شعرهای قیصر و جمع سادگی و زیبایی برام پر از حس خوب و نوستالژیه. اولین کتاب شعری بود که ازش میخوندم. لذت بردم... ---------- بخشهای ماندگار: و من چهقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام! ... این منم در آینه، یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم! ... قوم و خویش من همه از قبله غمند عشق خواهر من است، درد هم برادرم ... سالها دویدهام از پی خودم، ولی تا با خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم ... با خودم چه کردهام؟ من چگونه گم شدم؟ باز میرسم به خود، از خودم که بگذرم؟ ... دوستترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر ... اگر که چون و چرا با خدا خطاست، چرا چرا سوال و جواب است روز بازپسین ... زندگی بیعشق اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟ ... دور از همه مردم شدهام در خودم امشب پیدا شدهام، گم شدهام در خودم امشب ... تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی کاش عادت کنیم ... کار جهان جز بر مدار آرزو نیست با این همه دلهای ناکام رسیدن ... از آن کبوترهای بیپروا که رفتند یک مشت پر جا مانده بر بام رسیدن
با عرض سلام و احترام خدمت همه "نیمایی دوستان و مشتاقات" :دی
بنده اصولا با شعر نیمایی و مشتقاتش ارتباط برقرار نمیکنم. نه این که دوست نداشته باشمشون اما از نظر من شعر باید آهنگین باشه، باید روح آدمو به پرواز در بیاره والا چه توفیری با نثر داره.
اوایل کتاب به نظرم خیلی مایوسانه بود خیلی دوسش نداشتم. اما به نظرم از غزل ها به بعد اون حال مایوسانه کمتر شد شاید آهنگ شعر یه جورایی اون حال و هوا رو مخفی کرد و اشعار دوست داشتنی تر شد تا چند صفحه آخر که رباعیات بودند و صرفا به نظرم چهارتا مصرع بودن!
"چیستان" رو از همه بیشتر دوست داشتم، "فوت و فن عشق" و "دستور زبان عشق" هم غزل های دوست داشتنی ای بودند.
شعرهای این مجموعه هم مانند سایر آثار قیصر پر بود از درد دلهای صادقانه و بیریا، از تصویرهایی زلال که گویی در آب دیده میشوند. از میان اشعار این مجموعه چند شعر مرا جذب کرد، که یکی از آنها همان شاهکار معروف قیصر است: این روزها که میگذرد شادم این روزها که میگذرد شادم که میگذرد این روزها شادم که میگذرد...ا
در اين زمانه هيچكس خودش نيست كسي براي يك نفس خودش نيست همين دمي كه رفت و بازدم شد نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نيست همين هوا كه عين عشق پاك است گره كه خورد با هوس خودش نيست خداي ما اگر كه در خود ماست كسي كه بيخداست، پس خودش نيست دلي كه گرد خويش ميتند تار، اگرچه قدر يك مگس، خودش نيست مگس، به هركجا، بهجز مگس نيست ولي عقاب در قفس، خودش نيست تو اي من، اي عقاب ِ بستهبالم اگرچه بر تو راه ِ پيش و پس نيست تو دستكم كمي شبيه خود باش در اين جهان كه هيچكس خودش نيست تمام درد ِ ما همين خود ِ ماست تمام شد، همين و بس: خودش نيست
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
---------
من سالهاي سال مُردم تااينكه يك دم زندگي كردم تو مي تواني يك ذره يك مثقال مثل من بميري؟
صبح روز 2 آبان 86 خریدمش و از کتابفروشی تا خونه تمومش کردم و کلی هم غر زدم که چرا توی این مدت کم که از چاپش گذشته، باید چاپ دومش بهم برسه. صبح روز 3 شنبه 8 آبان بازش کردم دوباره و با خوندن شعرهاش زار زار گریه کردم
چه هیاهوی احمقانه ای میخواستند سر این کتاب راه بندازن که قیصر دیگه اون آدم آرمانگرای 20 سال پیش نیست. همه ش به خاطر دو سه تا شعر کوچولو درباره صلح و این حرفا. یکیش اشتباه نکنم این بود:
یه نکته ای که به نظرم در خواندن شعر شعرا خیلی لازم و کمک کننده است به فهم و درک کامل شعر و حس و حال شاعر در زمان سرودن آن ، شرایط و اتفاقاتی است که منتهی به سرایش شعر شده که در این کتاب به شدت با این پرسش روبرو می شی که چرا؟کی؟کی و کجا؟ البته از زیبایی های شعر هم یکی از ظن خود یار شعر شدن و تطبیق حال و هوای آن با احوالات خود است اگرچه خلاف حال و هوای شاعر باشد.
این حنجره این باغ صدا را نفروشید این پنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک پس دستکم ای�� آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پرواز بجز کرم نلولد پروانهء پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم این هروله سعی و صفا را نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه این منظره دورنما را نفروشید
خیلی خیلی به ندرت پیش میاد به جز درشرایط اجبار مدرسه شعر حفظ کنم و قطعا هم علاقه ای نداشتم به این کار،ولی وقتی داشتم میخوندم این مجموعه رو، دوست داشتم تک تک شعرا و ابیاتش رو حفظ کنم،دوس داشتم همیشه همراه خودم داشته باشم اونارو.دوسشون داشتم.
_ من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر دراین زمانه دوست ندارم انگار این زمانه چشم ندارد من و تورا یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
قطار می رود/ تو می روی/ تمام ایستگاه می رود/ و من چقدر ساده ام/ که سالهای سال/ در انتظار تو/ کنار این قطار رفته ایستاده ام/ و همچنان/ به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام