باید خودم را ببرم خانه>> باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم، که فکر نکند بگویم که میگذرد، که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد «من» خسته است”
این زندگی چون دویدن دنبال باد بیهود است
من ابرها را هزاران بار دیده ام می دانم موج به ساحل می آید و موج که به ساحل می آید باز به ساحل می آید من زندگی را هزاران بار دیده ام مرگ می خواهم
. تو خوبی مثل خاطره ی یکبار سفر سفر به شمال برای خانواده ای فقیر . آب نَه! سراب می خواهَم . حالا به لیوان خیره است کسی که ساعتها به در خیره بود . من نِشانیِ غیابِ تو . تو همیشه شعرِ بعدی هستی