنده گم شدم؟/ میشود مرا هیچجا/ جا نگذاری؟ و عشق، همین اکسیر مرموز، کودکانگی را به بلوغی مردانه میرساند: از پلههای کودکی/ بالا میآیم/ خندان/ تاب میخوری در تنهایی من/ عاشقت میشوم/ نگاهت مرا مرد میکند.
مجموعه خیلی قشنگی بود و تک تک کلماتش برام معنای مضاعف داشت و خیلی برام باارزش بود. به نظرم نوشته های پونه ایرانی ملموس تر و با احساس تر بود ولی در کل خیلی خوب بود.
"نام تو زیباترین گلی ست که تاکنون روییده بر دهان کلام هوش تو براق ترین چشمی ست که تابیده بر زیبایی جهان بگذار از این همهمه دور شوم ای آتش مقدس! همچو پروانه در لهیب تنت نور شوم به من بگو چه کنم دوری ات تباهی من است تنهایی و مرگ بی پناهی من است این همه دور از من نبودن و فهم بودن چه دنیای رمزآمیزی ست عشق! بگذار در نگاهت آب شوم همچو تاک ز خاک برویم و در آغوشت مست و خراب شوم. " :)
کتاب خیلی قشنگی بود...پر از جملات عاشقانه و خالصانه که برای هرکسی مطمئنا میتونه معنا و مفهوم خاصی داشته باشه.واقعا خوندنش حس خیلی خوبی بهم میداد:) نوشته های پونه ایرانی خیلی دلنشین بود که کلی احساس قشنگ رو بیان میکرد.نوشته های عباس معروفی خیلی عالی بود اما خب چون یکم از اصول نویسندگی مخصوص یک نویسنده استفاده کرده بود انقدر که باید تاثیر گذار نبود با این کتاب هم میشه خندید و هم اشک ریخت ولی از قسمت دوم کتاب خیلی خوشم نیومد .یکم کسل کننده بود خیلی فکر کردم کدوم بخش کتاب از همه بهتر بود که تو ریویو بنویسمش اما خب دیدم نمیشه کل کتاب رو نوشت :)
این کتاب عباس معروفی را اصلن دوست نداشتم. یعنی در این سبک نوشتار، که امروزه در قالب شعر، کم چاپ نمیشود در ایران، چیز جدیدی ندیدم؛ حتا نگاه نویی که در خیلی از جوانترها مثل گروس عبدالملکیان و علیرضا روشن و... هست، در این کتاب نیست. کتاب از عاشقانههای عباس معروفی و پونه ایرانی تشکیل شده و شخصن نگاه لطیف و زیباتر پونه ایرانی را بیشتر دوست داشتم. از یک جایی به بعد هم تضمین از عینالقضات وارد این عاشقانهها میشود که گرچه ایدهی جالبیست اما خوب از آب درنیامده. در کل دوست نداشتم.
این کتاب صحبت های دو طرفه ست با موضوعات مختلف و چقد خوب عاطفه و اندیشه رو جمع کرده توو کلمه به کلمه ش... ساده ساده ساده...
. . . خانوم:
قبلا ها مرا هیچ جا جا نگذاشته بودی؟ مثلا نداشتی آب میخوردی ماندم توی لیوان؟
یا نداشتی توتون میخریدی روی میز فروشنده گم شدم؟ میشود مرا هیچ جا جا نگذاری؟ ...
آقا:
بیاویزمت به آینه ی ماشینم؟ که تاب خوران در خیالم بچرخی مردم خیال کنند دیوانه ام یا دارم به دیدار تو می آیم؟ بگذارمت توی جیبم که جای امن باشی از سرما بلرزم دنبالت بگردم دستهام را بکنم توی جیبم؟
دلنوشته های آقای معروفی ... شعر نیستند, در کل کتاب یک یا دو جمله می توان یافت که شعر باشند. مابقی دلنویسهایی عاشقانه اند, بسیار رومانتیک, کشدار و به معنای عامیانه لوس. گتاب کتاب مضرری نیست, خواندنش هم برای یکبار و یک شب خالی از لطف نیست اما برای بیشتر نه. یک نفر هم باید به جناب معروفی بگوید که اینها شعر نیستند. اصلن نیازی نبوده شکسته نوشته شوند و واژه ها و جمله ها آهنگین باشند. تنها خصیصه خوب کتاب جمله بندیهای سالم و اصولی است هرچند کل کتاب از ضعف تعدد واژه رنج می برد و در این زمینه فقیر است و بهمین خاطر جریان کتاب یکنواخت و خسته کننده می شود.
چقدر قشنگ و زیبا و ناب بود. چقدر لذت بردم از خوندن تک تک قطعه هاش. چقدر فرق داشت با کتاب داستان تلخ و حال به هم زن "فریدون سه پسر داشت". اولش فکر نمی کردم دیگه از عباس معروفی کتاب بخونم ولی این کتابش خیلی خیلی قشنگ بود. به شدت توصیه میکنم و به نظرم یه هدیه ی خیلی دوست داشتنی برای آدمای دوست داشتنی زندگی مونه :)
همیشه بعد از تموم کردن کتاب های معروفی حالِ عجیبی بهم دست می ده و اگر زمان اجازه می داد هر کتابش رو هزاران بار دیگر می خواندم. مثل خورشید از پشت تاریکی های من درآمد و خندید. بی دریغ. مثل یک کشتی در دریای اشک های من فرونشست وغرق شد. بی دلیل. این، همه ی داستان بود..