Arthur Miller’s penultimate play, Resurrection Blues , is a darkly comic satirical allegory that poses the What would happen if Christ were to appear in the world today? In an unidentified Latin American country, General Felix Barriaux has captured an elusive revolutionary leader. The rebel, known by various names, is rumored to have performed miracles throughout the countryside. The General plans to crucify the mysterious man, and the exclusive television rights to the twenty-four-hour reality-TV event have been sold to an American network for $25 million. An allegory that asserts the interconnectedness of our actions and each person’s culpability in world events, Resurrection Blues is a comedic and tragic satire of precarious morals in our media-saturated age.
Works of American playwright Arthur Asher Miller include Death of a Salesman (1949), for which he won a Pulitzer Prize, and The Crucible (1953).
This essayist, a prominent figure in literature and cinema for over 61 years, composed a wide variety, such as celebrated A View from the Bridge and All My Sons, still studied and performed worldwide. Miller often in the public eye most famously refused to give evidence to the un-American activities committee of the House of Representatives, received award for drama, and married Marilyn Monroe. People at the time considered the greatest Miller.
در حقیقت اگر بخواهیم رهیافت درستی به نمایشنامۀ سرود رستاخیز داشته باشیم در ابتدا باید مانند هر اثر هنری دیگری به جهان خالق آن راه یابیم. آرتور میلر اگرچه یکی از مشهورترین نمایشنامهنویسان سدۀ اخیر به شمار میرود اما همچنان شناختی ناکافی و برداشتهایی حاشیه ای از زندگی و کیفیت اندیشههایش وجود دارد. میلر یکی از متعهدترین، سرسختترین و در عین حال مستقلترین روشنفکران و نویسندگان قرن بیستم به شمار میرفت. انسانی که در تمام مدت عمر در مهد سرمایهداری نوین جهان، ایالات متحده آمریکا، زیست و در راه سوسیالیسم، عدالت اجتماعی و حقوق انسانی مبارزه کرد و در عین حال در برابر اندیشههای جزمگرایانه و توتالیتر بلوک شرق و نظام کمونیستی اتحاد جماهیر شوروی هم ایستاد و هرگز حاضر نشد به اردوگاه آنها ملحق شود و با تمام وجود اندیشهها و عملکرد آن بخش را نیز به باد انتقاد و حتی استهزا گرفت. او همواره جایی در میانه ایستاد، همانجا که مفهوم عدالت و زندگی انسانی برای بخش بزرگی از اجتماعات بشری تجلی مییابد نمایشنامۀ سرود رستاخیز در حقیقت وصیتنامۀ سیاسی میلر است. وصیتنامۀ سیاسی یکی از آخرین بازماندگان نسل آرمانگرای ادبیات آمریکا که عمرش آنقدر کفاف داد تا با تجربۀ زیستن در نخستین سالهای قرن بیست و یکم دوران زوال آرمانها و انسان آرمانی نسلهای دوران جوانی خود را به چشم ببیند. نسلی که در میانۀ جنگ جهانی اول چشم به جهان گشود، دوران کودکی و نوجوانی خود را در دل بحرانهای اجتماعی و سیاسی جهان سپری کرد، رکود عظیم اقتصادی سال 1929 و دهۀ سی آمریکا که مورخ بریتانیایی «پیرس برندون» نامش را «درۀ ظلمات» گذاشته بود با تمام وجود تجربه کرد، نسلی که بخشی بزرگ از دوران جوانیاش به دوران فاجعهآمیز جنگ جهانی دوم و بحرانهای پس از آن پیوند خورد و بخشی بزرگ از تمام عمرش در دل بحران جنگ سرد و تقابل میان دو بلوک شرق و غرب سپری شد. نسلی که در تمام مدت عمر آموخت که باید برای حفظ ماهیت و هویت انسان به هر شکل ممکن جنگید و سلاح امثال میلر برای این جنگ به اختیار گرفتن آرمانهای بزرگ، دستیابی به مطالعات وسیع و به کار بردن نیزۀ قلم و سپر اندیشه بود. اما بر خلاف آنچه که انتظار میرفت، فاجعۀ بزرگ برای این نسل همزمان با شادی و غوغای جهانی در فروپاشی امپراتوری بلوک شرق از راه رسید. طلیعۀ جهان نو و نظام تکقطبی، تجربۀ یک حقیقت تلخ را برای نسل میلر به همراه داشت. اینکه انسان آرمانگرا به ناگهان تمامی کارآیی خود را از دست داده و گویی که دیگر جهان هرگز به چنین حضوری نیاز ندارد و چنین نگاههایی باید به زبالهدان تاریخ سپرده شوند. چرا که این جهان نو عموماً با تعمق در باب هستی و چیستی انسان کار چندانی نداشت. جهان جدید صرفاً به مصرف کنندگان اعتماد و توجه داشت و نه به تفکر کنندگان. در حقیقت با تکقطبی شدن جهان کابوس جدیدی برای روشنفکران آن روزگار آغاز شده بود. تولد انسان بیهویت، انسانی نه در جستجوی معنا بلکه فقط و فقط یک مصرفکنندۀ صِرف که هنر هم فقط میبایست وظیفۀ سرگرم کردن او را بر عهده میگرفت و به همین دلیل هر چه سطحیتر میبود بهتر هم بود. اینجاست که نمایشنامۀ سرود رستاخیز اهمیت بسیار زیادی پیدا میکند. در حقیقت این نمایشنامه مرثیه ایست بر پایان جهان آرمانگرایانهای که میلِر در آن زیست و حتا برایش جنگید. و به دو دلیل این نمایشنامه در میان آثار میلر بسیار منحصر به فرد است. نخست اینکه بر خلاف دیگر کارهای او (البته غیر از نمایشنامۀ «حادثه در ویشی» که آن هم بیشتر روایتگر یک فاجعۀ انسانی است تا یک بحران سیاسی و اجتماعی) مسائل سیاسی دیگر در پس پردۀ داستان حضور ندارند بلکه کاملاً عیان و آشکار هستند و دوم، طنز و لودگی عجیبیست که در بخشهایی از متن ظاهر میشود که نه فقط در دیگر نمایشنامههای میلر چنین چیزی هرگز دیده نمیشود که حتا با جهان فکری و شناختی که ما از وی داریم نیز سازگاری چندانی ندارد. میلر در تمام دوران فعالیت نویسندگی هرگز اعتقاد چندانی به جنبۀ طنز در نوشتار نداشت. جهان، برای او همان تراژدیای بود که از دوران کودکی تا بزرگسالی به مراتب تجربه کرده بود و معنا و مفهوم تئاتر هم برای او چیز دیگری بود. الیا کازان، کارگردان مشهور تئاتر که مدتها دوستی نزدیکی با میلر داشت و کارگردانی بعضی نمایشهای او را نیز بر عهده داشت در یکی از مصاحبههایش اشاره میکند که: «من و میلر به عنوان دانشآموختگان دهههای 1930 و 1940 تحت تأثیر سنت تئاتری کهنی بودیم که بر اساس آن آموزهها هر نمایشی که به صحنه میرفت وظیفه داشت درسی اخلاقی به مخاطبانش بدهد یا موضوع مهمی را به آنها یادآور شود.تئاتر برای ما جدیتر از آن بود که با شوخی درآمیخته شود.» خود میلر در کتاب خاطراتی که متأسفانه هنوز به فارسی برگردانده نشده است، کتابی به نام «خرامش زمان: یک زندگی»، عنوان میکند که: «وقتی جوان بودم با خودم تصور میکردم که پس از پزشک که افراد را درمان میکند و زندگی مجدد به اونها میبخشد مهمترین کاری که انسانها میتوانند برای کمک به خود و دیگران انجام دهند نوشتن نمایشنامهای ارزشمند و جدیست.»
اما همانطور که اشاره شد، نمایشنامۀ «سرود رستاخیز» در این زمینه از همه نظر متفاوت است. این اثر که در سال 2002 (دو سال پیش از مرگ میلِر) نوشته شد و به صحنه رفت به شکلی قاطع و بیپرده سیاستهای جهان مدرن را به تمسخر گرفته و آنها را زیر سؤال میبرد. من، پس از اتمام ترجمه، در متنی که در پشت جلد کتاب هم چاپ شد به این نکته اشاره کردم که «سرود رستاخیز» هم یک کُمدی هجوآمیز است و هم یک تراژدی تمام عیار، و این دو کارکرد آنقدر در طول نمایشنامه با یکدیگر ادغام شدهاند که ماهیت آنها دیگر برای خواننده قابل تفکیک نیستند. جایی که صحبت از حماقت و جنون ابر قدرتها و رسانههای آنها به میان میآید ما با یک طنز یا حتی هجو تمامعیار روبرو هستیم و آنجا که بحث هویت از دسترفته و بیمعنایی انسان در جهان معاصر پیش کشیده میشود با یک تراژدی کامل. همانطور که گفتم باید نمایشنامۀ سرود رستاخیز را که حتی گاهی با حال و هوایی از رئالیسم جادویی آمیخته شده به نوعی وصیتنامۀ سیاسی میلِر هم در نظر گرفت. توصیف جهانی بیهویت و مبتذل که در آن آرمانها و حتا نمایندگان آن آرمانها هم میتوانند به وسیلهای برای سرگرم شدن، جلب مخاطب و کسب درآمد بیشتر در رسانهها و تلویزیونهای در خدمت تجارت نوین جهانی تبدیل شوند. جهانی بیمحتوا که در آن حتا آزادیخواهان و مبارزان اسلحه به دستِ قدیم هم در آن یا به دلالانی متجدد و روشنفکرنما تبدیل شدهاند یا به قاچاقچیانی سودجو که حال دیگر کوکائین معامله میکنند و سودهای کلان میبرند. جهانی که در آن روشنفکرانی که باید پیشرو جامعه باشند و اجتماع را به سوی تعمق بیشتر در چگونگی ساخت جهانی بهتر هدایت کنند خود به دلالان آثار هنری تبدیل شده و به جمع آوری ملک و دارایی مشغول شدهاند. جهانی که حتا مرگ و کشته شدن یک انسان هم دیگر در آن یک تراژدی به شمار نمیرود. جهانی که مرگ در آن فقط یک آمار است و اگر بشود از راه نمایش این مرگ بلیطی هم فروخت و ثروتی تجمیع کرد چه بسا بهتر. جهانی که در آن حتی مردمان ستمکشیده نیز در انتظار به صلیب کشیدهشدن نمایندۀ آرمانهاشان هستند تا مگر از این راه بتوانند میزبان توریستها از سراسر دنیا باشند، مشهور شوند و برای خود ثروت و مکنتی فراهم آورند. و در این میان داستان بیپایان و همیشگی غارتشدن ملتهایی فقیر که سرزمینشان بر ثروتی بیکران خوابیده و حکایت جهل و نادانی آن مردمان در کنار ناتوانی و بیمبالاتی روشنفکران و فساد دولتمردان و سیاستهای کاسبکارانۀ قدرتهای جهان که هر روز بیشتر از روز قبل بر طبل ابتذال اندیشه و هنر و فرهنگ میکوبند و همهچیز را در قالب نوعی مسخرگی و لودگی معنا میکنند. شاید راز طنز به کار گرفته شده در این نمایشنامۀ متأخر آرتور میلر بزرگ در همین نکات نهفته باشد. گاهی ما در میانۀ متن نمایشنامه سرود رستاخیز و بعد از رد و بدل شدن چند دیالوگ ساده و یا حتا طنز و مضحک، با جملاتی روبرو میشویم که مثابه تلنگری اساسی بر خواننده هستند. جملاتی که به لحاظ زبانی بخشهایی از منظومۀ بلند «سرزمین بیحاصل» از تی اس الیوت را یادآور میشوند. مثلاً جایی که هِنری، یعنی شخصیتی روشنفکر که در گذشته مبارزی در راه آزادی بوده ولی حالا مدتهاست فقط به یک تاجر و ملاک تبدیل شده با ناامیدی میگوید: «پس اشعار و سرودها ادامه پیدا میکنند. سرودهایی نوشته شده بر خون یک انسان. و خاک کشور من باز هم بیش از قبل در میان تودۀ علفهای هرز در انبوه جنگل وحشیگری و در دریای خشونت بیانتها فرومیرود و غرق میشود.» به نظر میرسد که میلِر در اواخر عمر از تئاتر آمریکایی و مسیری که سیستم نمایش در آن کشور طی میکرد سرخورده و دلسرد شده باشد. تئاتر به باور او سودگرایانهای که بدون پرداختن به مضامین بزرگ ذهنی برای کسب درآمد بیشتر از نویسندگان و هنرپیشگان ستارههایی پوشالی میسازد، آنها را به بتهای نسل جوان تبدیل میکند و با ارائۀ مفاهیم سطحی و بیاهمیت هرچه بیشتر بر طبل نادانی و ناآگاهی جامعه میکوبد و در این بین نقش دلالان سودجویی که با پر کردن جیبهایشان به تبلیغ برای این عناصر میپردازند بیشتر از هر چیز کاسۀ صبر میلِر را لبریز کرده بودند. او در اواخر عمر دائماً در مقالههایش اشاره میکرد که آنچه در تئاتر برادوی میگذرد و نامش را هم «پوچی وحشیانه» گذاشته بود باید از طرف هویت تاریخ تئاتر آمریکا به آن پرداخته شود. میگفت: «اگر بنا باشد تئاتر هم مثل بازار ماهیفروشها رفتار کند دیگر چه کارآیی میشود برای آن در نظر گرفت؟» شاید همین جملۀ مارجوری، دختر میلِر، که بعد از مرگ پدرش در مقالهای در لس آنجلس تایمز چاپ شد به نوعی بیانگر تمامی مطلب باشد. مارجوری گفت: «پدرم بر خلاف شخصیت ویلی لومان در نمایشنامۀ مرگ فروشنده با مرگ طبیعی از دنیا رفت اما از دید من او مدتها پیش از آنکه بمیرد هزاران بار با شکست در راه فروش رویاهای آرمانیاش به مردم آمریکا مرگی درست مانند مرگ لومان را تجربه کرد.» ولی از همه عجیبتر و جالب توجهتر جملاتیست که کارلوس فوئنتس در مقالهای که پس از مرگ میلر چاپ کرد عنوان میکند و دربارۀ سازشناپذیری و لجاجت خاص میلر در ارتباط با مفاهیم مینویسد: «استایرون گفت: میلر آبراهام لینکلن ادبیات آمریکا بود. من میگویم میلر دون کیشوتی بر صحنۀ عظیم تئاتر جهان بود که بارها و بارها به ما اثبات کرد آن آسیابهای بادی گاه حقیقتاً غولهای مهیبی هستند که انسانیت را در خود میبلعند. به ما نشان داد که تخیلات انسانی اگرچه به خودی خود نمیتوانند جها�� را تغییر دهند اما همواره میتوانند جهان جدیدی را تصور کنند و شکل بهتری از آن را بسازند.» داستان نمایشنامۀ «سرود رستاخیز» از آنجا آغاز میشود که یک رهبر انقلابی کاریزماتیک در حومۀ پایتخت کشوری خیا��ی در آمریکای جنوبی توسط ژنرال در رأس حکومت، فِلیکس باریاکس، دستگیر میشود. شایع است که این رهبر انقلابی معجزه میکند؛ میگویند او مسیح است که ظهور کرده تا عدالت را برقرار کند اما این شرایط برای ژنرال باریاکس فرصتی طلاییست برای فروش حق انحصاری پخش تلویزیونی تصاویر لحظۀ اعدام آن انقلابی با مبلغی هنگفت به یک شبکۀ تلویزیونی فرصتطلب در ایالات متحد آمریکا. مایکل بیلینگتون پس از اجرای این نمایش در شهر لندن - به کارگردانی «رابرت آلتمن» و بازی «کِوین اِسپِیسی»-در بخشی از نقدی که در روزنامۀ گاردین چاپ شد نوشت: «عقیدۀ میلِر مبنی بر افزایش روزافزون طمع، یغماگری و رویاپردازی حاکم بر تمدنهای امروز بشری به سختی قابل تردید و انکار است. اما نکتۀ قابل تأمل اینکه او عقیده دارد که در این جهان مستهجن بنا شده بر پایههای نابرابری و بیعدالتی، طبقات محروم و بیچیز تمایل دارند تا انقلابیون خود را به شکل مسیحی ببینند که باید بار دیگر به خاطر آنها به صلیب کشیده شوند.»
متفاوتترین نمایشنامهای بود که تاحالا خوندم. ابعاد فلسفی، دینی و اجتماعی قویای داشت. اگرچه به نظرم نمایشنامه کنی دیر شروع میشه ولی از اواسط متن، بسیار جذاب و گیرا میشه. حتما پیشنهاد میکنم بخونید.
مسیحی که نمیدانست باید به صلیب کشیده شود یا نه،یک دیکتاتور عاشق،سرمایه دار فیلسوف یک معشوق و یک دوست شاید یهودا و انسان هایی که به مسیح حق انتخاب میدهند که چگونه خودشان را نجات دهند
Arthur Miller is mostly known for his dramas which border on tragedy. This play, one of his last, shows his satiric edge, as a possible Second Coming of Christ is politicized, monetized and televised by the powers that be. The show feels a little bloated, and could use some revisions, but given Miller's status in the world of drama and literature, it's no wonder "Resurrection Blues" was given a pass in development and put onstage. Not a masterpiece, but a clever and underappreciated work from a master playwright.
Arthur Miller's penultimate play, according to the back flap. It was an interesting, sometimes hilariously funny book, that, unfortunately, fluctuates wildly between funny satire and maudlin observations on humanity's lack of readiness for a second coming. Don't get me wrong: it's not a bad read, nor probably a bad play (it seemed a bit more like a Thornton Wilder play in the stage directions, I have to say though), and you won't regret reading it. But it is not _Death of a Salesman_ or _The Crucible_ -- it lacks that edge. The characters are a very mixed bunch. Felix, the General, is a clever satire, while Skip, the advertising company executive, is a flat stereotype.
Summary: So-so Arthur Miller is still good drama and reading, but not five-star worthy.
Weird. At points uproarious and, at others, curious. The whole thing bubbles forward, like Waiting for Godot (without the same deliberate desire to never arrive) to an oddly satisfying dissatisfying ending. It works, just. Which I think means it's working well. I think "it works, just" is kind of the relationship all too many people have with religion and faith and God and miracles in the first place... and maybe that's the point.
I thought the premise of this play was really fantastic "What would we Jesus Christ lived today?" And I thought the conclusion he came to "We'd crucify him, televise it and sell it to the highest bidder" was pretty much spot on. What I didn't like was the character of the son of god. I don't know...maybe I was expecting him to be an exact representation of Jesus, but he wasn't.
اثر شاهکاری نبود ولی کمدی خوبی داشت با شخصیتهایی قابل لمس. «زندگی پیچیده است اما خوب که دقت میکنی، قواعدش از زمان رومیها عوض نشده، قبل از آنکه پدرت را دربیاورند پدرشان را دربیاور.»
Resurrection Blues is Arthur Miller’s penultimate play, and it is hilarious. Though short, the play is packed with messages that have you bursting at the seams. The play revolves around a fictional country. It’s ruler, that is, the dictator, has decided to crucify what the country believes to be the son of God. In other words, this is Arthur Miller’s thoughts on what would happen if Jesus’ crucifixion occurred in (his) modern day.
In an unnamed Latin American country, a captured prisoner who may or may not be the second coming of Christ, is said to be able to perform miracles such as walk through walls, a major problem for the prison guards, and, because his popularity among the impoverished citizens, the military dictator has sentenced him to be crucified. A wealthy land-owner who is the cousin of the dictator, his depressed daughter-a close friend of the accused- and an American television production team that arrives to broadcast the crucifixion, are other chracters.
This started off so good and I was really interested and then after the half way mark it went down hill for me and I lost interest. Not my favourite Miller play but I am intrigued to see how people stage this!
سلام نمایشنامه سرود رستاخیز اثر آرتور میلر که با نقاب مسیح و عروجش میخواهد بخشی از جامعه را به رخ مردم بکشد، رمانی که با عدم تحمل دختری شروع میشود و با زیبایی پایان مییابد. هر شخص در این نمایشنامه به خوبی در جایگاه خود قرار گرفته است، جایگاهی که هر کدام نماینده فرقه و گروهی از افراد جامعه هستند؛ افراد منفعت طلب، افراد سودجو، افراد سهل گذرا و افراد مداخلهگر در صحنهای به خصوص، همه به بیانی شیوا با یکدیگر در تعاملاند. شخصی که در قالب مسیح رمان قرار دارد همانند منتقد سرسختی در برابر سودجویان میایستد در حالی که از پایان خود آگاهی ندارد، افرادی که برای محل زندگیاشان، جز سود خودشان چیزی نمیخواهند و افرادی که کمر بر میانجیگری میان این دو میگذارند در نهایت داستان فردی را در بهت و پوچی رها میکند که نشاندهنده آینده جامعه خودش است، داستان ، داستانیاست که میتواند تقابل گروههای مختلف یک جامعه را به خوبی نشان دهد.
Gee. I actually really enjoyed this one. Perhaps reading his much weaker plays - like Mr Peter’s Connections - and reading his extremely strong plays - like Death of a Salesman - has formed a kind of middle ground or equilibrium where I can enjoy his works even if they are not necessarily stellar. I also thoroughly enjoyed the debate on philosophy, action VS inaction, and whether we are meant to repeat history’s mistakes. Nice way to close the year off!
خوندن این کتاب را برای این روز های انقلابی ایران به شدت توصیه میکنم به نظر خودم در بین آثار آرتور میلر این کتاب و کتاب حادثه در ویشی جزو بهترین ها هستند هرچند از لحاظ جمعبندی کار با ایدئولوژی نا امیدی همراه بوده اما در مجموع میشود ابتذال جامعه سرمایه داری در جتی بهره برداری تجاری از رستاخیز را دید و به این موضوع اندیشید که این ابتذال سراسری داره مارو به کجا میبره!
من خیلی نمایش نامه نمی خونم ولی این نمایشنامه رو دوست داشتم و برام جالب بود.اگر نمایشنامه دوست دارید بخونیدش.یکم برای من خشن بود. «آوای رستاخیز» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/69765
میدونید به نظرم بحث این نبود وجود مسیح چه سودی داره بحث این بود نبود مسیح و اون چیزی که از خودش باقی گذاشته / از خودش باقی میمونه بود. کلمات مناسب واسه فکرهام پیدا نمیکنم.
در یه کشور خیالی که سالهاست درگیر جنگ داخلی بین گروههای مختلف و مخالفین دولته، رئیس دولت تونسته رهبر یکی از گروههای انقلابی رو دستگیر کنه. اما معلوم میشه این آدم بین روستاییها و بعضی مردم تبدیل به یه قدیس شده و خدا (یا پسر خدا) میدوننش؛ حتی معجزاتی ازش دیده شده! داستان حول دستگیری این فرد و تلاش اطرافیان رئیس دولت برای انصراف از مجازات اون میگذره. این وسط پای کلی پول هم وسط کشیده میشه! و تا آخر نمایشنامه درگیر این هستیم که بالاخره تصمیم چی میشه و هر شخصیت چه رویکردی به ماجرا داره. یکی از دیالوگهای مورد علاقهم این بود: امیلی: هنری، تو که یک فیلسوف شیفته حقیقتی، بگو ببینم اگر نسل دیگری وجود داشت که میتوانستی به آن بپیوندی، با کمال میل از نسل بشر کنارهگیری نمیکردی؟ هنری: اوه، البته. اما از کجا مطمئن باشیم که آن از این یکی بهتر است؟
Didn't expect that but this play turned out to be fun and exciting! Interesting take on the whole idea of second Christ coming and how people would view such a man. Loved the character of Emily and how she influenced Felix, and Felix was sometimes funny too. Ending? Quite unexpected though . And the fact Arthur Miller was writing since the 1950s yet this play came out in 2002? Truly extraordinary, awesome man, such a span of time is incredible.
By far my least favorite of his plays. I saw this performed when it was very new. I really wanted to love the NEW play by the amazing Arthur Miller. I could not get past the ridiculous way the main female character was written. Just yuck. And the sort of taking place “somewhere” in a Latin American was tacky at best and likely offensive to many. It’s rare for me to write a negative review, but this was just yuck.
Hysterical. I wished there was more of this play, so that I could see more of the light. The premise is really the hook - a reality show crucifixion of a modern messiah. The ups and downs of trying to get the show going are hilarious.
This entire review has been hidden because of spoilers.
What do you worship? Who do you believe in? Slow to go...dullish characters serving a story that doesn't take off til Act II. Once it does, hold on, it's charged, provocative stuff. But why all the expositional murk?
Extremely thought-provoking play by Arthur Miller. What if the Messiah came today? Would concerns of advertising, contracts, and property values completely eclipse his message?
Though certainly in need of a red pen, this play from late in Arthur Miller's life (his last?) wows with its density of ideas being explored. Timely, relevant.