What do you think?


مجموعه اشعار حمید مصدق
- GenresPoetry
772 pages, Hardcover
First published January 1, 2006
About the author
حمید مصدق
23 books177 followersشاعر و حقوقدان ایرانی بود.
حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانوادهاش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانشآموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.
وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دورههای بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی میگرفت.
در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.
حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.
منظومهها و اشعار
1. درفش کاویان(۱۳۴۱)
2. آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳)
3. در رهگذار باد(۱۳۴۷)
4. دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸)
5. از جداییها(۱۳۵۸)
6. سالهای صبوری(۱۳۶۹)
7. تا رهایی؛ شامل مجموعههای فوق(۱۳۶۹)
8. شیر سرخ(۱۳۷۶)
ویرایش
1. رباعیات مولانا(۱۳۶۰)
2. غزلهای سعدی، با همکاری اسماعیل صارمی(۱۳۷۶)
3. شکوه شعر شهریار(چاپ نشده)
4. غزلهای حافظ، با همکاری اسماعیل صارمی(چاپ نشده)
تالیفات
1. مقدمهای بر روش تحقیق(۱۳۵۱)
2. مجموعه قوانین تجارت، مدنی و ...، با همکاری میر قائمی
---
منبع
حمید مصدق. (۲۰۱۰, ژوئن ۲۴). در ویکیپدیا, دانشنامهٔ آزاد. بازیابیشده در۰۶:۵۲, ژوئن ۲۴, ۲۰۱۰, از
http://fa.wikipedia.org/w/index.php?t...
حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانوادهاش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانشآموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.
وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دورههای بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی میگرفت.
در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.
حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.
منظومهها و اشعار
1. درفش کاویان(۱۳۴۱)
2. آبی، خاکستری، سیاه(۱۳۴۳)
3. در رهگذار باد(۱۳۴۷)
4. دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد(۱۳۴۸)
5. از جداییها(۱۳۵۸)
6. سالهای صبوری(۱۳۶۹)
7. تا رهایی؛ شامل مجموعههای فوق(۱۳۶۹)
8. شیر سرخ(۱۳۷۶)
ویرایش
1. رباعیات مولانا(۱۳۶۰)
2. غزلهای سعدی، با همکاری اسماعیل صارمی(۱۳۷۶)
3. شکوه شعر شهریار(چاپ نشده)
4. غزلهای حافظ، با همکاری اسماعیل صارمی(چاپ نشده)
تالیفات
1. مقدمهای بر روش تحقیق(۱۳۵۱)
2. مجموعه قوانین تجارت، مدنی و ...، با همکاری میر قائمی
---
منبع
حمید مصدق. (۲۰۱۰, ژوئن ۲۴). در ویکیپدیا, دانشنامهٔ آزاد. بازیابیشده در۰۶:۵۲, ژوئن ۲۴, ۲۰۱۰, از
http://fa.wikipedia.org/w/index.php?t...
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 26 of 26 reviews
August 21, 2009
دشت ها الوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده است
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
----------------------------------
و بیم من همه از این بود که مباد/ روزی به ناگه از سر انگشت پرسشی/عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه/ پنهان نمانده بود
و بیم داشتم/ ویران کند تمامی ایمان به عشق را/ که روزی آن مترسک جالیز/ در من نشانده بود
و من/ افسوس میخورم که چرا و چگونه، چون/ آن آفتاب روشن/ آن نور جاری جوشان/ در شط خون نشست، در لجه ی جنون
-----------------------------------
به رود زمزمه گر گوش كن كه مي خواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را
علف هرزه ی کین پوشانده است
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
----------------------------------
و بیم من همه از این بود که مباد/ روزی به ناگه از سر انگشت پرسشی/عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه/ پنهان نمانده بود
و بیم داشتم/ ویران کند تمامی ایمان به عشق را/ که روزی آن مترسک جالیز/ در من نشانده بود
و من/ افسوس میخورم که چرا و چگونه، چون/ آن آفتاب روشن/ آن نور جاری جوشان/ در شط خون نشست، در لجه ی جنون
-----------------------------------
به رود زمزمه گر گوش كن كه مي خواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها
Read
December 9, 2013بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه !
بی تو سرگردان تر، از پژواکم
ــ در کوه
گرد بادم در دشت ،
برگ پائیزم در پنجه ی باد !
بی تو سرگردان تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر ِ سرگردان !
بی سروسامان
بی تو اشکم
دردم
آهم ....
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم !
بی تو خاکستر سردم ، خاموش !
نتپد دیگر در سینۀ من ، دل با شوق !
نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، نه خروش !
بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم !
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
واندرین دوره ی بیدادگری ها هر دم
کاستن
کاهیدن !
کاهش جانم
کم
کم
.......
چه کسی خواهد دید ،
مُردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم ، مُردم.
بی تو سرگردان تر، از پژواکم
ــ در کوه
گرد بادم در دشت ،
برگ پائیزم در پنجه ی باد !
بی تو سرگردان تر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر ِ سرگردان !
بی سروسامان
بی تو اشکم
دردم
آهم ....
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم !
بی تو خاکستر سردم ، خاموش !
نتپد دیگر در سینۀ من ، دل با شوق !
نه مرا بر لب ، بانگ شادی ، نه خروش !
بی تو دیو وحشت هر زمان می دردم !
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
واندرین دوره ی بیدادگری ها هر دم
کاستن
کاهیدن !
کاهش جانم
کم
کم
.......
چه کسی خواهد دید ،
مُردنم را بی تو ؟
بی تو مُردم ، مُردم.
January 25, 2016
من دو مجموعه شعر درفش کاویان و از جداییها رو قبلا به طور مستقل خونده بودم و دیگه دوباره از مجموعه آثار نخوندمشون - این دو مجموعه حدود 150 صفحه از این کتاب رو شامل می شن. خلاصه اینکه در قضاوتم اینجا اون دو مجموعه رو لحاظ نکردم
دو ستاره دادن به این چهار مجموعه ای که خواندم، با ارفاق است
آنچه من دیدم این بود که مصدق شعرهای عاشقانه ای می گوید با مضامین اجتماعی و سیاسی؛ یعنی محبوب می تواند وطن باشد، یک دوست باشد، معشوق باشد، شاعر باشد، مبارز باشد و .... اما همه ی اینها در فرم عاشقانه بیان می شوند. تصاویر و استعارات و تشبیه ها به نظرم محدود بودند - می شد یک تصویر را در مجموعه های مختلف دید؛ همان تصاویر محدود هم شاهکار نبودند. حس من از اشعار مصدق این بود که باید در انبوهی از سطور و بندهای متوسط دنبال سطور برانگیزاننده گشت - که هر چند پیدا می شوند اما به وفور یافت نمی شوند
برای من بیشتر از اینکه اشعار جالب باشن، خود شاعر جالب شد. دوست داشتم بیشتر از حالاتش بدونم. از احساساتش. از آن میخانه های کنار زاینده رود. از آن پله های دانشکده. از آن زن هایی که پشت پنجره در انتظار آمدن مردشان هستند - مردی که در جنگ مرده. این ها برایم جالب تر بودند. مجموعه اشعار را که می خواندم امری انسانی درش دیدم که البته بیان شاعرانه ی خوبی ندارد. آن امر انسانی و صادق، عنصر جذاب این اشعار است برای من
قضاوتم در مورد تک تک مجموعه ها اینگونه است
December 20, 2019
آنجا کنار باغی،
سراغی،
از یاران رفته گرفتیم
اینجا کنار رودی
سرودی با یاد رفتگان خواندیم
بی دوستان رفته و
یاران در گذشته
تنها ماندیم
گفتیم،
اندوه برنشسته به دل را
با استعارههایی با اهل راز گوییم
دیدیم،دیگر بهغیر آینه یاری نمانده است
تا راز بازگوییم
اندوه برنشسته به دل را
با اهل راز گوییم
یاران رفته،رفتند
فردا که آینه تنها میماند
بیما میماند
آیا کدام تصویر
قاب این آینه را پر خواهد کرد
سراغی،
از یاران رفته گرفتیم
اینجا کنار رودی
سرودی با یاد رفتگان خواندیم
بی دوستان رفته و
یاران در گذشته
تنها ماندیم
گفتیم،
اندوه برنشسته به دل را
با استعارههایی با اهل راز گوییم
دیدیم،دیگر بهغیر آینه یاری نمانده است
تا راز بازگوییم
اندوه برنشسته به دل را
با اهل راز گوییم
یاران رفته،رفتند
فردا که آینه تنها میماند
بیما میماند
آیا کدام تصویر
قاب این آینه را پر خواهد کرد
Read
June 23, 2009در میان نزدیک به هزار مروری که بر کتابهای این سایت نوشتهام، این نوشتهام را به نوعی دیگر دوست دارم؛ چرا که برایم دارای رنگ و بوی خاطرههاست و از یادآوری آنها کمی شاد میشوم و شاید کمی محزون. بر این باور هستم که انسانها(مرادم کسانی هستند که دارای عاطفه، عشق و احساس هستند و نه دو پایان دیگر) بخشی از هستیشان را (خاطرههای) ایشان تشکیل میدهند و بعضی از این (خاطرهها) برایشان تبدیل به (نوستالژری) میشود. حال حوصلهی بحث بر سر تفاوت این دو کلمه را ندارم. اهل زبان انگلیسی تفاوت این دو را بهتر میدانند.
باری؛ از مرحوم (حمید مصدق) به جز گاهی اوقات که سر حال بود و شعرهایش را میخواند و موقع رفتن سر کار وقتی از سر خیابان شهرآرا میگذشتم، تابلوی سفید آبی رنگ (حمید مصدق، وکیل پایه یک دادگستری) را میدیدم خاطرهی دیگری ندارم، اما شعرهایش برایم به تمامی خاطره است.
برای اولین بار در جشن تولد پانزده سالگیام، یکی از دوستانم (گزینه اشعار حمید مصدق) را به من هدیه کرد. آن روزها بیشتر از اکنون کتاب میخواندم. بهتر است بگویم کتاب میخوردم. این هدیه مدتها در تاکسی، ماشین، بالای تختخوابم همراهم بود و نیاز به گفتن نیست که بیشتر شعرهایش را دوست داشتم و از حفظ بودم.
اما اولین خاطرهام از شعرهای مرحوم (حمید مصدق) زمانی بود که جوانی بیست ساله بودم و دچار(دچار را به تعبیر سهراب بدانید: دچار، یعنی عاشق) یک رابطه بودم. رابطهای که برای من و تجربههایم بسیار بزرگ بود و من برای آن رابطه کودک و خام. رابطهای که به اندازهی تمام احساسی که منتقل میکردم، یک دهمش نیز بر نمیگشت. زمانی که آن رابطه به پایان خود رسید خواه نا خواه یاد یک شعر از (حمید مصدق) افتادم و این شعر مدتها بر لبانم جاری بود:
در من غم بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد هر لحظه فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
ای کاش در من آرزویت جان نمییافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشتهی عمرم نمیبافت
اندیشهی روز و شبم پیوسته این است
«من بر تو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم
«افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
«در پای بتهایی که باید میشکستم
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بیبرگ و بیبر
در من
غم بیهودگیها میزند موج
در تو
غروری از توان من فزونتر
***
و اما (نوستالژی) من از شعرهای آن مرحوم: مرحوم (احمد شاملو) در کتاب (مدایح بیصله) شعری دارد به نام (در جدال با خاموشی). در قسمتی از این شعر، این چنین میگوید:
نام کوچکم را دوست نمیدارم
«تنها هنگامی که توآم آواز میدهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناکترین آواز استمداد»
البته من نام کوچکم را بسیار دوست دارم و سخن اصلیام بخش دوم این شعر هست. سالها پیش یکی از عزیزانم که اکنون به خاطرههایم پیوسته است، آوایش برایم این معنا را داشت و وقتی میخواستم که برایم شعر بخواند، همیشه این شعر را میخواند و من با اینکه حفظ بودم و بارها شنیده بودمش، باز هم شنیدن آن شعر با آن آوا برایم منحصر به فرد بود و تعبیر حقیقی بند دوم شعری که روایت شد. گفتن ندارد که تا به حال آوای دیگری برایم این حکم را نداشته؛ چرا که من دیگر آن جوان نیستم و باورهایم آن باورهای سابق. این "نوستالژی" را در اینجا مکتوب کردم تا بماند برای ابد و آن شعر را در پایین میآورم و سخن را به پایان میرسانم
دشتها آلودهست
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همهی مزرعهی دلها را
علف هرزهی کین پوشاندهست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
باری؛ از مرحوم (حمید مصدق) به جز گاهی اوقات که سر حال بود و شعرهایش را میخواند و موقع رفتن سر کار وقتی از سر خیابان شهرآرا میگذشتم، تابلوی سفید آبی رنگ (حمید مصدق، وکیل پایه یک دادگستری) را میدیدم خاطرهی دیگری ندارم، اما شعرهایش برایم به تمامی خاطره است.
برای اولین بار در جشن تولد پانزده سالگیام، یکی از دوستانم (گزینه اشعار حمید مصدق) را به من هدیه کرد. آن روزها بیشتر از اکنون کتاب میخواندم. بهتر است بگویم کتاب میخوردم. این هدیه مدتها در تاکسی، ماشین، بالای تختخوابم همراهم بود و نیاز به گفتن نیست که بیشتر شعرهایش را دوست داشتم و از حفظ بودم.
اما اولین خاطرهام از شعرهای مرحوم (حمید مصدق) زمانی بود که جوانی بیست ساله بودم و دچار(دچار را به تعبیر سهراب بدانید: دچار، یعنی عاشق) یک رابطه بودم. رابطهای که برای من و تجربههایم بسیار بزرگ بود و من برای آن رابطه کودک و خام. رابطهای که به اندازهی تمام احساسی که منتقل میکردم، یک دهمش نیز بر نمیگشت. زمانی که آن رابطه به پایان خود رسید خواه نا خواه یاد یک شعر از (حمید مصدق) افتادم و این شعر مدتها بر لبانم جاری بود:
در من غم بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد هر لحظه فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
ای کاش در من آرزویت جان نمییافت
ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشتهی عمرم نمیبافت
اندیشهی روز و شبم پیوسته این است
«من بر تو بستم دل؟
دریغ از دل که بستم
«افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
«در پای بتهایی که باید میشکستم
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال عاشقی بیبرگ و بیبر
در من
غم بیهودگیها میزند موج
در تو
غروری از توان من فزونتر
***
و اما (نوستالژی) من از شعرهای آن مرحوم: مرحوم (احمد شاملو) در کتاب (مدایح بیصله) شعری دارد به نام (در جدال با خاموشی). در قسمتی از این شعر، این چنین میگوید:
نام کوچکم را دوست نمیدارم
«تنها هنگامی که توآم آواز میدهی
این نام زیباترین کلام جهان است
و آن صدا غمناکترین آواز استمداد»
البته من نام کوچکم را بسیار دوست دارم و سخن اصلیام بخش دوم این شعر هست. سالها پیش یکی از عزیزانم که اکنون به خاطرههایم پیوسته است، آوایش برایم این معنا را داشت و وقتی میخواستم که برایم شعر بخواند، همیشه این شعر را میخواند و من با اینکه حفظ بودم و بارها شنیده بودمش، باز هم شنیدن آن شعر با آن آوا برایم منحصر به فرد بود و تعبیر حقیقی بند دوم شعری که روایت شد. گفتن ندارد که تا به حال آوای دیگری برایم این حکم را نداشته؛ چرا که من دیگر آن جوان نیستم و باورهایم آن باورهای سابق. این "نوستالژی" را در اینجا مکتوب کردم تا بماند برای ابد و آن شعر را در پایین میآورم و سخن را به پایان میرسانم
دشتها آلودهست
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همهی مزرعهی دلها را
علف هرزهی کین پوشاندهست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
Read
August 7, 2013دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوۀ اندوه ز چیست ؟
در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ؟
در من این شعلۀ عصیان نیاز
در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور ِ تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن ِ پندار ِ سرورآور ِ مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بُهت ِ فراموشی یا غرق ِ غرور ؟
سینه ام آئینه ای ست،
با غباری از غم
تو به لبخندی از آئینه بزدای غبار
آشیان ِ تهی ِ دست ِ مرا
مرغ ِ دستان ِ تو پُر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان ِ تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان ِ سپید دستت
دست ِ پُر مهر ِ مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه ...
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان ِ فراموشی ِ من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوۀ اندوه ز چیست ؟
در تو این قصۀ پرهیز ــ که چه ؟
در من این شعلۀ عصیان نیاز
در تو دمسردی ِ پاییز ــ که چه ؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور ِ تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن ِ پندار ِ سرورآور ِ مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بُهت ِ فراموشی یا غرق ِ غرور ؟
سینه ام آئینه ای ست،
با غباری از غم
تو به لبخندی از آئینه بزدای غبار
آشیان ِ تهی ِ دست ِ مرا
مرغ ِ دستان ِ تو پُر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان ِ تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان ِ سپید دستت
دست ِ پُر مهر ِ مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه ...
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان ِ فراموشی ِ من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...
December 10, 2013
“حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر”
― حمید مصدق
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر”
― حمید مصدق
November 6, 2016
حمید مصدق شاگرداولِ کلاس نیما یوشیج بود و هست.. خدایش بیامرزاد
September 2, 2015
مقدس ترین کتاب تو زمینه شعر برای من این کتابه شاید بیش از هر کتابی این کتاب رو همراه خودم داشتم در ماه بیش از 20 روز کتاب رو همراه خودم نگه میدارم با شروع پاییز تمام روز ها
در اشعار استاد مصدق ارامش خاصی وجود داره که اگه اندکی بیشتر از دیگران احساساتی باشید قعطا اشعار استاد دوست خوبی در تنهایی شما خواهد بود
پیشهاد من منظومه بسیار بسیار زیبای آبی خاکستری سیاه
در اشعار استاد مصدق ارامش خاصی وجود داره که اگه اندکی بیشتر از دیگران احساساتی باشید قعطا اشعار استاد دوست خوبی در تنهایی شما خواهد بود
پیشهاد من منظومه بسیار بسیار زیبای آبی خاکستری سیاه
February 8, 2012
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
August 22, 2014
خوب یا بد
تو مرا ساخته ای
تو مرا
صیقلی کرده و پرداخته ای!
تو مرا ساخته ای
تو مرا
صیقلی کرده و پرداخته ای!
July 31, 2017
از ضعیف ترین و سطحی ترین مجموعه های شعری که به عمرم. خونده م..
فقط مناسب احوال بچه های نوجوان است در بهترین حالت.. نهایت سانتی مانتالیسم
فقط مناسب احوال بچه های نوجوان است در بهترین حالت.. نهایت سانتی مانتالیسم
Read
July 27, 2024بهش ۳.۵ میدم
بیشتر از همه منظومه درفش کاویان رو پسندیدم در اصل یعنی خیلیی دوستش داشتم
بیشتر از همه منظومه درفش کاویان رو پسندیدم در اصل یعنی خیلیی دوستش داشتم
January 2, 2023
حمید مصدق رو دوست دارم، ولی فقط در حد مجموعه آبی، خاکستری، سیاه. خیلی سعی کردم از بقیه مجموعهها هم به همون اندازه لذت ببرم. ولی اصلا برام جذاب نبودن. انگار احساسات خیلی سطحی بیان شده بود. این هم ممکنه که من سواد درکش رو نداشتم.
در هر صورت به دو مجموعه اول ۵ ستاره (درفش کاویان و آبی خاکستری سیاه) و به بقیه کتاب دو ستاره میدم. اگه به دوستی بخوام پیشنهاد بدم بخونه، همون دو مجموعه رو میگم. خوندن کل آثار فقط به شناخت شاعر و حال و احوالاتش کمک میکنه.
در هر صورت به دو مجموعه اول ۵ ستاره (درفش کاویان و آبی خاکستری سیاه) و به بقیه کتاب دو ستاره میدم. اگه به دوستی بخوام پیشنهاد بدم بخونه، همون دو مجموعه رو میگم. خوندن کل آثار فقط به شناخت شاعر و حال و احوالاتش کمک میکنه.
August 22, 2012
نه نه نه
این هزار مرتبه گفتم نه
دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست
در نا امید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خاک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است
این هزار مرتبه گفتم نه
دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست
در نا امید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خاک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی ؟
که حس پاک عاطفه در سینه مرده است
November 20, 2016
چند تا از ترانه هایی که با صدای محسن چاووشی و برخی از خوانندگان دیگه اجرا شده بود را در این کتاب خواندم
برای من جالب بود
مثل شعر چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
.
.
.
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
برای من جالب بود
مثل شعر چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
.
.
.
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
August 29, 2007
رسیدن به آرامش و خلوت
Read
April 7, 2016خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبیست
دیده در آینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبیست
دیده در آینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو
August 30, 2007
گل کتابی برای همیشه...
Read
August 3, 2010love it
January 13, 2015
بسیار زیبا و با احساس.... بخصوص قصیده ی آبی، سیاه، خاکستری....
Read
November 24, 2015یکی از بهترین های شعر معاصر
March 23, 2018
حمید مصدق 9 بهمن 1318 در شهرضا به دنیا آمد. چند سال بعد به همراه خانوادهاش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان (دبیرستان ادب) با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی در یک مدرسه بودند و با آنان دوستی و آشنایی داشت. مصدق در 1339 وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال 1343 در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد اقتصاد گرفت. در 1350 در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی دانشآموخته شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت. وی پس از دریافت پروانه وکالت همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاههای اصفهان، بیرجند و شهید بهشتی را پی میگرفت. در 1345 برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تا سال 1358 بیشتر به تدریس روش تحقیق و از 1360 تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون اشتغال داشت. مصدق تا پایان عمر عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.
منظومهها و اشعار وی «درفش کاویان»، «آبی، خاکستری، سیاه»، «در رهگذار باد»، «دو منظومه؛ شامل آبی، خاکستری، سیاه - در رهگذار باد»، «از جداییها»، «سالهای صبوری»، «تا رهایی؛ شامل مجموعههای فوق»، «شیر سرخ» هستند. او همچنین رباعیات مولانا، غزلهای سعدی و غزلهای حافظ را ویرایش کرد.
ح
Read
June 18, 2019Looking for an English translation of the book.
October 24, 2021
یکی از عاشقانهترین مجموعه اشعار
November 4, 2018
لبم به جام و سرشکم به جام میلغزد
تهی ز باده و از اشک، جام لبریز است…
به هر که مینگرم غرق بدگمانیهاست
ز هر که میشنوم داستان پرهیز است؛…
ز لالهزار جهان بوی داغ میآید
به جویبار دود خون چه وحشتانگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از آنچه رفت به ما، هیچ جای گفتن نیست
چرا؟ که در پس دیوار گوشها تیز است
کدام نقطه دمی امن میتوانی زیست
به هر کجا که روی آسمان بلاخیز است
چنان شکست زمانه پَرم که پندارم
شکنجههای تو بر من محبّتآمیز است…
من و مضایقه از جان؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان حمید ناچیز است!
تهی ز باده و از اشک، جام لبریز است…
به هر که مینگرم غرق بدگمانیهاست
ز هر که میشنوم داستان پرهیز است؛…
ز لالهزار جهان بوی داغ میآید
به جویبار دود خون چه وحشتانگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از آنچه رفت به ما، هیچ جای گفتن نیست
چرا؟ که در پس دیوار گوشها تیز است
کدام نقطه دمی امن میتوانی زیست
به هر کجا که روی آسمان بلاخیز است
چنان شکست زمانه پَرم که پندارم
شکنجههای تو بر من محبّتآمیز است…
من و مضایقه از جان؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان حمید ناچیز است!
Displaying 1 - 26 of 26 reviews






















