How do converts to a religion come to feel an attachment to it? The New Muslims of Post-Conquest Iran answers this important question for Iran by focusing on the role of memory and its revision and erasure in the ninth to eleventh centuries. During this period, the descendants of the Persian imperial, religious, and historiographical traditions not only wrote themselves into starkly different early Arabic and Islamic accounts of the past but also systematically suppressed much knowledge about pre-Islamic history. The result was both a new Persian ethnic identity and the pairing of Islam with other loyalties and affiliations, including family, locale, and sect. This pioneering study examines revisions to memory in a wide range of cases, from Iran's imperial and administrative heritage to the Prophet Muhammad's stalwart Persian companion, Salman al-Farisi, and to memory of Iranian scholars, soldiers, and rulers in the mid-seventh century. Through these renegotiations, Iranians developed a sense of Islam as an authentically Iranian religion, as they simultaneously shaped the broader historiographic tradition in Arabic and Persian."
از بهترین کتابهای مرتبط با تاریخ ایران که متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده
در قرون دوم و سوم هجری، بیشتر دانشوران ایرانی به اسلام تغییر دین دادند. اما از همون اول با یک چالش بزرگ روبرو شدند. در بین مردم ایران سنتها و فرهنگهای ایرانی و زرتشتی غالب بود که هیچ ارتباطی هم با ریشه سنتها و باورهای اسلامی نداشت. پس این افراد نیاز دیدند که به نوعی این دو رو بهم پیوند بزنند. حتی اگر این پیوندها کاملا ساختگی و عجیب غریب باشند مهم نبود. هر چه گذشت این پیوندها پروردهتر شد و بخشی از باورهای ما درباره تاریخ ایران رو شکل داد
کتاب رو میشه به دو بخش اصلی تقسیم کرد: بخش اول شامل سه فصل که تلاش برخی مورخان، جغرافیدانان، نویسندگان و محدثان ایرانی برای پیوند دادن اسلام و اعتقادات اسلامی با تاریخ و فرهنگ ایرانه. مثالهای زیادی هست مثلا از تلاش محدثان ایرانی برای پررنگتر کردن نقش سلمان فارسی در وقایع صدر اسلام (چون ایرانی بود) تا این ادعای یک جغرافیدان که اسم ایران از اسم یکی از نوادگان حضرت نوحه یا این ادعای نویسنده گمنام تاریخ سیستان که کشتی نوح در سیستان به گل نشسته و او هم خدا رو بابت آفرینش این سرزمین شکر کرده! ادعاهایی که هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند اما عدهای لازم دیدند این باورها رو در بین مردم پخش کنند بخش دوم کتاب هم که باز شامل سه فصله در واقع به واکنشی که سنتگراهای عرب به این تلاش دانشوران ایرانی نشون دادند پرداخته. همونطور که این ایرانیهای مسلمانشده تلاش داشتند برای فرهنگ و سنتهای ایرانی و زرتشتی در باورهای اسلامی جای پایی پیدا کنند، این سنتگراها هم تلاش کردند که دقیقا عکس این کار رو انجام بدند. یعنی باورهای اسلامی رو در جهتی تفسیر کنند که نوک پیکان به سوی ایرانیها و زرتشتیها گرفته بشه. بنابراین میبینیم که مفسّری فرعون رو اهل همدان یا اصفهان میدونه، یا مفسّری دیگه کار قابیل یعنی برادرکشی رو به آیین زرتشتی نسبت میده و مواردی از این دست.
اما قصد نویسنده صرفا ردیف کردن این موارد نیست. بلکه دیدن اونها به عنوان شکلدهنده بخشی از "حافظه تاریخی" ما ازاونهاست. یک دوره یا رویداد تاریخی معاصر در تاریخ ایران رو در نظر بگیرید. مثلا دهه 60 یا اتفاقی در اون دهه مثل جنگ. اگر شما زیر 34 سال داشته باشید قطعا از اون دهه مطلقا چیزی یادتون نیست. چشم بسته غیب میگم. ولی به هر حال تصاویری ازش در ذهنتون دارید. تصاویری که در داشتنش با بخش زیادی از مردم ایران اشتراک دارید. مهم نیست این تصاویر از مستند به دست اومده باشند یا خاطرات والدینمون. مهم نیست درست باشند یا غلط، خوب باشند یا بد. اون تصویری که در ذهن ما هست میشه حافظه تاریخی ما از اون دوره یا از اون رویداد. اینکه چه چیزهایی حافظه تاریخی ما از یک واقعه معاصر رو شکل دادند کار چندان سخت و پیچیدهای نیست. اما هر چه به گذشته بریم انجام این کار سختتر میشه (البته به صورت غیرخطی). این چیزیه که مسئله اصلی نویسنده در این کتابه. حافظه تاریخی مردم ایران در اون دوران از گذشته خودشون چطور شکل گرفته؟
سوای همه موارد عجیب و جالبی که در کتاب گفته و بحث و بررسی شده، به نظرم مهمترین نکته اینه که میبینیم چطور میشه از خلال تاریخهای ساختگی و اطلاعات غلط یا تحریفشده به توضیحاتی درباره گذشته رسید. اینطور نیست که اگر ادعای عجیبی در یک منبع تاریخی دست اول دیده میشه، بگیم این غلطه و بعد به کل از ذهنمون کنارش بگذاریم. اتفاقا اون موارد غلط به ما خیلی چیزها میگه. اینکه اصلا چرا نویسنده این رو آورده. چه چیزی اون رو تشویق یا ناچار به جعل واقعیت کرده. چرا یک جغرافیدان ایرانی اهل همدان، باید ادعا کنه ایران در اصل اسم یکی از نوادگان نوحه و آذربایجان هم اسم پسر اون آقای ایرانه! چرا یک مفسر عرب باید از داخل قرآن زرتشتی بودن قابیل رو بیرون بکشه. به همین دلیله که امروزه گفته میشه در منابع تاریخی ما با فکت روبرو نیستیم. با روایات روبروییم. اینکه حالا چه چیزی واقعیته و چه چیزی نیست، وظیفه سنگین یک تاریخپژوهه که از لابلای این روایات بتونه توضیحی برای اونچه در گذشته اتفاق افتاده پیدا کنه.