این سفرنامه بیشتر شبیه رمان است ولی یک یک رمان واقعی. نویسنده سعی کرده تمام واقعیات را بنویسد. نه مانند گزارش نویسان رسمی گزارش لحظه به لحظه سفر و اتفاقات را میبینیم و نه مثل مثل نویسندگان سیاسی کاریکاتوری از واقعیت که فقط قسمتهایی از آن بزرگ شده باشد. نه ابایی دارد که ریاکاری بعضی مسئولان را بگوید , و نه ترس و ملاحظهای که خدمت بعضی دیگر را بیان کند.
"واقعيت آن است كه همه چيز مطبوع و خوب بود، اما من بدجوري حالم گرفته شده بود. اين همه جوان با لباسِ شخصي. بيراه نيست كه ميگويند از تهران آدم ميآورند كه استقبال را شلوغش كنند. جاي رفيقِ شفيقم خالي كه سرم داد بكشد: "ديدي قطار-قطار، اتوبوس-اتوبوس بسيجي ميآورند براي شعار دادن. ديدي يا نه؟" تازه او از هواپيما خبر نداشت! حالم گرفته شده بود ناجور. ما از چي دفاع ميكرديم؟ از احمدتپل و رفقايش كه از تهران ميآيند به عنوانِ مردمِ هميشه در صحنهي سيستان؟ چرا بيخودي رگِ گردني ميشديم؟ انگار آبِ سردي رويم ريخته بودند. حاضر بودم همانجا از هواپيما بپرم پايين. كاش درِ عقب مثلِ آنتونفِ جعفريان باز ميشد و ميافتاديم در آسمانِ هندوكش... نميدانم. شايد هم لازم باشد. قوهي توجيه بخواهي نخواهي اين جور موارد به كار ميافتد. نيرو بايد بياورند. استقبال بايد پرشكوه باشد، خاصه در همچه شرايطي. بالاخره كار ملك است اين و تدبير و تامل بايدش... اما مگر توجيه ميتواند حالِ آدم را جا بياورد؟"