وقتی کاوه گلستان کشته شد من 14 سال داشتم. از عکاسی و فتوژورنالیسم چیزی نمی دانستم. نه تنها کاوه گلستان که ابراهیم گلستان را هم نمیشناختم. بزرگتر که شدم و عکاسی برایم جذاببیت پیدا کرد، نام ها هم مهم شدند. کاوه گلستان، بهمن جلالی، آلفرد یعقوب زاده، عباس عطار و... . اما همیشه کاوه گلستان یک جای دیگری در ذهنم داشت. علتش را هیچوقت نفهمیدم. بعدتر که خودم دوربین به دست شدم عظمت کار عکاسان خبری و مستند را درک کردم کاوه گلستان دیگر یک عکاس معروف نبود. کسی بود که می توانستم هر جا می نشینم بگویم من به خاطر او عکاسی را انتخاب کردم. همین وقتها بود که خانواده گلستان برایم مهم شدند. از ابراهیم و لیلی بگیر تا مانی حقیقی (که البته هیچوقت علاقه ای هم به او نداشتم). گذشت تا کاوه گلستان جایش را در ذهنم بیشتر باز کرد. آنقدر که مدتی دغدغه شده بود. بعدتر که به این کتاب رسیدم هی دست دست می کردم که بخوانم، نخوانم، چه کنم؟! بالاخره طلسم شکسته شد و کتاب را دست گرفتم. شروع خواندن کتاب همانا و تمام شدنش همان. البته اگر بگویم کتاب را زمین نگذاشتم دروغ گفته ام. وسط مصاحبه با هنگامه گلستان، بغضی را که از مصاحبه مادر کاوه (فخری گلستان) با خودم یدک می کشیدم دیگر نتوانستم تحمل کنم. کتاب را گذاشتم و رفتم بغضم را دود کنم. اما مگر از ذهنم گذر می کرد چیزهایی را که خوانده بودم؟ دوباره که کتاب را گرفتم دستم، عاقبت کار خودش را کرد و من با اشکی که از پهنای صورتم روان بود تمامش کردم. تمام که شد، انتهای کتاب را دوباره نگاه کردم. عکس کاوه را برانداز کردم و به خودم می گفتم تو دیگر که هستی؟ که هستی که اینگونه حس می کنم انگار رفیق ترین کسم را از دست داده ام. انگار سال های سال می شناسمت، آنگونه که خودم را می شناسم و حالا اولین نفری هستم که شنیده ام در عراق کشته شده ای و بار دنیا نفسم را گرفته؟ که هستی؟ بعد چشمم به چند خط پشت جلد افتاد: "اولین بار کاوه را با خیام دیدم؛ وقتی که مرده بود. داشتم مجله فیلم می خواندم و دیدم آن بالا نوشته "پیمانه چو پر شود چه بغداد چه بلخ". و دیدم درباره عکاسی معروفی است که در عراق کشته شده. من این عکاس معروف را نمی شناختم. حتی شک دارم که می دانستم فرزند ابراهیم گلستان است؛ ولی من دیگر نتوانستم رهایش کنم." به خودم فکر کردم. به کاوه گلستان. به اینکه دیگر نمی توانم رهایش کنم.
میخواستم وقتی ریویو بنویسم که دو باره خوندمش. امّا وقت نشد و تاخیر هم برایِ همینه.
اوّل که کتابو باز کردم و دیدم یه سری مصاحبهس، فک کردم خوشم نیاد شاید. آخر که کتابو بستم، فکر کردم کاش مصاحبههای بیشتری تو این کتاب بود. کاش حرفهای مانی حقیقی هم چاپ شدهبود. دیدگاهِ تک تکِ شون جالب بود. کتابی بود که منو ترغیب کنه به بیشتر دونستن از کاوه گلستان، و دیدنِ عکسهاش. پنج ستاره، بی شک. :)
پ.ن: اوّلین کادویِ تولّدِ خواندهشده، بعد از دو ماه.
هنگامه جلالی - همسر کاوه گلستان در گفتگو با حبیبه جعفریان- :من یک بار یک انشا نوشته بودم درباره ی خانه مان. ما یک سالن داشتیم، یک نشیمن. نشیمن برای خودمان بود. صندلی هایش کثیف شده بود. سالن مال مهمان ها بود. حق نداشتیم برویم آن جا چون همه چیز تمیز و نو بود. یک پرده هم بین این دو تا بود که دو رو داشت. روی سمت نشیمن، زرد رنگ بود و پر از جای دست های ما. روی سمت سالن ساتن بود و از تمیزی برق می زد. من می گفتم این جا سالن نمایش مامانم ایناست. این طرف پرده که بودیم بابام می گفت توله سگ! چه قدر بگم این کار را نکن، آن طرف پرده می گفت عزیزم! دخترم! چرا این کار را کردی؟ مهمان ها که می آمدند و می رفتند همه چیز را وارونه می فهمیدند و می دیدند.
نقطه ضعف من علاقه ی شدید به کتاب های مصاحبه ای است! این نقطه ضعف از کتاب درباره نوشتن ترجمه ی مژده دقیقی شروع شد و با جهانبگلو تقویت شد و....تا به امروز ادامه داشته و دارد. حبیبه جعفریان را از مصاحبه با همسر چمران شناختم و بعدها در همشری داستان. بهر روی کتاب از جمله علایقم بود لذت بردم فقط واقعا جریان در نم گذاشتن مخاطب و چاپ نکردن مصاحبه ی مانی حقیقی را به هیچ عنوان درک نکردم،گفتن نداشت با این همه آب و تاب و پز دادن که با مانی مصاحبه انجام شد ولی چاپ نشد.شاید اشاره مختصر کافی بود،هرچند به نظرم کتاب کاملا بدون مانی ابتر است. بهر روی خواندنی است.
این کتاب برای من تا همان نیمه اول جذاب بود و دقیقا از لحظه ای که شروع به خواندن مصاحبه با لیلی گلستان کردم، جذابیتش تمام شد. شاید اگر می تونستم کتاب رو پاره کنم، همه قسمت هاش رو به گوشه ای می انداختم و قسمت هنگامه گلستان( همسر ) برمیداشتم. از عشقی که به همسر داشته و حرف هایی که می زد. در کل شکی در بزرگ بودن کاوه گلستان به عنوان عکاس نیست و این کتاب هم مصاحبه با افرادی بود درباره این شخص .
من عکس های کاوه را اتفاقی خیلی وقت ها پیش دیده بودم. گلستان ها برایم پرابهت و اصیل بودند. گاهی ام می آمد احساسی که "انگار آسمان وا شده و این ها افتاده باشند پایین" مانی حقیقی را دوست داشتم. از وقتی "ماندن" را دیده بودم او را دوست داشتم و از وقتی "ماندن" را دیده بودم، نام ِ "کاوه" مانده بود در ذهنم. با این همه از گلستان ها فراری بودم. از گلستان ها نه؛ از نام. عکس هایش را که دیدم، دیدم نمیشود. نمیتوانم. دیدم چرا اینقدر گریزان م از نام؟ اینقدر زیاد. حالا حبیبه جعفریان، نویسنده ی محبوب ِ دوران ِ نوجوانی ام به دادم رسیده بود. کاوه را دوست دارم. کاوه هم گلستان هست، هم نیست. هم نام است، هم گمنام. ممنون م حبیبه.
دلم نیومد چهار بدم؛ چون حقیقتاً چهارونیم ه. اون «نیم»ِ قضیه هم، بهخاطرِ خودم ه. که کمتر میدونستم از «گلستان»ها و اونطور که باید و شاید، تیکههایی که از خودشون گفتهبودن رو نفهمیدم. و باید «حکایت حال» که از کتابخونهی عمّه ماندانا دستمون ه رو بخونم. مصاحبهی احمدِ محمود ه با لیلی گلستان؛ فکر کنم.
× بهترین بخشش، مصاحبهی فخری گلستان بود. بعد از اون، هنگامه گلستان. :}
کاوه گلستان یکی از معدود شخصیت های مورد علاقه ی منه که هر متنی در موردش، جذبم میکنه.
به این کتاب ۴ستاره دادم چون عکس هایی که از مجموعه ی روسپی انتخاب کرده بودن، همشون با پانوشت "جزیی از اثر" به سانسور شدن اشاره داشت که به نظرم اصلا لزومی نداشت چاپ کنن! یعنی چاپ نکردن عکسا به مراتب بهتر از این بود که به طرز ناشیانه عکس رو برش بزنن و بخش کم اهمیت تر عکسا رو نشون بدن! کاوه اگر خودش بود احتمالا کلی عصبانی میشد. بهرحال این مورد ضعف بزرگ کتاب بود به نظر من. بعد از اون، یه سری سوال مزخرف که حبیبه جعفریان موقع مصاحبه از اطرافیان کاوه پرسیده بود! مثلا به مادرش میگه: "هیچوقت دوست داشتی کاوه دختر میشد؟" خب این چه سوال بیهوده ایه زنِ گنده؟! از این دست سوالا ۳ ۴ مورد تو کتاب بود که آزارم داد ولی کاوه گلستان و شخصیتش انقدر برام جذابه که این نقاط ضعف توی کتاب زیاد به چشم نمیاد و شاید خیلیا اصلا متوجهش نشن و براشون مهم نباشه.
کل کتاب حدود ۱۲۰ صفحه ست و من چند ساعته خوندنمش چون خیلی جذاب بود و نتونستم زمین بذارم. بخونید و لذت ببرید🍃
بودن با دوربینِ حبیبه جعفریان خیلی نچسب و خسته کننده بود .و تنها مزیتی که داشت این بود که کوتاه بود بعضی از مصاحبه ها خیلی بی دلیل طولانی بود و کسل کننده؛ .و یه سری از سوالاتم میتونست حذف بشه
از زندگی شخصی و خانوادگی کاوه گلستان مطلقن اطلاع نداشتم؛ .بلکه کاوه گلستان رو از روی عکساش یافتم .این کتاب هرچند ملال آور بود ولی منو با "گلستان ها" آشنا کرد
به نظر من چاپ کتاب در زمینه مصاحبه زیادم جالب نیست، البته این اولین تجربم بود ولی وقتی این تجربه رو با مصاحبه های مجله هایی که قبلن خوندم؛ .مقایسه میکنم؛ به مراتب مصاحبه های چاپ شده توی مجله هارو ترجیح میدم ،از نظر ساختاری و نحوه سوال پرسیدن و .. ممکنِ بین این دو تفاوتهایی باشه .منتها مصاحبه مجله ای برای شخص من جذابیت و انعطاف بیشتری داره ،شاید بقیه کتاب های در این زمینه رو نشه در مجله بخصوصی چاپ کرد .این اما قابلیتشو داشت
،گردآورنده میتونست بین هرمصاحبه عکسهایی قرار بده که مربوط به همون آدمها بودن که ازشون مصاحبه میشد یا حتا خودِ کاوه گلستان لازم بود بعضی جاها در مورد عکسها صحبت میشد؛ .لازم بود بعضی جاها زندگی شخصی کاوه گلستان کنار گذاشته میشد و در مورد آثارش بیشتر صحبت میشد .برخلاف گرمی و خوش معاشرتیِ کاوه گلستان که از مصاحبه ها فهمیدیم؛ کتاب اما گرم و جذاب نبود میتونست پا به پای اون گرمی بیاد و اینقدر خشک و یکنواخت .و مصاحبه پشت مصاحبه نباشه
آخر اینکه؛ قیمت کتاب (13هزار تومان) خیلی منصافه نبود و من نفهمیدم طبق چه مِتری این قیمت تعیین شد (!)
کتاب مجموعهای گفتگوست با آدمهای نزدیک به کاوه گلستان، دربارهی کاوه. از بین بخشهای مختلف کتاب، یادداشت کوتاه بابک احمدی و گفتگو با مادرش (فخری گلستان) و با همسرش (هنگامه جلالی) را بیش از بقیه دوست داشتم. گفتگو با لیلی گلستان هم برایم جالب بود؛ توصیفهایش از (به قول خودش) لگدپرانیها و سرکشیهای کاوه از دیسیپلین و فضای خانهی پدری، برایم جذاب بود؛ انگار خودم را همتیمی کاوه میدیدم. البته که شور زندگیای که در کاوه بوده و در کتاب توصیف شده، برایم حسرت برانگیز بود در کل خواندنش روان و کیفدار است!
چند خط از کتاب در ذهنم پررنگ مانده:
«میتوانی نگاه نکنی! میتوانی مثل قاتلها صورتت را بپوشانی، اما جلوی حقیقت را نمیتوانی بگیری!»
«کاوه جایی دربارهی دوران عکاسی جنگ گفته است: گاهی اوقات احساس میکردم لاشخورم چون با هلیکوپتر به هر جا که کشت و کشتار بود میرفتیم، عکس میگرفتیم و جنازه جمع میکردیم. در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شستهام. به آن گلاب زدهام اما کماکان بوی مرگ میدهد. احساس میکنم دیگر هیچ چیز مرا نمیترساند. هیچ چیز حیرتزدهام نمیکند. من نهایت آن را دیدهام... جنگ یک اضطراب دائمی دربارهی گذشت زمان در من به وجود آورد. نمیتوانم حتی کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام میخواهم حرکت کنم و کاری بکنم. میخواهم از هر لحظهی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم »
این کتاب تمام مشخصات یک کتاب خوب را برای من داشت. کوتاه و مختصر بود اما مفید. نثرش بسیار روان، خوب و دقیق بود و در عین حال اطلاعات خوب هم داشت. مصاحبهها هم عالی انجام شدهاند؛ آنقدر سوالها قشنگ و به جا پرسیده شدهاند که گفتگو در هم تنیده شده است.
همه مصاحبه شنوندهها به جا انتخاب شدهاند و حرف داشتند برای گفتن. با 5 نفر مصاحبه شده فخری گلستان (مادر)، لیلی گلستان (خواهر)، هنگامه جلالی (همسر)، بهمن جلالی (هم حرفه) و پیمان هوشمندزاده (شاگرد). چیزی که دوست داشتم این بود که مصاحبه شوندهها آن احساس قدیس گونه نسبت به کاوه گلستان را تقویت نمیکنند و یک تصویری واقعی میدهند از این آدم، بخصوص گفتههای لیلی گلستان.
حرفهای همحرفههایش هم برایم تازه بود مثلا من قبلا نخوانده بودم که کاوه گلستان هایپر بوده و اساسا زیاد حرف میزده و بعضیها به همین دلیل ازش فراری بودند، یا اینکه همهاش به دنبال این بوده که خیلی کار کند و آدمها معذب میشدند که پا به پای او کار کنند.
اولين بار بود كه تا صفحه ي آخر يه كتاب رو ميخونم، برميگردم ميرم سراغ صفحه ي اولش و دوباره... مجذوب شخصيت كاوه گلستان شدم. روايت ها ازش فوق العاده ملموس و تاثيرگذار بودن؛ به خصوص مصاحبه با همسرش.
مصاحبه ي كش دار بي محتواي آخر كتاب، استفاده از عكس تكراري و پرداختن بيش از حد به خانواده ي گلستان چيزايي بود كه تو ذوق ميزد.
کاوه گلستان رو شناختم و بیشتر از همیشه زندگی و زنده بودن رو حس کردم. حسی که تنها با نبودن در لحظه ی بعدی رخ داد. قعطا ایشان یکی از شخصیتهای تاثیرگذار در تاریخ عکاسی معاصر ایران هستند. مجموعه عکس ایشان با عنوان شهرنو, نگاهی است نو به وقایعی که در اطرافمان اتفاق میفتد.
نمی دانم شاید توقع من زیادی از حبیبه جعفریان بالا بود. این کتاب را بیشتر بخاطر نویسنده اش دست گرفتم تا مروی و شاید همین باعث شد که توقعم برطرف نشود. مصاحبه طور بودنش، سوالات گاهی بی ربط و نبودن مصاحبه مانی حقیقی از مشکلاتش بود.
کتاب خوب و تروتمیزی است. اگر از طرفداران کاوه گلستان بودم، قطعاً خیلی بیشتر بهم میچسبید. اما حالا، دوست میداشتم بیشتر دربارهی کارهایش میبود تا زندگی شخصیاش
کتاب متشکله از دیباچه، دو یادداشت، یک زندگینامهی کوتاه، پنج مصاحبه و یک عکسنگاری. دیباچه رو حبیبه جعفریان نوشته. دو یادداشت دربارهی کاوه بهترتیب از شهریار توکلی و بابک احمدیان و مصاحبهها بهترتیب از فخری گلستان، هنگامه جلالی گلستان، لیلی گلستان، بهمن جلالی و پیمان هوشمندزاده. جعفریان تو دیباچه نوشته با ابراهیم گلستان هم تماس گرفته بوده برای مصاحبه ولی گلستان در پاسخ گفته علاقهای نداره در مورد پسرش حرف بزنه. و کلاً ژورنالیسم و فوتوژورنالیسم جذابیتی براش نداره. و اگر بعداً موضوع جذاب و مهمی پیدا کرد، حاضره مشارکت کنه. :)) تیپیکال ابراهیم گلستان دیگه. :)) کسی اگر ذرهای بشناسه ابراهیم گلستان رو، این جواب اصلاً براش غیرمنتظره نخواهد بود. جعفریان گفت در چهار نشست با مانی حقیقی هم مصاحبه کرده ولی بهخاطر وسواس حقیقی و معطلکردنهاش، در نهایت اون مصاحبه ابتر موند و در این کتاب نیومده.
کاوه گلستان یکی از شخصیتهای مورد علاقهی منه. واقعاً بهش غبطه میخورمو از بین گلستانها کاوه رو از همه بیشتر دوست دارم. دغدغههام از جنس دغدغههای اونه. آدمیه که واقعاً سعی میکنم الگو قرارش بدم. کاش بتونم بیشتر و بیشتر ازش بدونم و یاد بگیرم. شهریار توکلی تو یادداشتش تو همین کتاب در مورد کاوه مینویسه «در همه این سالها میدانست کجای ماجرا ایستاده و از حاصل اینهمه بالا و پایین پریدن چه میخواهد». و این خیلی چیز بزرگیه.
دو جا از این کتاب بود که بیشتر از قسمتهای دیگه قلبم رو به درد و اشکم درآورد. هنگامه توی مصاحبه وقتی میخواست به تاریخی ارجاع بده، زمان رو گم میکرد. دچار یکجور زمانپریشی سوگوارانه شده بود. مثلاً میگفت برای فلان پروژه که دو سال پیش بود ولی بعد اصلاح میکرد دو سال قبل از رفتن کاوه که الآن میشه پنج سال پیش. انگار تقویم با رفتن کاوه براش تموم شده بود و زمان ایستاده بود. این مسئله چندجای مصاحبه تکرار شد. گفت بعد از رفتن کاوه برام همهچیز علیالسویهست، حتی زمان. و یکجای دیگه فخری گلستان میگه تا مدتها بعد از مرگ کاوه نتونستم گریه و سوگواری کنم. ماهها بعد رفتم تو کارگاه مجسمهسازیم و از احساسم یه مجسمه ساختم، اون موقع تازه تونستم زاری کنم. مجسمهی یه زنه که سرش رو گرفته و داره فریاد میزنه و قلبش سوراخه. گفت بعد کاوه قلبم برای همیشه سوراخ شد.
جدا از بیشتر شناختن کاوه گلستان، یک جنبهی دیگهی این کتاب که برام مهم بود و بهش توجه کردم، نوع برخورد آدمها با سوگ کاوه، نوع سوگواریشون و توصیفشون از این فقدان بود.
پ.ن: کاش یه مصاحبه با مهرک گلستان (که البته من اول بهعنوان هیپهاپآرتیست ریویل شناختمش و بعدها بهعنوان یه گلستان) هم انجام میشد. پ.ن: همهی گلستانها رو دوست دارم بهجز لیلی. پ.ن: امتیازدادن به این کتاب بهخاطر نوع ساختارش یکم بیمعنی بود بهنظرم ولی خب به عشق کاوه پنج رو دادم رفت. =))
کتاب مجموعه مصاحبههایی با نزدیکان کاوه گلستان است در مورد کاوه. او از نگاه مادرش، همسرش، خواهرش، همکارش و شاگردش. من عکسهای مجموعهی کارگر کاوه گلستان را دیده بودم و میدانستم عکاسی بوده که در جنگ عراق و آمریکا کشته شده. همین. حین خرید این کتاب هم حبیبه جعفریان نویسندهاش محرک قویتری بود. سالها قبل کتاب را خریدم و بالاخره خواندمش. طبق کتاب کاوه بسیار پرجنبوجوش ب��ده و از آن آدمها که یک لحظه آرام و قرار ندارند. از آنهایی که نقطهی مقابل مناند. نکتهی جالب کتاب برای من روشن شدن کمی از چهرهی کاوه در هر مصاحبه بود که به نظرم این هنر مصاحبهکننده است. بتواند از هر فرد حرفهایی را بیرون بکشد که وجه تازهای را مشخص کند. در آخر اینکه همانطور که حبیبه جعفریان هم اول کتاب گفته گلستانها ترسناکاند و به نظر من خیلی دور از دسترس. و طبق این کتاب کاوه گلستان اتفاقا گلستانی در دسترس بود برای شاگردانش.
امیدوارم این کتاب در بازتاب این اصل که ای کاش از کسی بت نسازیم موفق باشه. چند نقل قول از کتاب:
√ «از جزئیات و آدمهایی جانبداری میکرد که میدانستیم دلش با آنها نیست. اما حمایتش را میکرد تا به حوزهای کلی تر به نام عکاسی مستند، اجتماعی ایران بها داده شود.»
√ «معلم دوست داشتنییی از آب درآمد. شاید چون با وسواس دقیقی سعی میکرد معلم نباشد و شاید چون هیچوقت پیر نشد.»
√ «جنگ/موقعیتی که در آن آدمها همانقدر اضطراب مردن دارند که امیدوارند زنده بمانند.»
√ «اما کاوه حواسش جمع بود که کجا چه بگوید، کجا راست بگوید، کجا راست نگوید، کجا بازی کند و در جاهای مختلف در برخورد با آدم های مختلف چهرههای مختلفی داشته باشد.»
√ در انتها از بهمن جلالی در مورد کاوه گلستان:«نه چپ بود، نه راست، نه میانه. مثل آنارشیستها بود.»
روزی که خبر کشته شدن کاوه گلستان را در اخبار شنیدم هیچ وقت فکر نمی کردم روزی قرار است در موردش کتاب بخوانم. کتاب بدی نبود فقط خیلی کنجکاوم بودم که چرا نه اینطرفیها او را از خود میدانند نه آن طرفی ها. اساسا چرا خود او هیچ وقت طوری رفتار نکرده تا تو بتوانی اسمی رویش بگذاری. که خوب قسمت گفتگو با یکی از دوستانش پاسخ مرا داد.
بنظرم نوشتن از چنین شخصیت هایی، خیلی خیلی درست و حسابی تر از ۴-۵ تا مصاحبه ۶ صفحه ای و چهار تا عکس بی کیفیت۳ در۴ باید باشه. اما من پاسخی برای اینکه چرا اینجوری نیست، ندارم.
دیدم نمیتوانم از کنارش همینطوری رد شوم. این آدم نمیگذارد او را نبینی. انگار انگشت میکند توی چشمت. عکسهایش همین کار را باهات میکند. کلمههایش همینطور. اصلا اولین چیز از او که مرا میخکوب کرد یک جمله بود: «میتوانی نگاه نکنی! میتوانی مثل قاتلها صورتت را بپوشانی، اما جلو حقیقت را نمیتوانی بگیری!»
بعضی آدمها زندگی عجیبی دارند و اسمشان بزرگتر از کاری است که میکنند (چه درست و چه غلط) کاوه گلستان یکی از این آدمها است. کسی که وقف عکاسی بود، در این راه کشته شد، از خانوادهای مشهور میامد و مهمتر از همه عکاس خوبی هم بود. چند مقاله ابتدایی و کوتاه در اول کتاب هست که ما را وارد دنیای گلستان میکند اما بخش ارزشمندتر کتاب مصاحبه با افراد نزدیک و آشنایان گلستان است که هر کدام ما را بیشتر با گلستان واقعی آشنا میکنند. بله، او عکاس بود اما آدمیزاده هم بود و این مصاحبهها وجوه جذاب گلستان را پررنگتر میکند. اگر به گلستان و عکاسی علاقه دارید شاید تا الان این کتاب را خوانده باشید ولی فکر میکنم کسانی که آشنایی با آدمهای عجیب این سرزمین هم علاقه دارند یا به نوعی آشنایی با کسانی که میتوانند الهامبخش باشند خواندن این کتاب دریچهای برای ورود به این دنیا است.
من عاشق قلم حبیبه جعفریانم.در حدی که وقتی اسمشو توی لیست نویسنده های مجله داستان میبینم اون شماره رو حتمااااا میگیرم.این کتاب رو هم بخاطر اون گرفتم.چون هیچ شناختی از کاوه گلستان نداشتم.در حدی که فقط میدونستم "گلستان"ه.کتاب خوبی بود.من مصاحبه با همسر کاوه رو بیشتر از بقیه ی بخش ها دوست داشتم.و یه چیزی که توی کل کتاب همراهم بود این بود که یهویی وسط خوندن برمیگشتم عکس روی جلد رو نگاه میکردم.اون نگاه سرد و خسته ی کاوه روی جلد که یه اطمینانی همراشه.
#حبیبه #جعفریان از آن دست آدمهاییست که تحسینات را برمیانگیزد; قلمَش; انتخابِ واژگان و جملهبندیهایش رشکانگیز است. #بودن #با #دوربین کتابی در موردِ زندگی, آثار و مرگِ #کاوه #گلستان عکاسِ به نامِ ایرانیست. کتابی خواندنی که تا به نیمه نرسانیده شیفتهاش میشوی.