«شیروانیها و بامها چگونه میتوانند بلند پروازی مردمانی را که زیر آنها زندگی میکنند تحمل کنند.»
چرا این کتاب رو خوندم؟ خیلی اتفاقی شروع به خوندن این کتاب کردم، در حد چند صفحه که ببینم باب میلم هست یا نه و بعد به دلیل کمحجم بودنش ظرف نیم ساعت تمومش کردم.
این کتاب درباره چی بود؟ یادداشتهای به ظاهر طنز نویسنده که پر از ادعا بود. بعضی از یادداشتها واقعاً جالب به نظر میرسیدن و بعضی از یادداشتها فقط برونریزی ذهنی نویسنده بودن حداقل به نظر من اینطوری بود. کتاب در ژانر طنز نوشته شده بود ولی باعث خنده و یا حتی نیمچه لبخند من هم نشد. نویسنده دیدگاه خوبی در رابطه با زنان نداشت و یکجا به طنز هم به نوعی بیان کرده بود که زنان زیبا نیازی به سواد و فهم ندارن و زنان زشترو به تعبیر نویسنده دنبال تفکرن. که من زیاد این دیدگاه رو دوست نداشتم. حتی خندهدار هم نبود. نویسنده دیدگاه جالبی هم درباره کارمندها داشت، کارمندها رو بارها به سخره گرفته بود و به نحوی درست این کار رو انجام داده بود. موضوعات پرتکرار این کتاب کارمندها، گربهها، زنان و ناشرین بود. درباره عشق هم یادداشتهایی داشت که دیدگاه نویسنده درباره عشق رو نشون میداد و بهترین دیدگاه ممکن بود :)
در کل کوتاه بود و به نظرم میشد با بعضی از یادداشها ارتباط برقرار کرد.