L’attrice Elisabeth Vogler (Liv Ullmann), durante la rappresentazione teatrale dell’Elettra, si blocca improvvisamente, presa da un’inspiegabile desiderio di ridere. In seguito si chiude in un assoluto mutismo. Ricoverata in un ospedale psichiatrico, viene riconosciuta sana nel fisico e nella mente, non soffre di afasia, ma ha scelto coscientemente di non parlare più. Per farla uscire da questa condizione autoimposta, la dottoressa le affianca un’infermiera personale, la giovane e inesperta Alma (Bibi Andersson), e le propone di trascorrere un periodo di riposo e recupero nella sua casa in riva al mare. Lì, nel completo isolamento, matura uno strano rapporto esclusivo tra le due donne: mentre Elisabeth continua a mantenere il silenzio, Alma si apre completamente a lei, che vede come una perfetta interlocutrice e con la quale tende sempre più ad identificarsi, sopraffatta dalla forza interiore che traspare dalla decisione estrema di rinunciare alla parola.
Ernst Ingmar Bergman was a nine-time Academy Award-nominated Swedish film, stage, and opera director. He depicted bleakness and despair as well as comedy and hope in his explorations of the human condition. He is recognized as one of the greatest and most influential filmmakers in cinematic history.
He directed 62 films, most of which he wrote, and directed over 170 plays. Some of his internationally known favorite actors were Liv Ullmann, Bibi Andersson, and Max von Sydow. Most of his films were set in the stark landscape of his native Sweden, and major themes were often bleak, dealing with death, illness, betrayal, and insanity.
Bergman was active for more than 60 years, but his career was seriously threatened in 1976 when he suspended a number of pending productions, closed his studios, and went into self-imposed exile in Germany for eight years following a botched criminal investigation for alleged income tax evasion.
فیلمنامه ای جذاب و مرموز بود و در کنار حالت گیج کننده ای که به خواننده میده یک حس جالبی رو القا میکرد عدم تشخیص یکی و یا جدا بودن پی در پی شخصیت ها و مدام از خودم سوال میپرسیدم آیا من متوجه داستان شدم یا داستان در حال گیج کردن من هست ؟ جوابی که به خودم دادم (با وجود اینکه دقیق خوندمش) جالب بود. اینکه نفهمیدم چی شد اما فهمیدم که چی شد ! دقیقا حس انتهایی که فیلمنامه منتقل میکنه یک دوگانگی جالب در مورد آلما و الیزابت هست و همان سوال جالب من از خودم ... فیلمنامه نویس در این اثر خوب با نقاب هایی که آدمیزاد میتونه بسازه و درش غرق بشه آشنایی داشته میشه گفت حتی بهتر از یک روانشناس و این هم برام جالب بود و نفسی به اثر داده بود ...
اگر در چهارده سالگی این فیلم را میدیدم درست زمانی که داد میزدم «بیا بریم دشت کدوم دشت همون دشتی که آهووووو آیییییی دارهههه آییییی بلهههه» حتما پرسونا رو قطع میکردم و با خودم میگفتم این احمقا چطور این فیلم سیاه سفیدا رو نگاه میکنن... نکنه فکر کردین با خودم میگم این فیلم چه مفهومی داره؟؟ نههه من اون موقع هنوز با کلمه مفهوم آشنا نبودم که. یه جورایی اینجوری شرحبدم ( مثلا شما بیای به عمه زادهی دوسالهی من تانژانت نشون بدی خو مثل بز به صورتت نگاه میکنه... بعضی کار های سینمایی هم اینطورن ،اگه مقدمه ذهنی نداشته باشی مثل بز نمیتونی حتی نگاه کنی)
_______________________________________________ 2-«پرسونا شروع شد...»
من در کوچه خیابان های پرسونا گمشده بودم،درگیر همون سفیدی اولین کادر. نه اینکه بگم چقدر نگاه عمیقی دارم نهههه مارو به نیمه پر لیوان چکار اخه؟؟ اما در آستانه پونصد و اندی کتاب نمیتونستم واقعا از سفیدی رد شم... یبار یادمه، که یادم نیست کدوم کتاب بود، در موردش گفته بودم شبیه نگاه کردن به یه صفحه سفید بود...
سفیدیی که برگمان میخواست کادر را برایت بی انتها کند،تا تو بروی تا انتها،انتها،انتها،انتها انتخاب رنگی آگاهانه که نگاهت کاملا باز باشد ..رنگ سفید همچنین یه جورایی نماد آیینه عمل میکنه... تصویر هزار برابر میشه ...«این از رنگ»
اما انتخاب نقش ها که نقطه بسی قوت بود... انتخاب یک بازیگر به عنوان بازیگر و یا عمیق اگر نگاه کنیم انتخاب یک هنرمند که نماد دروغ گویی از نظر من هست به عنوان نقش بازیگر ،که میتونه راحت نقش بازی کنه... و انتخاب پرستار که مدام خواهر خوانده میشد... یک سوال میاندازم وسط صاحبش بردارد... اگر آلما را نماد مسیحیت حساب کنیم؟ و الیزابت نماد هنرمند؟ چه اتفاقی رخ داد؟
برگمان سعی میکند لنز دوربین را حذف کند یا عمیق تر دیوار چهارم را بشکند،گاها بازیگرش را آنقدر نزدیک دوربین میکند که انگار دوربین را حس کرده و گاها آنقدر نزدیک میشود که صدای نفس کشیدن بازیگر را حس کنی و بگویی الان یقه تو را میگیرد... برگمان آگاهانه میخواد تورو وارد کادر کنه که مدام فکر نکنی بازیگر نیستی و توی خونه نشستی بلکه بهت میخواد بگه، تو همین الان داخل کادر من هستی...
_______________________________________________
5-«محیط و انسان...»
بقول سلین « اگر دیگر دروغی درکار نبود که مردم بار هم کنند ،دنیا لاقل یکی دو نسل تعطیل میشد،چیزی برای تعریف کردن باقی نمیماند،یا خیلی کم باقی میماند» واقعا تاثیر محیط بر انسان بنظر من محوریت پرسونا بود که دوستان بیشتر از من آگاه هستن که تاثیر محیط بر انسان یعنی چی... حسش نیست که بیام باز بگم اونقدر از این تاثیر گفتم و گفتم که...(؛ _______________________________________________
6-«نقش در نقش...»
یکی از زیبایی های پرسونا برای من شاتی بود که دو بازیگر رو باهم تلفیق کرد... نقش در نقش های مداوم برگمان بنظرم یه کلاس سینمایی بود ... و برگمان تیر آخر رو وقتی زد که یه سکانس رو از دو کادر تکرار کرد ...دوستای مذهبی میدونن که اگه قاری یک آیه رو بیشتر از یک بار تلاوت کنه دلیل بر اهمیت بیش از حد اون آیه داره...کاری که برگمان با یک سکانس کرد
_______________________________________________ 7-«بیداری یا واقعیت...»
در سکانسی تخمی که جنگ بین آلما و الیزابت اوج گرفته آلما سیلی میخوره و دستش رو میاره که آب داغ رو بپاشه رو صورت الیزابت و الیزابت خیلی میگورخه... اما تاکید برگمان بر آب ...چرا؟ چراکه آب ضد ضرب یا بیدار کننده است و یا اگر خودمرا به نظر نویسنده نزدیک کنم آب پاک کننده است ممکن است نقش را پاک کند یا گریم را یا بازیگر را بیدار کند... که نمونه فلسفیاش همون غسل تعمید هست...
„Došlo je do inflacije reči, kao što su praznina, usamljenost, otuđenost, bol, bespomoćnost.” (71)
To je Persona – jedan krhki mermer, belo-beli pokrov za nespokoj utvara.
Čitanje filmskog scenarija je začuđujuće drukčije iskustvo od čitanja dramskog teksta. I ne samo što forme upućivanja, prosto, nisu iste, već nisu isti ni dometi, te u svakom scenariju nužno čuči jedan neotpakovani i neprestavljivi filmski fantom. On ovde baš dahće za vratom i pokoji očnjak na kožu prislanja. Ukroćena goropad se hrani onime što se o njoj ne zna – i gotovo je šarmantna Bergmanova uvodna napomena u kojoj se tobože razoružava: „Oko mnogih pitanja nisam siguran, a bar na jednom mestu uopšte ništa ne znam.” (5) Privukla mi je posebnu pažnju druga polovina rečenice – jer, u gajenim maglama mogu li se naći prokišnjavanja značenja? Oko čega, u tako postavljenom svetu, osim samog osećaja autora, može biti sigurnosti?
S druge strane, ovo nije nipošto jedna anemična nebula, već nešto hirurškog duha. I trijumfalan je momenat, u rangu Bunjuelovog rezanju oka, kada Bergman plan filma premešta van platna – instrukcijom u kojoj kino-operater „greškom” spušta zavesu pa se senke zavlače u mrežnjače i nastavljaju filmsku igru. (76) I to je čisto kinematografsko zadovoljstvo: radost u samom procesu, prekoračenju, a ne u fiksiranju.
A ko hoće iglu da ubode, može uraditi na: motivu dvojnika, samoći, ništavilu, identitetu, voajerizmu, abortusu, lezbijstvu, oporavku, perspektivama, statusu umetnika, melanholiji, hladnoći, surovosti, pritajenosti, krvopijama, smrti.
Persona is my favorite's Bergman. I watched it 4 times and I want to watch it more. Every time I have watched this movie I learn new things. I think it is the most philosophical work of Bergam. Of course it is not only philosophical, it is also psychological. Persona derived Greek root " prosopon". It was an unusual and different mask used in Greek theater to show the hidden part of the characters. In psychology It means; mask. This movie is full of symbols. The story is so interesting. Two women; one is silent, another speaks a lot. From my point of view Bergman have been influenced by Hegel and his philosophical system; Thesis, Anti-thesis and synthesis. First Elizabeth is silent (thesis/ subjective), Alama is talkative (anti-thesis/objective) finally synthesis happen. They see themselves in another. Finally the transition happens and we could see it in some scenes. Finally we hear one thing from Elizabeth: 'NOTHING". It is the only word Elizabeth said maybe when conscious match to un conscious and truth will be appeare. Maybe the truth is nothing…
Leído después de ver la película el guión es quizá inevitablemente menos impactante que aquélla. Son muy interesantes las diferencias, a veces mínimas y otras más significativas, entre lo que está escrito y lo que llegó a rodarse y montarse. En el texto (no un guión técnico sino más bien un relato sobre el que trabajar y del que se trasladan sobre todo los diálogos) no es posible que se transmita lo más inasible e insinuante de la película, que surge de su propia naturaleza audiovisual, pero es una herramienta muy útil para profundizar en su discurso verbal.
| تو یک رویای ناامیدانه هستی. نه رویای انجام دادن کاری، بلکه تنها رویای بودن. هر لحظه آگاه و هوشیار و در عین حال، آن برهوتی که میان تصوری که خودت از خودت داری با تصور دیگران از تو فاصله انداخته است. احساس سرگیجه و نیاز مداوم و سوزنده به نقاب از چهره برافکندن و بالاخره خلاصه شدن و همچون شعلهای خاموش شدن. هر لرزش صدا دروغی، خیانتی است. هر هیبتی اشتباهی و هر لبخندی شکلکی است. |
“Una noche, en una fiesta. Se hizo tarde y había mucho alboroto. Ya cerca del alba, alguien dijo: «Elisabet Vogler lo posee casi todo, como mujer y como artista». «¿Qué es lo que falta?», pregunté. «Le falta a usted la maternidad». Yo me reí, pues me pareció una afirmación ridícula. Pero, pasado un tiempo, me di cuenta de que ella pensaba lo mismo, y que había decidido tener un hijo. Y cuando estuvo embarazada y supo que no había retorno posible, se sintió atrapada, como en una trampa. Pero era demasiado tarde."
SOBRE EL DESAMPARO Y LA AUSENCIA DE SENTIDO Este trozo del guion es parte del extenso monólogo en el que la enfermera Alma le revela a su paciente, la actriz Elisabet Vogler, como en desafío, pero también como palabra sanadora, su supuesta enfermedad. Señala sus acciones y contradicciones, y le pone nombre a la sensación de desamparo que siente: Elisabet ha seguido el camino de cumplir con las expectativas externas. Ha asumido la condición que su entorno social considera que le faltaba para alcanzar el éxito “personal” y profesional. Para una mujer que lo tiene casi todo, la “única” vía de realización absoluta es la maternidad. Elisabet forja una persona, asume otro rol más: el de madre. Y ahora lo sabe: el nombre de su enfermedad viene de su propia carne.
Su maternidad se ha construido desde fuera hacia adentro y por eso es incapaz de entregarse a su hijo y amarlo. Incapacidad que se transforma en sufrimiento y frustración, justamente porque le señala su incompetencia: Ha asumido un rol que exige interpretar una condición tan profundamente humana, que incluso su calidad de artista no es suficiente. Su mundo interior se ha contaminado por una decisión de vida profesional… ¿Su primer y único fracaso? Ahora atraviesa un momento de completa desorientación. Un sinsentido.
SOBRE LA DIFUMINACIÓN DE LA INDIVIDUALIDAD O DE LA MÁSCARA Antes de este momento de revelación, nuestros dos personajes se van uniendo por un magnetismo potente. No solo observamos un acercamiento en su “amistad”, sino también una unión progresiva en cuerpo y espacio. Se nos plantean preguntas sobre la autenticidad de Elisabet, mientras se nos otorga una personalidad completamente definida: la de Alma. Luego, poco a poco, es como si Elisabet fuera absorbiendo a su enfermera y ambas se convirtieran en una.
Tras descubrir Alma la carta de su paciente —y supuesta amiga—, en la que revela sus confidencias y menosprecia su afecto, es cuando realmente vemos a Elisabet tal como es: una insensible; y a Alma en su parte más primitiva, la parte herida y llena de odio. Durante este violento inicio del clímax emocional, ambas mujeres van perdiendo el trazo que las define. Y, en este proceso de volverse indefinidas, la incógnita de la película pasa de la autenticidad de una, a la individualidad de ambas.
Después de discutir, Alma y Elisabet van a dormir y, en lo que parece ser el sueño de Alma, ambas mujeres —con historias de frustración profunda— luchan por tomar el control de sus personalidades, que se funden involuntariamente (incluso para el marido de Elisabet).
La revelación, que sigue y completa el trozo citado, sirve como ritual curativo. Ambas oscilan entre lo individual y un colectivo unificado. Comparten, por un instante, una conexión onírica donde ambas se pueden reconocer como realmente son, y donde la única vía de sanación es lograr aceptarse a si mismas a través de la otra.
Lo que empieza como una disputa física termina en una lucha por definir y sanar la psique. Elisabet domina en el mundo de las máscaras, la parte corpórea de la vida, pero Alma toma control en el mundo de la psique, la parte no física del ser humano.
La separación termina con Alma imponiéndose. Y, al hacerlo, el gran átomo que han formado logra subdividirse otra vez en dos partes más pequeñas, individuales, pero partes de la misma esencia. La enfermera y la enferma son dos polos opuestos, pero también son la misma cosa.
SOBRE MI INTENCIÓN: EL GUION Y LA PELÍCULA La primera vez que leí el guion —antes de ver la película— lo hice con el propósito de identificar qué estaba guionizado y qué estaba improvisado. Me interesaba explorar hasta qué punto de detalle se puede llegar para planificar una imagen y ser consciente de cuánto puede cambiar la interpretación visual de una misma descripción. Bergman vs. Rafa.
Me encontré con que el guion de Persona no es un guion convencional. Es una mezcla entre guion, diario, novela... tal vez hasta podría ser un cuaderno de apuntes, medio depurado. Lees fragmentos que no cambian en pantalla, otros que ni aparecen, y algunos que fueron planteados como una idea vaga, no visual, que podría tomar cualquier forma al ser transformada en imagen. Casi como filosofía.
Resultado: ¿Cómo se logra una narrativa tan confusa, pero tan directa al mismo tiempo? Todo es sólido y gaseoso a la vez. De alguna manera vaga y laberíntica, deja claros todos sus temas (la individualidad, la autenticidad, el vacío) y luego los traslada a una película que no se parece en nada a lo que te hubieras imaginado... pero que, de alguna forma, es exactamente lo que acabas de leer.
No está en mi capacidad imaginar un mundo como este que vi en la película. Porque no siento como él siente, ni he visto lo que él ha visto. Independientemente de que mi película hubiera sido peor, es que no sería ni remotamente parecida. No puede serlo. Igual que la escena en la película que se repite dos veces. Ni aunque él volviera a hacer la misma película, esta sería parecida. Una película tiene vida propia, y su espíritu es cómo fue hecha.
En mi lucha por entender, leí el guion una segunda vez, luego de ver la película. Esta vez lo tomé como un ejercicio de desglose de escenas y análisis de sus núcleos. Necesitaba entender qué quería decir la película. Suponía que, entre más entendiera la obra, mejor comprendería la intención detrás de ella, y así podría extraer una manera de hacer.
Resultado: No creo que esta película haya sido concebida para ser descifrada. Te sugiere presentimientos que deberás interpretar tú solo. Me transmitió la idea de que cualquier pensamiento, idea o concepto en el que profundices lo suficiente puede tomar una infinidad de caras. Todas correctas y parte de una sola verdad.
Tratar de entender los aspectos subjetivos y multiarquetípicos de una creación artística como si se tratara de una única verdad científica —que vendría a ser la intención del autor— es tan inútil como tratar de exterminar el polvo en la entrada de tu casa campestre con una escoba. Aparte de ser agotante, es sin sentido y ridículo. Supongo que, a partir del hacer mismo, se extrae esta manera de hacer que buscaba.
SOBRE LA DIFERENCIA DE UN GUION Y UNA PELÍCULA Al leer un guion, te ves obligado a visualizar espacios y gestos de personas con emociones que se mueven en esos espacios. Debes recrear la descripción visual desde tu banco de recuerdos e impresiones personales. Regalarles tu propia carga sentimental a lo que se ha concebido como un cuaderno de trabajo.
Con la película, en cambio, alguien ya lo ha resuelto. Si estas imágenes causan una impresión en ti, entre las muchas cosas que quedan por hacer —llamémosle tareas del espectador— yo considero tres (que pienso son aplicables a todas las artes):
Primero, descifrar los sentimientos específicos que van ligados a esta impresión y reflexionar sobre su causa. Al menos la primera vez que vemos una película, es necesario evitar someter la experiencia emocional a la rigidez lógica del análisis de una obra por su única condición de “obra maestra”. Si una obra no te dice nada, ¿para qué ahondar en ella? Escuchaba en una entrevista de Borges: “Lean a Shakespeare si Shakespeare les interesa. Si no lo disfrutan, entonces Shakespeare no ha escrito para ustedes. Tal vez llegará un día en que ambos sean dignos el uno del otro. Hasta entonces, otros autores hablarán en su lugar.”
Segundo, como defendía Tsai Ming-liang en un reciente coloquio: tratar de entender la película a tu manera. Es muy importante que seas consciente de que el mundo se configura a través de la experiencia personal, y que hay esquemas mentales ajenos que simplemente no pueden existir en un tipo de cosmología específico. Si permites que el pensamiento del autor domine tu entendimiento y desdibuje tu criterio personal, entonces lo que él interpretó como cálido y tú como frío ya no será ninguno de los dos. La lógica sin esfuerzo ni convicción resulta en alimento tibio e insípido. Para esculpir un pensamiento crítico, es urgente que dejes de recurrir a otros para que hagan las interpretaciones que deberías estar haciendo tú.
Lo tercero —aunque suene contradictorio— es conocer la intención del autor con su obra. Tomo prestadas las palabras de otro jefe, Chéjov, que ironizaba sobre la opinión de un profesor de literatura: “Lo que cuenta no es Shakespeare, sino el comentario a Shakespeare.” O lo que es lo mismo, según mi forma de entenderlo: tu opinión sobre una gran obra vale poco sin su contexto. La intención de la persona con la lucidez y la energía creadora suficiente para lograr algo de valor es esencial para entender el resultado. Más que nada, para contrastar sus motivaciones y procesos de pensamiento con los tuyos. Como se suele decir después de meter la pata inocentemente: la intención es lo que cuenta.
Sobre la película, Persona: Leyendo el guion, hay una escena en la que Alma le cuenta a Elisabet uno de sus remordimientos. Es un recuerdo en el que tiene relaciones sexuales con dos chicos menores, muy menores, y queda embarazada. Mientras lo leía, pensaba que era una imagen extremadamente fuerte e, inmediatamente, solo podía imaginar cómo lo había resuelto en la película. Imaginaba algo a lo Von Trier: crudo, pornográfico y desagradablemente visual. Bergman lo hizo a su manera. La escena no fue recreada, fue un relato. Dos minutos —o más— de Alma confesándose. En esta parte de la película, lo que se dice —la narrativa oral— se impone a lo que se ve —lo audiovisual—. La persona que lo cuenta está profundamente afectada, y revivir el evento en imágenes resulta irrelevante e innecesario. Ver su dolor al contarlo lo es todo.
SOBRE LA INTENCIÓN Y LA CONDICIÓN DEL DIRECTOR “Por primera vez había sentido la necesidad de interrogarse acerca de su actividad como creador y de poner esta en relación con la sociedad y el mundo. De esas preguntas surgió un texto titulado «La piel de la serpiente»… En él reconoce la futilidad del arte, pero encuentra nuevas razones para seguir trabajando…” Prólogo de Jonás Trueba
Se dice que Bergman concibió la obra desde la enfermedad y la inactividad, pero también desde una crisis de sentido propio. Y resulta natural que el padecimiento de una enfermedad severa induzca a replantearse nuestro lugar en esta existencia. El cerebro, o la consciencia (como quieran llamarlo), debe buscar un modo de encontrar la salvación. Debe forzar a su portador a hurgar dentro de sí mismo: ¿cuáles son las cosas que han provocado este estado?
Esta película parece una metáfora del propio Bergman: una forma de purgatorio en la que este director —que ya no ama sus películas, que ya no encuentra motivación para seguir creando con honestidad— se ve obligado a hacer otra película más, otro hijo más, porque es lo único que se espera de él. Y porque, paradójicamente, es la única vía para sanar.
Bergman utiliza la maternidad como metáfora de la creación cinematográfica, y a través de ese mismo extravío por el que pasa Elisabet, podemos encontrar al director. Mudo y enfermo.
No sé si Bergman recuerda esta película con especial cariño, pero, como comenta Trueba en el prólogo, él mismo diría que esta película le salvó la vida. Sabiendo que Bergman podría ser Elisabet, es inevitable pensar que él mismo es también Alma. Las protagonistas son una bipartición de Bergman: la enfermedad y la sanación. Dos polos opuestos y la misma cosa.
پرسونا رو ابتدا با فیلم شناحتم. با بازی درخشان لیو اولمان و بیبی اندرسون الان بعد از ۵ سال که از دیدن چندباره فیلم میگذره فرصت شد فیلمنامه پرسونا رو هم بخونم. هر گفتگویی رو بیش از ۱۰ بار خوندم. گاهی آلما بودم گاهی الیزابت. دیالوگها به من کمک کرد تا با مسائل جدیدی آشنا بشم و بیش ازپیش با خودم آشنا بشم. از نقابزدن ها و نقش بازی کردنها دست بکشم و تلاش کنم برای حرف زدن ، برای خوبتر و درستتر زندگی کردن. پرسونای من بیشتر از هروقت دیگهای همراه من هست بعد از این کتاب.
Otra gran joyita para la colección pero esta viene con película incluida. Seguramente todo buen amante del cine conocerá este título, pero para quien no lo sepa, “Persona” es una película de Ingmar Bergman donde nos habla de la estrecha relación que surge entre una actriz que está ingresada en un hospital por perder su voz misteriosamente y su enfermera Alma. Pues bien, con este libro, Bergman ha querido dejar plasmada su gran potencia literaria, por ello, esta obra no contiene un simple guión cinematográfico, sino más bien, un gran relato donde se muestra la gran calidad del autor a la hora de escribir, es decir, este libro viene a ser el “texto” de la película. Por supuesto, tengo ahora mismo la necesidad imperiosa de verla, porque si el libro es así de maravilloso yo no quiero saber cómo será la película 😉
نُه سالی میشه که خوندشو عقب انداختم و امروز با لج و بدون قرارقبلی برداشتم خوندمش. میترسیدم نفهممش، آره فکر کنم نمیفهمیدمش. این فیلمنامه رو وقتی میفهمی که از دورن با خودت یه نقطه صداقت و شفافیت داشته باشی. یا وقتی که نه میتونی از سرکوب کردن خودت دست برداری نه خودتو به نفهمی بزنی. یا وقتی هنوز یادت باشه به خودت خیانت کردی. بدون هیچ حس قربانی یا وایب تراژیکی، سرد و زمخت.
تمام این بار اضطرابی که به دوش میکشیم، این رویاهای سرشار از ناامیدی، این بیرحمی وصف ناپذیر، وحشت ما از فکر مُردن، بصیرت دردناک ما نسبت به شرایط زندگی روی زمین، رفتهرفته امید نسبت به رستگاریِ ملکوتی را در ما متبلور کرده است. هشدار بلند ایمانِ ما و شک به تاریکی و سکوت، هشداردهندهترین نشانه ترس و تکافتادگی ماست. یا نشانه ی دانستههای ترسخوردهِ بیاننشدمان
چیزی برای معتقد بودن داشتن. کاری کردن، اندیشیدن به اینکه زندگی آدمی معنایی دارد. این است آنچه من دوست دارم. محکم چسبیدن به چیزی. هر اتفاقی که میخواهد بیفتد. فکر میکنم آدمها باید اینطور باشند و برای دیگران هم معنایی داشته باشند. تو اینطور فکر نمیکنی؟
باید اینطوری باشد؟ اینقدر مهم است که آدم دروغ نگوید، همیشه راست بگوید، و لحن صدایش همیشه مناسب باشد؟ آیا لازم است؟ آیا میتوان بدون سردستی حرف زدن زنده ماند؟ بدون مزخرف گفتن، بهانه تراشیدن، دروغ گفتن، و از زیر بار چیزهایی شانه خالی کردن. میدانم برای این دست از حرف زدن کشیده ای که از تمام نقشهایت، نقشهایی که میتوانستی خیلی خوب بازی کنی، خسته شده ای. اما بهتر نیست که خودت را راحت کنی و ابله و ولنگار و دروغگو و وراج باشی؟ فکر نمیکنی که اگر خودت را راحت بگذاری تا همان که هستی باشی، وضعت واقعاً بهتر خواهد بود؟
الیزابت واگنر یک بازیگر تئاتر و صحنه است که دچار یک بیماری روانیست . او به پرستار ویژه خود الما امیدبسته پرستارى که در رؤیا غرق است اما از هیچ کمکى به این بیمار دریغ نمی کند.
یک درام روانشناسانه پر از سمبولها و نشانه های رمز آلود و تاثیر گذار . منو به یاد فیلم مالهالند درایو ساخته دیوید لینچ انداخت . ظاهرا جناب دیوید لینچ تحت تاثیر فلسفه بافیهای اینگمار برگمن بوده .
این فیلم و فیلم نامه. بیشتر از ۵ بار فیلمو دیدم و ۳ بار فیلم نامه رو خوندم، از آنالوگ سکانس اول تا پرده آخر؟ اصن پرده هم نمیشه گفت برگمان و گودارد فیلم نامه موج نوشون یه مثال خیلی قشنگ از اینه که چرا سینمای اروپا، نظم توی بی نظمیش، در مقابل ساختار حوصله سربر هالیوود بهتره. این فیلم نامه رو اد کردم که توی پیجم یه جورایی به خودم یادآوری کنم چرا کیفیت اروپا به کول بودن هالیوود می ارزه.
Persona on kokonaisuudessaan komea, monitulkintainen teksti. Paperiversiossa huomio kiinnittyy eri asioihin kuin näkemässäni teatteriversiossa ja kutsuu tulkitsemaan tapahtumia eri tavalla. Bergmanin kerronta on kiinnostavaa ja hienopiirteistä.
Persona - máscara; personalidade que o indivíduo apresenta como real, mas que, na verdade, é uma variante às vezes muito diferente da verdadeira (C.G. Jung).
"- Você acha que eu não entendo? O sonho absurdo de ser. Não parecer, mas ser. Consciente, alerta a cada momento. E, ao mesmo tempo, o abismo entre o que você é perante os outros e o que você é perante a si mesma. A sensação de vertigem e a constante sede de desmascarando. Para se ver finalmente descoberta, reduzida, talvez aniquilada. Cada tom, uma mentira e uma traição. Cada gesto uma falsidade. Cada sorriso uma careta: o papel da esposa, o papel do colega, o papel da mãe, o papel da amante, Qual é o pior? Qual deles te causou mais tormento? Representar a atriz de cara interessante. Manter todos os pedaços juntos com mão de ferro e conseguir que se ajustem. (...)"
En este libro se narra el tiempo que pasan juntas dos mujeres, Elisabet y Alma. La primera es una actriz de teatro, que mientras está en plena actuación, deja de hablar y solo puede reírse. Su silencio es voluntario y es claro para los medicos que no ha sido causado por una enfermedad mental, ni física. Alma, por otra parte, es la enfermera que la acompaña durante su retiro en una casa cerca al mar. Durante su tiempo juntas hay un sentimiento de confianza de apertura y familiaridada entre las dos, o por lo menos asi lo ve Alma, que empieza a desdibujarse cuando siente que esos sentimientos han sido traicionados. Elisabet, poco a poco va revelando los eventos y los sentimientos que la llevaron a su mutismo, una secuencia de papeles que le fueron impuestos, no solo en el teatro, sino en su vida personal.
This entire review has been hidden because of spoilers.
El guion de una de mis películas favoritas: no petrifica en la palabra la retención de un sentido originario, casi como si la película fuera la copia abstrusa, la sombra de una luz más pura, sino el ahondamiento de sus misterios.
Y al final, guardan la película y la meten a un cajón.
I like to believe reading the script in my native language made me understand the story better but thats very unlikely. Found this on my grandmothers bookshelves and read it, including a little -deeply interesting- introduction.
Persona is possibly the best movie I’ve ever watched. Having a deeper look into the script (if this is even a script), and marveling at the differences between this text and what made it to the film reels, is extremely interesting.