برای من این کتاب بهترین متنِ تالیفیِ چند سال اخیر است. آخرین بار این حال را پنج سال پیش بعد از خواندنِ ایاز براهنی داشتم. البته که تمامِ آنچه به هیجان و شگفتی پس از مواجه با اثری گره میخورد، لزوما فقط مربوط به کتاب نیست... مواجه در "زمان" درست در "مکان" درست و در وضعیتِ "ذهنی" درست، میتواند تجربهای از خلقِ دوبارهی اثر خلق شده باشد. مثل خواندن این کتاب وقتی بیل مکانیکی تمام این چند روز تعطیلی را مشغول خراب کردن خانهای بود که پنجرهی اتاقِ من رو به دیوار پشتی و سقفش باز میشد... حالا البته نه دیواری هست نه سقفی. و شبها حتا ویرانه هم نیست... یک مغاک تاریک است.
اما این کتاب عمیق، تکاندهنده، تأمل برانگیز، حتا هراسناک. در این اوضاع که استاد دانشگاه و دکتر، خزعبلاتشان را غلط غلوط و بدون ویرایش نگارشی و املایی (نثر و خلاقیت پیشکش) به عنوان کتاب چاپ میکنند، خواندن متنی که به فارسی درست و روان باشد و همزمان حرفهای بسیاری برای گفتن داشته باشد غنیمت است. اگر زمان و مکان و ذهنتان آماده است بخوانید.
با اینکه خیلی کتاب کوتاهیه ولی نیاز به مطالعات و آشنایی قبلی داره. حس میکنم بعدا باید دوباره بخونمش. ولی در کل موضوعش به شدت برای من جالب بود و خیلی دوست دارم بیشتر درباره ویرانی و به طور کلی ارتباطی که انسان و فضای شهری و معماریش با هم دارند، بیشتر بخونم.
موضوع جالبی بود. مشکلم باهاش این بود که بایدقبل از این کتاب حداقل با نظریههای تئودور آدورنو و بنیامین آشنا بودم. کتاب میتونست پیشزمینهای از موضوعش رو در مقدمهای بیاره. این معرفی شاید کمکی باشه http://www.ketabestan.ir/news/1392/03...
در این دومین بار خواندن ( با فاصله ی نه سال) و یادداشت برداشتن به نظرم بهتر متوجه شدم که موضوع از چه قرار است ولی در کل به نظرم می رسد که کتاب همان چیزی است که عنوان نشان می دهد" تاملات" بدون آغاز و بدون پایان، انگار بدون اجازه وسط ذهن عمادیان رفته ایم و معلوم نیست چطور شروع شده است و چطور تمام می شود. ارتباط بین بخش ها هم مشخص نیست. برای خواندنش باید حتما با فلسفه آشنا و جداگانه مطالعه ای درباره ی دکارت و کانت، هایدگر و آدورنو وغیره داشته باشید و مثل من نباشید که بخش زیادی از این اطلاعات از دانشنامه ی فلسفه ی استنفورد به دستم رسیده است احتمالا بیست سال دیگر دوباره می خوانمش و فعلا ترجیحم این است که منابع انگلیسی که اول کتاب درباره ی ویرانه ها معرفی شده است را بخوانم
عنوان کتاب همون لحظه تو کتابفروشی توجه من رو جلب کرد و باعث شد که بخرمش. موضوع کتاب دربارهی ایدهی تاریخطبیعی زوال آدورنو هست و از این خلال به انسان بهعنوان سوژهی ویران در مرکز این ایده میپردازه. کتاب کوتاهیه اما به شدت سختخوانه. نیاز به مطالعات قبلی داره و زبانش هم زبان سادهفهمی نیست. زبان تخصصیای داره. برای همین بخشهایی از کتاب برای من مکشوف نشدهن چون روی نظریاتی صحبت میکردن که من از قبل مطالعهای روشون نداشتم. قسمتهایی که اما تونستم بفهمم و برام خیلی جالب بودهن، یکی همین ایدهی تاریخطبیعی زوال بود. پیوند بین تاریخ و طبیعت که از جنس اینهمانیه. پیشرفت بشر که به شکل آیرونیکی با زوال گره خورده و بازگشت به اسطوره. قسمت بعدیای که برای من جالب بود، توجه به انسان بهعنوان فیگور تراژیک این ایدهی تاریخطبیعی. فیگوری که همزمان محصول و مشاهدهگر این زواله. از اون طرف پیوند این فیگور با جنبش پیکرچسک در هنر. جنبشی که توجهش نه به زیبایی یا وحشت، بلکه به ناهمگونیها، «آن» خود طبیعت، کیفیتهای متنوع و البته سوژهی ویران هست. قسمت جالب دیگهش که اتفاقا از قبل برای من موضوع جالبی بود، توجه به عمل «آرشیو» بود بهعنوان عملی که ویرانی رو نامیرا میکنه. اصلا این عطش انسان مدرن به آرشیوکردن و نگهداشتن که تحتتاثیر رانهی مرگ هست و نکتهی مهمتر این که آرشیوها همواره گزیده عمل میکنن و گریزی از ناکاملبودن ندارن. نگاهی به موزهها داره و نشون میده که چجوری اونچه حفظ میشه، روایت مسلطی رو خلق میکنه که روایتهای دیگه رو به سمت ویرانی میبره. در نهایت هم مطرحکردن «تاریخ» بهعنوان امری اساسا مدرن برای من خیلی جالب بود. پیگرفتن تاریخ در مسیر نشوندادن عاملیت انسان در حرکت از بدویت به تمدن، تاکید بر خاصیت ساختن آینده از طریق فهم گذشته، تصور برساختن تاریخ به صورت عینی از طریق آنچه باقی مانده، روایت دولتملتی از تاریخ و… همه گواه این هستن که تاریخ اساسا امری مدرنه. کتاب جالبیه اما فکر میکنم بدون کمکگرفتن از منابع دیگه قابلفهم نباشه و رک و راست بخوام بگم، اصلا همهفهم نیست و حیفه چون موضوعش خیلی جذابه.
برای این کتاب باید بارها از بارانه عمادیان(مترجم)و نشر بیدگل بابت انتشار این کتاب بی نظیر و عجیب تشکر کرد. در چند سال اخیر هیچ اثری در این قطع و حجم کوچک در ذهنیت من پیرامون فلسفه وجود آن هم از مفاهیم زوال و تاریخ طبیعت تاثرگذار نبوده است. باید اغراق کنم در یکسال اخیر قریب به چهار مرتبه این کتاب را خوانده ام و ضمن هر مطالعه با اتمامهر فصل، توقف چند ساعته و چند روزه داشتم تا با تحلیل و تفکر از آنچه خوانده ام حداکثر بهره وری از مفاهیم را داشته باشم و هربار نیز شناخت ام از آن فصل بیشتر شده است. باید به همین میزان از تعریف و تمجید اثر اکتفا کنم تا مخاطب با مطالعه آن هیجان خواندنش را تجربه کند
در مورد صداقت بعضی قسمتها شک داشتم اما تصویر واقعیتری نسبت به ویرانی، زوال و عدم به من ارائه شد. اما بهترین قسمت کتاب بدون تردید نقاشیهای اونه، نقاشیهایی که در تکمیل نوشتههای کتاب میتونی ساعتها بهشون خیره بشی.
جالب بود، نکاتی مهمی میخواست بگه اما اسیر خلاصه نویسی شده بود. تحلیلی نبود، نکته ای بود. پیش خودم گفتم برگردم از اول بخونم ، ولی فکر نکنم مهم باشه، اما همزمان هم مهم بود.خلاصه زبون بسته نتونسته بود اون خیلی اطلاعاتی که فکر میکرد باعث شعف و شورن رو منتقل کنه
تاریخ طبیعی زوال کتابیست برای زمانهی بحران، گسست، و فقدان؛ برای کسانی که در پی تسلی ساده نیستند، بلکه پرسشیست دربارهی اینکه چگونه در دل خرابی، هنوز میتوان زیست. کتابی دشوار، اما صمیمی؛ سنگین، اما نجاتبخش. نویسنده مفاهیم سنگین فلسفی و روانکاوانه را با زبان نظری (آکادمیک) فشرده کرده.
بوطیقای ویرانگی کتابی است که نه صرفاً دربارهی ویرانی، که دربارهی زیستن در ویرانههاست، و دربارهٔ اینکه چگونه میتوان از دل این خرابی، امکانی برای نگریستن، سوژه شدن، و حتی خلق معنا بیرون کشید. کتاب در مرز میان فلسفهی مدرن، روانکاوی، ادبیات، و زیباییشناسی حرکت میکند و در پی آن است که نشان دهد ویرانگی، بر خلاف ظاهر بیرونیاش، تنها از جنس فقدان و نابودی نیست، بلکه میتواند موقعیت آستانهای برای دگرگونی هستی انسان باشد.
از مهمترین مفاهیمی که کتاب ب�� آن کار میکند، مفهوم «سوژه حقیقی ویرانگی» است. این سوژه نه کسیست که ویران شده، بلکه کسیست که ویرانی را تجربه میکند یعنی از آن فاصله میگیرد، آن را میبیند، و از دل آن چیزی میسازد. نه قربانی صرف، و نه ناظر بیطرف. سوژهای است که با تجربهای چون تروما روبهرو میشود، اما به جای گم شدن در آن، با امر منفی باقی میماند و از این ماندن، امکان زایش مییابد. اینجا تأثیر هگل، بنیامین، آگامبن، کریستوا و حتی دلوز را میتوان دید: آنچه ویران میشود، لزوماً پایان نیست بلکه میتواند آغاز باشد.
کتاب با ارجاع به اندیشمندان معاصری چون والتر بنیامین، به بحرانی اساسی در تجربهٔ مدرن اشاره میکند: از دست رفتن سنت، نه به معنای فراموشی گذشته، بلکه تهی شدن آن از معنا. در این وضعیت، گذشته نه میمیرد و نه زنده میماند، بلکه چون شبحی، حضور آزاردهنده دارد. سنت دیگر رابطهای میان گذشته و آینده نمیسازد. دیالکتیک قطع شده. ما تنها ماندهایم با یک گذشتهی خالی و یک حال بیچشمانداز.
این وضعیت را کتاب «بیماری سنت» مینامد، شکلی از نهیلیسم که نهتنها گذشته را از معنا تهی میکند، بلکه حال را هم بیپشتوانه میسازد.
از مهمترین دستاوردهای تحلیلی کتاب، پرداختن به مالیخولیاست. برخلاف تعبیر رایج از مالیخولیا به عنوان سوگ یا اندوه، کتاب مالیخولیا را واکنشی ذهنی-تخیلی به تجربهی ویرانی و فقدان میداند. گاه به چیزی سوگواری میکنیم که شاید هرگز نبوده، یا ما هیچگاه آن را نزیستهایم. در این نگاه، مالیخولیا صرفاً غم از دست دادن ابژه نیست؛ بلکه توانایی ذهن است در خلق یک ابژهی خیالی و سوگواری برای آن.
این تجربه، میتواند دو مسیر بیافریند: یا سوژه را با فقدان یکی کند و به سوی خودتخریبی و رانهی مرگ ببرد؛ یا سوژه بتواند در این فقدان بایستد، آن را نه انکار کند و نه در آن دفن شود، بلکه از دل آن معنایی نو بیافریند.
کتاب این مفاهیم را نه فقط در سطح نظری، که در نسبت با ادبیات و هنر پی میگیرد. «انسان زیرزمینی» داستایوفسکی یکی از مصادیق مهم این تحلیل است: سوژهای منزوی که در دل کلانشهر مدرن، ناگهان با شوک واقعیت مواجه میشود و از دل این «هیچ انگاشته شدن»، ارادهای برای شدن میزاید. انسانی که دیگر نمیخواهد فرار کند یا پنهان شود؛ بلکه میخواهد چیزی باشد، حتی اگر آن چیز فقط اعتراض به پوچی باشد.
همچنین ارجاع به نقاشیهای ژانر ویرانگی، به فوسلی، به تصاویر فیگورهایی که به ویرانهها خیره شدهاند، نشان میدهد که چگونه در دل خرابهها، نه فقط خاطرهای از گذشته، بلکه میلی برای معنا پنهان است.
در نهایت، بوطیقای ویرانگی با پرسش مرکزی «چگونه معنا ممکن است؟» در دل جهانی که فروریخته، مواجه است. پاسخ کتاب، ساده نیست. اما میتوان گفت: معنا داده نمیشود، ساخته میشود؛ و ساختن معنا، نیازمند توان تحمل هیچی، تابآوردن مالیخولیا، و پذیرش مرگ گذشته است؛ معنا نه در تملک گذشته، که در آری گفتن به فقدان ممکن میشود.
«زوال و ویرانی گذرگاهی است که در آن تاریخ و طبیعت با هم تلاقی میکنند.» ص۲۱
«عنصری که بر تاثیرگذاری ویرانهها میافزاید یک ایماژ قدرتمند از فناپذیری است. باری، مردان قدرتمند زمین که سالیان سال خود را سرداران سازندگی میپنداشتهاند، که چنین خانههای بینظیری را برای خویش ساختهاند، مردانی که در اوج بلاهت چشمبهراه سلسلهای بیپایان از نوادگان بودهاند، نوادگانی که وارثِ نام و القاب و شیوهٔ زندگی مجلل آنان باشند، اما هیچ چیز از اَعمال این مردان، از ولخرجیهای فراوان و آرزوهای گرانقدرشان برجای نمیماند، مگر ویرانههای تکهپارهای که به سرپناهِ تنگدستترین و بختبرگشتهترین اعضای نسل بشر بدل میشوند و در هیاتِ ویرانهها بس مفیدترند تا در هیات پرشکوهی که در روزگاران پیشین داشتهاند.» ص۲۳
«در دوران ما، روح سرمایهداری با وسواسی بیمانند تلاش میکند آثار و بقایای ویرانگی را در هر دو شکل ذهنی و عینی آن از گوشه و کنار زندگی بروبد.» ص۶۱
«برجهای تهران بر خلاف آنچه ظاهرشان نشان میدهد، چندان دوامی نخواهند داشت، تو گویی تنها برای این بنا شدهاند که یک دههٔ بعد ویران شوند. این شکل از سازندگی بیش از هر زمان بوی تخریب و تباهی میدهد.» ص۷۲
«برجهای تهران که بسیاری از گرانترین آنها در شمالیترین نقاط شهر هنوز خالی از سکنهاند بر جای خالی یا خرابههای چند آسایشگاه یا نوانخانه بنا شدهاند و چه فریادهای گوشخراشی را در قعر خود مدفون کردهاند؟» ص۷۴
والا... ایدهش خوب بود، عنصر جدیدی رو وارد مغز آدم میکنه. منتها من هیچ وقت در زندگیم نفهمیدم چرا باید پیچیده و سخت صحبت کنیم. من شخصاً کتابهایی که با هنر ظریف ساده صحبت کردن، مفاهیم درخشان رو مطرح میکنن بیشتر دوست دارم.
کتاب جالبی هست به خصوص برای کسی که از تماشای ویرانه ها لذت میبره. نوشته ها تا حدی پراکنده هستن و خوندنشون بسیار دشواره. خواندن کتابهای آدورنو و کتاب تجربه مدرنیته فهمیدن مطالب این کتاب رو راحتتر میکنه.