در این کتاب انجیر معابد درختی معجزهگر و مقدس پنداشته میشود که خرافهپرستان به آن ایمانی پرشور و تعصبآمیز دارند. بیشتر حوادث اساسی رمان پیرامون درخت انجیر معابد شکل میگیرد ودرخت خصلتهای خود را به رمان تحمیل میکند. شخصیت اصلی داستان، جوانی ماجراجو، بیآینده و ناراضی از شرایط زندگی خود به نام فرامرز است که زندگی پر فراز و نشیب و عصیانآمیزی دارد. او، تنهای یکی از ۲۴۰ شخصیت این رمان است که باعث بروز آشوبی بزرگ میشود و شهرکی را به خاک و خون میکشد. چاپ ۱۳۷۹
احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی میدانند. معروفترین رمان او، همسایهها، در زمرهٔ آثار برجستهٔ ادبیات معاصر ایران شمرده میشود
درخت انجیر معابد آخرین کتاب احمد اعطا یا همان احمد محمود ، نویسنده نامدار ایرانی ایست ، او در این کتاب هم زمان با شرح داستان و حکایت فروپاشی یک خانواده ، به شرح قدرت گرفتن درخت لور یا همان درخت انجیر معابد پرداخته ، قدرت و نفوذی که بر بستر جهل و خرافات مردم آن دوره پا گرفته و ادامه یافته . کتاب محمود را در تاریخ ادبیات ایران احتمالا باید یگانه و منحصر به فرد دانست ، او با استادی و مهارت به درختی پرداخته که در درازی زمان و همراه با شخصیت های اصلی داستان او ، رشد کرده و البته برخلاف آنها که زندگی پر فراز و نشیبی داشتند درخت همواره در جهت پیشرفت و رشد بوده . محمود در کتاب عظیم خود که بیشتر از 1000 صفحه دارد ، هنر شخصیت پردازی خود را باز هم به خواننده نشان داده ، داستان او چنان شخصیت های غنی و متفاوتی دارد و محمود به هر کدام از آن ها چنان پرداخته که خواننده با تک تک صفات و ویژگی های افراد پر شمار داستان کاملا خو گرفته و مانوس می شود . محمود در این کتاب به دنبال شرح چگونگی آشنا شدن یک نوجوان با سیاست و حزب توده و یا تبعید توده ای ها به بندر لنگه و شرح جغرافیای خاص آن شهر و یا وصف یک شهر جنگ زده و این که جنگ چگونه هم زمین را می سوزاند و هم روح و روان آدمی را نیست . محمود با بیانی ساده به داستان شگفت انگیز جهل و خرافات در ایران و رشد آن پرداخته . جهل و خرافه پرستی که در این سرزمین و در هر زمانی و در میان هر قشر و طبقه ای وجود داشته و مطابق با پیش بینی شگفت انگیز محمود ، ترکیب شدن آن با قدرت است که گویی توده مردم را مسخ و جادو می کند . درخت انجیر معابد: نمادی از قدرت جهل و خرافات درخت انجیر معابد که با نامهای انجیر هندیو درخت لور نیز شناخته میشود، درختی با برگهای بزرگ و سایهدار و ریشههای هوایی است که از تنه و شاخههای آن آویزان میشوند. این درخت بومی هند، نپال، سریلانکا و اندونزی است و در بسیاری از کشورهای دیگر، از جمله ایران، به عنوان درخت زینتی کاشته میشود. درخت انجیر معابد احتمالا به خاطر شکل غیر عادی ، در فرهنگها و ادیان مختلف از جمله هندوئیسم، بودیسم و جین اهمیت مذهبی دارد. در هندوئیسم، این درخت به عنوان تجسم الهه لاکشمی، الهه ثروت و رفاه، مورد احترام است . مقدس شدن این درخت در داستان محمود از جایی شروع می شود که قطع یکی از شاخه های آن سبب ریزش و جاری شدن خون می شود ، مردم محلی با قربانی کردن سعی در بند آوردن خون دارند اما موفق نمی شوند ، خون ریزی درخت تا زمان ظهور مرد سیاهپوش ادامه دارد ؛ او با ریتمی خاص و پانچا پامرا گویان گویی برای درخت دعا می کند ، کم کم مردم هم با حرکاتی موزون ، با پانچا پامرا همراهی کرده و این گونه سنت پاس داشتن و دعا کردن به درگاه درخت شکل می گیرد . مطابق خرافات دیگر ، این داستان به همراه شرح معجزه هایی که درخت کرده سینه به سینه از متولی درخت که علمدار اول بوده به علمدار پنجم می رسد . درخت دو بار تا آستانه نابودی پیش رفته ، بار اول هنگامی ایست که اسفندیار خان آذرپاد ، باغ بزرگی را خریده که درخت هم در آن قرار دارد ، او با دیدن مراسم مردم ، نه تنها درخت را نابود نمی کند بلکه مقداری زمین هم وقف آن می کند . اسفندیار خان که مردی با هوش است با وجود آنکه جهل مردم را در می بیند اما به این فکر می کند که از این درخت می توان هم به قدرت و هم به ثروت بیشتری رسید . او با ساختن آرامگاهی برای درخت ، به آن مشروعیت می دهد و در حقیقت بر جهل توده مردم سوار می شود . مهران شهرکی هم چند سال پس از اسفندیار خان ، قصد دارد که مجتمع بزرگی در آن باغ کذایی بسازد ، مجتمعی که نشانه های ابتدایی مدرنیزاسیون مانند کتابخانه و مدرسه را دارد ، او هم با دیدن مقاومت سخت مردم ، بی خیال درخت می شود . داستان محمود از این جا یعنی زمانی که مهران شهرکی ( با داستانی که محمود در درازای کتاب ، آنرا دقیق و با جزئیات شرح می دهد ) زمین اسفندیار خان را گرفته و بازماندگان خانواده او را آواره کرده و قصد ساخت شهرک عظیم خود را دارد آغاز می شود . سبک داستان داستان سترگ محمود ، شش فصل دارد ، او در درازای کتاب به هر بهانه ای بارها و بارها به گذشته بازگشته و با شرح آن گویی کوشیده رفتارها در در حال تفسیر کند . قهرمانان داستان او ، با غرق شدن در دود سیگار ، شنیدن عطری آشنا ، دیدن میراث گذشته خود ، به هر بهانه ای به گذشته برمی گردند و داستان گذشته را بیان می کنند ، گذشته ای که هرگز تمام نشده است . محمود در پنج فصل کتاب خود از رئالیسم اجتماعی استفاده کرده ، او واقعیتهای زندگی روزمره را با دقت و مهارتی بی نظیر شرح داده ، برای نمونه ریختن چای ، یا باد دادن لباس های خیس در پشت بام و یا طریقه تریاک کشیدن با ریزترین جزئیات چنان شرح داده شده اند که برای خواننده کاملا ملموس شده . اما او در فصل آخر در چرخشی آشکار از رئالیسم جادویی استفاده کرده ، همین امر سبب شده که فصل آخر کتاب او با مابقی داستان و رئالیسم آن چندان هماهنگ و هم سطح نباشد . کتاب محمود سرشار از داستان های فرعی ایست که بیشتر آنها به کتاب غنی بخشیده اند ، اما در این میان داستان دکتر آذرشناس در شهر گلپور و در میان افرادی که نام بیشتر آنها با گل شروع می شود ، بیش از اندازه طولانی بوده و چندان به پیشرفت داستان کمک نکرده است . کتاب محمود را نمی توان اثری سیاسی دانست ، او تنها یک بار از شاه سابق با عنوان بچه قزاقی که شاه شده یاد کرده . محمود هم چنین نگاه دوستانه ای به تنها بیگانه داستان که از قضا آمریکایی هم هست ندارد ، مستر داستان او که با اراده ای قوی سرگرم یادگیری فارسی ایست ، از نگاه دکتر مانند نفوذی و مامور سی آی ا هست و به اخلاقیات هم چندان اعتنا ندارد. جغرافیای محل بر خلاف آثار دیگر استاد ، مثلا همسایه ها و زمین سوخته که اهواز در آن نقش کلیدی دارد و یا کتاب داستان یک شهر که محمود بندر لنگه را با تمامی ویژگی های عجیب آن توصیف کرده ، در کتاب درخت انجیر معابد ، جغرافیا نقش چندانی ندارد ، او هیچ اشاره ای به نام شهر نکرده و تنها با نام بردن محله هایی مانند کوت سید صالح ، می توان فهمید که منظور محمود احتمالا شهر اهواز بوده .اما در بیشتر داستان ، نویسنده به سرمای هوا اشاره کرده که با مختصات شهری در جنوب ایران ، تناقض دارد . افراد و شخصیت های داستان کتاب محمود افراد و شخصیت های فراوانی دارد و جالب آن که بیشتر آنها حتی نقش های فرعی هم وظیفه مهمی در داستان دارند . اگر خانواده آذرپاد و فراز و نشیب آن را هسته اصلی داستان بدانیم ، فرامرز پسر خانواده را باید نقش اصلی کتاب دانست ، تقریبا تمامی حوادث داستان در ارتباط با فرامرز و اعمال اوست که شکل می گیرد ، او گرچه جوان با استعداد و با هوشی ایست اما او هم در میان شرایط سختی که بر او تحمیل شده و هم صفات منفی خود ، گرفتار شده . فرامرز در درازای داستان ، همواره درگیر اعتیاد و مصرف فزاینده تریاک است و هیچ وقت هم نه می خواهد و نه می تواند آنرا ترک کند . فرامرز که تنها باقی مانده خاندان آذرپاد است ، تا انتهای داستان درفکر گرفتن انتقام است ، اما او زمانی موفق می شود که درمی یابد که انتقام با قدرت مند تر شدن است که به دست می آید ، نه با داراتر شدن . تاج الملوک ؛ عمه فرامرز را می توان دومین شخصیت اصلی کتاب دانست ، در حقیقت داستان محمود با تاج الملوک و اسباب کشی اوست که شروع می شود ، تاج الملوک و افکار او نقش بسیار مهمی در داستان محمود دارد . در کنار این دو ، دیگر افراد خانواده آذرپاد ، اسفندیار ، افسانه همسر او و فرزانه دخترشان هم ، داستان های جذابی دارند که محمود با استادی آن ها را روایت کرده ، حضور دیگر ساکنان و خدمتکاران خانه هم ، به نویسنده کمک کرده تا کم کم پازل بزرگ خود را کامل کند . مردان قوی و زنان ضعیف درخت انجیر معابد را می توان حکایت مردان قوی ،و زنان ناتوان دانست . شخصیت های اصلی مرد داستان یعنی اسفندیار ، مهران و فرامرز و حتی شیخ ناصری همه مردان قوی هستند که هیچ کدام به آن درخت کذایی اعتقادی ندارند ، گرچه که تلاش می کنند بر جهل مردم سوار شده و با محدود کردن قدرت درخت ، نفوذ خود را بیشتر کنند . اما زنان داستان بیشتر پیرو سنت هستند ، تاج الملوک که زنی روشن فکر و کتابخوان است از خود قدرتی ندارد و اهمیت او تنها در نقش خواهر اسفندیار است ، او به درخت انجیر هم اعتقادی راسخ دارد و ذکر پانچا پامرا هیچ وقت از یادش نمی رود . افسانه ، زنی ایست که در روابط با مردان کمی می شنگد و دست و دلش می لرزد . اوست که با سادگی خود زوال خانواده را رقم می زند ، فرزانه که دختری نوجوان است نمی تواند شکست را تحمل کند . زنان دیگر داستان ، مانند جواهر و زری هم سخت ، بی سواد و پیرو سنت درخت اند . برای مثال زری با مادر خود جواهر هیچ فرقی ندارد ، او هم پانچا پامرا می خواند و در آغاز بیست سالگی ، دو بچه در دست دارد و یکی دیگر هم در شکم ! و ناگهان انقلاب می شود... محمود بنای مستحکمی را که ساخته به سرعت نابود می کند ، فصل آخر داستان او که سرشار از نماد و تمثیل است حکایت مردمانی ایست که جهل و خرافه را بر پیشرفت و مدرنیته ترجیح می دهند ، اعتقاد آنان به درخت گرچه باوری قلبی ایست ولی ریشه در نادانی آنان دارد ، آنان از این حقیقت که در اصل آلت دست و ابزاری برای انتقام شده اند سخت غافل هستند و در رقابتی کور ، هر کس می کوشد در تخریب مظاهر تمدن بر دیگری پیشی گیرد .
محمود در کتاب درخت انجیر معابد ، بار دیگر هنر و استادی خود را در شناخت مردمان این سرزمین نشان داده ، او داستانی را بر بستر باورها و اعتقادهای مردم بیان کرده که با وجود حجم زیاد آن ، گویی سرشار از ناگفته هاست . او با زبانی گرم و پخته ، با ادبیاتی یکدست و هماهنگ داستانی آفریده که گویی حکایت جدال همیشگی جهل و خرافات با مدرنیته و دیگر مظاهر آن مانند دانشگاه ، مدرسه ، کتابخانه و بیمارستان است ، جدالی که برنده آن همواره مشخص بوده .
برای لذت بردن از این کتاب باید غرق شد درونش نباید به دنبال هیجان و یا جملات قصار بود باید زندگی کرد با شخصیت های توی کتاب
با فرزانه میشه عاشق شد ، میشه گریه کرد ، میشه رقصید با فرامرز میشه دقیقا زندگی کرد میشه باهاش تو تجربه کشیدن “کبابهی هندی” شریک شد و حظ کرد از این هوش و ذکاوتی که برای دست انداختن و کلاهبرداری ازش استفاده میکنه... اما تاج الملوک ... یعنی مظهر همه ی اقتدار و خوبی ها، یعنی بوی قدیم و لذت چای خوردن تو نعلبکی و صحبت کردن و درد و دل کردن تاج الملوک یعنی اعتقاد به درخت انجیر معابد .. یعنی خرافات
تا به حال نشده بود اینقدر محو یه کتاب بشم و واقعا ببینم محیطی رو که کتاب توصیفش میکنه...
واجب شد به زودی مدار صفر درجه از احمد محمود رو هم شروع کنم
خيلى سال پيش كادوى تولد براى مامانم يك كتاب از احمد محمود گرفتيم؛ همان موقع چند صفحه ازش خواندم ديدم نمى فهمم، گذاشتمش كنار. سر اين كتاب هم اولش همان حس را داشتم ولى اين دفعه صبر كردم تا فهميدم و بعد لذت شروع شد. برايم مثل يك فيلم بود، چسبيد ولى كاش آخرش ...
بله. می شود هم گاهی همه آنچه داری و نداری را رها کنی، و بروی هم پای قصه های مردی بشوی، که اگر یک چیز را خوب بلد باشد، قصه گفتن است. می شود خط به خط کتابی را بخوانی و لذت ببری و هرچه غصه و غم داری را فراموش کنی. می شود با شنیدن نام نویسنده ای همچون احمد محمود، یادت بیاید که سرزمین تو چه قصه خیز است و چه قصه گوهای خوبی داشته و دارد... تعدادشان زیاد نیست، اما همین ها، برای سر بلند بودن، کافی است..
همهٔ قیامها و انقلابها لزوماً آرمانهای خفن پشتشون نیست. انگیزههای شخصی، نفرت و انتقام هم میتونن موجب بشن کسی حرکتهای بزرگ اجتماعی رو رقم بزنه، مخصوصاً توی جامعهٔ خرافاتزده. این رو غیرمستقیم از خوندنِ این رمانِ چندوجهی احمد محمود فهمیدیم. شاید هم طعنهاش به انقلاب اسلامی ایران بود؟ نمیدونم. در طول داستان با اعتقاد مردم قصه به درخت انجیر معابد و دعاهای مندرآوردیای مواجه بودیم. بعضی از تصویرسازیهای نویسنده از مؤمنان، بخصوص در انتهای کتاب، خیلی به عکسهایی که از مراسم صابئین مندائی در خوزستان دیده بودم شبیه بود. منبع الهام نویسنده بودن انگار. خیلی پرحرفی و تکرار داشت این رمان طولانی. گذاشتیم به حساب اینکه آخرین رمان نویسنده پیش از مرگ بوده و احتمالاً فرصت نکرده ویرایشش کنه. اما داستان برای من جذاب بود به هر حال. مثل بقیهٔ آثارش، احمد محمود قصهٔ من و ما و مردم عادی و زندگی روزمره رو بهقدری قشنگ توصیف کرده که بعضی وقتها تصویر ذهنیمون از آدمهای داستان واقعیتر از هر واقعیتی توی خاطرمون میمونه.
طرح موضوعی که واقعا با بقیه رمان ها متفاوته و تو میدونی داری یه چیزی میخونی که جای دیگه نخوندی و شایدم قراره نخونی
جسارت احمدمحمود عزیزم برای نوشتن در کانسپتی خارج از چارچوب اصلی خودش و اینکه یکی از رئالیست ترین نویسندگان ایرانی از رئالیسم جادویی(شما بخونید خرافه) نوشته
کتاب در لایه اول در مورد سقوط خانواده آذرپاد و مخصوصاً پسر خانواده فرامرز بعد مرگ پدره و در لایههای عمیقتر به تاثیر تعصب و خرافات جمعی و اینکه چجوری آدمها از این تعصب و خرافه در جهت رسیدن به اهداف خودشون استفاده میکنن هست. من کتاب رو دوس داشتم و تمهایی از سورئالیسم هم داشت مخصوصاً در فصل آخر. هرچند کتاب مدار صفر درجه از همین نویسنده بیشتر به سلیقه و سبک من نزدیک بود.
چقدر این کتاب زیبا بود. یک داستان رئال به معنای واقعی. با تمام فضاسازیها و ساخت دنیایی که باورت نمیشد از تخیل نویسنده اومده باشه. تک تک شخصیتها واقعی و ملموس بودن. دایتان، داستان افول خانوادهای اصل و نسب دار و سقوط انسانیت به واسطه خرافات بود. هرچی از زیبایی این اثر بگم کمه. باید حوصله کنید و غرق دنیای داستان و زندگی پر فراز و نشیب فرامرز آذرپاد بشید.
اولین تجربه ی من با احمد محمود بود و شاید یک کتاب سخت خوان را برای شروع انتخاب کردم اما خوش گذشت بهم و خوب پیش رفت . بین خوانش جلد اول و دوم چند ماهی وقفه افتاد اما جلد دوم را خیلی سریعتر خواندم. اوایل خوانش ، تغییر زمان ها را تشخیص نمیدادم به خاطر پرش های زمانی ریز و فراوانی که داشت اما کم کم بهشون عادت کردم . داستان اصلی سیر زمانی خطی داشت اما پرش های زمانی پراکنده بود و گاهی به خاطر یک نقطه ی مشترک با حال یا یک تشابه به یاد شخصیت های اصلی داستان می آمد و اگر این مرور خاطرات نبود داستان و شخصیت پردازی کامل نمیبود. تم اصلی خرافه پرستی ای بود که جزئی از زندگی شخصیت ها و یا عامل استفاده ی برخی دیگر برای منفعت طلبی بود. بعد روانشناختی داستان و بیان جزئیات یکی از جذابيت های کتاب بود . صحنه پردازی و فضاسازی فوقالعاده ای داشت . و پایانی شوکه کننده که به دنبال یک انتقام از شروع تا پایان داستان پیش رفت و در نقطه ی اوج پایانی ، عملی شد .
نمیدونم کتابهایی که ناتمام رها میکنم رو هم باید جزو خوانده شده ها قرار بدم یا نه ،ولی ریویو مینویسم که بگم اگه مثل من بی حوصله هستید و کتابهای طویل و پر جزئیات و کسل کننده رو تاب نمیارین سمتش نرید ،دوبار سعی کردم ولی بیشتر از ۷۰_۸۰ صفحه نتونستم پیش برم و حالا میخوام اهداش کنم
یک اینه که قسمت های مختلف کتاب فضاهای متفاوتی داره....یک جهان چند لایه که انگار توسط چند نویسنده مختلف نوشته شده. و در عین حال یک انسجام و وحدت کلی در ساختار کتاب وجود داره. این فضاسازی ها البته با دنیا و جهان بینی رمان های قبلی احمد محمود هم به کلی متفاوت هستند. به طور مثال در عین اینکه شبیه سایر رمان هایش سبک کلی رئالیسم اجتماعی و واقعگرایی است، یک تم و لایه سورئال نیز درون اثر حس می شود. بخش هایی از کتاب شبیه درام های ایرونی عوامانه تر هستند. بخش هایی که سری به خاطرات و جهان ذهنی افراد می زنیم و از خلال همین روندهای رفت و برگشتی به گذشته و حال است که منوجه زوال خانواده آذرپاد می شویم. فصل سوم، به کلی فضای دیگه ای داره و بر خلاف دو فصل قبلی که اشاره به یک شهر مشخص جنوبی(احتمالا اهواز) و جغرافیا و فرهنگ و گویش جنوب داره... این شهر به نوعی تخیلی و فانتزیه و مدل و جنس طنز و فضاسازی اش شبیه کارهای مثلا پزشک زاده. ویژگی بعدی کتاب، تاکید و توجه به غذا و خوراکی ها هست. چیزی شبیه به فیلم ماهی ها عاشق می شوند. در طول قصه، بارها خوراکی خوردن نقش و کیفیتی اساسی در روند پیشبرد داستان داره. شبیه خود درخت انجیر معابد که در بکگراند شخصیت ها و اتفاقات پای ثابت است، خوراکی و غذا خوردن هم کارکردی مشابه دارد. و اینجا شاید باید این نکته رو اضافه کنم که شخصیت های داستان، برای پناه بردن و رهاشدن از زخم های عمیق اجتماعی و فردی و دردهایی که دارند یا به افیون(تریاک) پناه می برند یا به درخت انجیر. خلسه و مذهب. به همین جهت بخش های زیادی از کتاب به روند و جزییات تریاک کشیدن شخصیت ها می پردازد. پر بیراه نیست که بگیم تریاک هم نقشی محوری و اساسی هم پای درخت انجیر(خرافات و تعصب) در پیش برد فضای اجتماعی و روایی کتاب دارد. دو ویژگی دیگر این رمان، فراوانیِ شخصیتها و خردهروایتها و خردهداستانهای آن است. این خردهروایتها و خردهداستانها بهگونهای در رمان گنجانده شده که نهتنها خدشهای به ساختار کلی رمان وارد نکرده، بلکه فضای رمان را چندبعدی کرده است. اگرچه همه آنها حول داستان اصلی و دو شخصیتِ محوری رمان، یعنی فرامرز و تاجالملوک، امکان ظهور پیدا کردهاند و درواقع کارکرد اصلی آنها مشارکت در فضاسازی رمان است، اما مستقلا نیز از جذابیت برخوردارند. شخصیتِ حسن جان یا رحمان نیکوتبار مثلن. فضای دکان حسن جان و اون مناسک پرجزییات و سیال از تریاک کشیدن یکی از جذابیت های فصل اول کتاب است. احمد محمود در این رمان کماکان از قدرت داستانگویی خود برای اینکه خواننده را تا انتهای رمان در مشت خود نگه دارد بهره برده. اما این بار از محدوده رئالیسم آثار قبلی خود فراتر رفته و از شگردهای سوررئالیستی و رئالیسم جادویی هم بیآنکه خود را به هیچیک از آنها محدود کرده باشد استفاده کرده. سبک و سیاق روایت در این رمان با بقیه آثار احمد محمود فرق می کنه. جابهجایی منظر روایت، پسوپیش شدن پیدرپی زمان و فلشبکها در بخشهای آغازین رمان، خواننده را کمی گیج و سردرگم میکند. اما هرچه جلوتر میرویم حساب کار دست خواننده میآید و بر جذابیت رمان افزوده میشه اطلاعات لازم درمورد شخصیتها و رویدادها با هنرمندی در طول رمان بهتدریج به خواننده داده میشود. خواننده هرچه جلوتر میرود با وجهی دیگر از شخصیت آدمهای رمان و سرگذشتِ آنها آشنا میشود. انگار خواننده، مسافری است که تازه وارد یک شهر شده است آنهم نه برای عبور یا اقامتی موقت، بلکه برای ماندن و زندگی کردن. بنابراین بهتدریج با اهالی شهر آشنا میشود.
من دیوانه وار دوستش داشتم و اگر چه می دونم در جایگاهی نیستم که جسارت کنم و از استاد محمود بزرگوار نقد کنم ولی به نظرم آنجایی که تاج الموک خانم فوت شد بهترین نقطه برای پایان کتاب بود. اگرچه سورئال آخر کتاب برای یادآوری بلاهت کوکورانه مردم نسبت به باورهای خرافی و گاهن دینی خودشان به شدت پندآموز بود و نشانی بارز از بیزاری استاد سنبت به این اعتقادات پوچ هست.
This entire review has been hidden because of spoilers.
رئالیسم و واقع گرایی محض سورئالیسم المنت خرافات المنت بیهودگی درخت انجیر معابد شخصیت فرامرز خان از دست دادن پدر خیانت مادر بی هدفی هرزگی زندگی کردن توی مدرنیته دست و پا زدن فیک توی مدرنیته ای که هر کاری میکنند نمیچسبه