حامد اسماعیلیون متولد ۱۳۵۵ در کرمانشاه است. او دورهٔ کودکی و نوجوانی را در همین شهر گذرانده و از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۹ در تبریز به تحصیل در رشتهٔ دندانپزشکی مشغول بوده است. پس از آن مدتی در گلستان و مازندران و در نهایت به مدت هفت سال در تهران زندگی و کار کرده است. اسماعیلیون در سال ۱۳۸۹ به همراهِ خانواده به کانادا مهاجرت کرده است و هم اکنون در شهری کوچک به نام هانوور در دو ساعتیِ تورنتوی کانادا زندگی میکند.
مهمترین فعالیتهای ادبی اسماعیلیون پس از پایانِ تحصیلاتِ دانشگاهیاش انجام شده است. او به مدت ده سال در وبلاگ «گمشده در بزرگراه» مینوشت. مجموعه داستانها و رمانهای او عبارتند از:
آویشن قشنگ نیست (۱۳۸۷): برندهٔ جایزهٔ بهترین مجموعه داستان اول در بنیاد گلشیری شد و کاندید برخی جوایز ادبی دیگر. این کتاب پس از سالها حضور در کلاسهای داستاننویسی امیرحسن چهلتن در موسسهٔ کارنامهٔ تهران از سوی نشر ثالث منتشر شده بود و تا امروز به چاپ پنجم رسیده است.
قناریباز (۱۳۸۹) مجموعه داستان منتشر شده توسط نشر چشمه
دکتر داتیس (۱۳۹۱) نشر چشمه و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان اول در بنیاد گلشیری. این کتاب به چاپ سوم رسیده است.
گاماسیاب ماهی ندارد (۱۳۹۲) رمان منتشر شده توسط نشر ثالث.
توکای آبی (۱۳۹۷) نشر مهری، لندن
به جز مصاحبههای متعددی که با او انجام و در جراید و رسانهها منتشر شده است او سابقهٔ همکاری با نشریات انجمن دندانپزشکی ایران، سلامت، فرهیختگان، داستان همشهری و ادبیات و سینما در شماره تازه «سینما و ادبیات» را داشته است. ویراستاریِ کتاب علمی کنگرههای سالانهٔ بینالمللیِ دندانپزشکی در ایران هم از دیگر کارهای اوست.
این کتاب از زبان دندانپزشک تازهکاری روایت میشه که برای کار و افتتاح مطب به یکی از شهرهای کوچک اطراف تهران یعنی ساسنگ میره. دندانپزشکی که در ابتدای کار با فضای شهر و مردمش کاملا بیگانهست و به مرور زمان خیلی بیش از حد تصوراتش درگیر اون شهر و مسائلش میشه. دکتر حامد اسماعیلیون، نویسندهی کتاب، دندانپزشکه و کتاب پر از اصطلاحات تخصصی دندانپزشکی و شرح و توصیف بیماریهاست. برای من، خوندن اصطلاحات تخصصی رشتهام توی یه کتاب غیر درسی و دغدغههای مشابه با راوی کتاب بسیار جذاب و لذتبخش بود اما مطمئن نیستم برای خوانندهی ناآشنا هم میتونه به همین اندازه جذاب باشه یا نه.
نسخه فیزیکی کتاب رو نتونستم پیدا کنم و نسخه صوتی اون با صدای جذاب آرمان سلطانزاده رو گوش کردم. کتاب صوتی جذابی بود اگرچه که من هیچوقت نتونستم خیلی با کتابای صوتی ارتباط برقرار کنم و ترجیح میدادم خود کتاب رو بخونم.
برای سالگرد آن حفره عمیقی که بر دل همه مردم ایران با دو موشک نشست، خواندم و سعی کردم اینگونه عزاداری کنم. بهت زده بودم از خوبی کتاب و البته لحظه ای نبود که از یادشان غافل باشم. برای حال من که اکنون این کتاب را میخوانم، داستان در مورد دکتری به نام داتیس الماسی نیست و هر کس اینگونه به شما گفت بدانید که دارد مهبل میبافد. داستان در مورد چند درخت سپیدار است در جایی به نام آسمانشو که ریشه دوانیده اند در این خاک و با اصالت و پر صلابتند و قدشان به آسمان میرسد. سپیدار هایی که هر کدام نامی دارند سیناهایی که طاقتشان طاق شد و تهمینه هایی که عطای این خاکرا بر لقایش بخشیدند. داستان کتاب در مورد درخت های آسمان شو است که از آن بالا خوب ساسنگ (بخوانید وطن) را پاییدند و دیدند چگونه محله ای در بزرگراه آزادگان و جایی میان دود ماشین ها، کم کم بزرگ شد، مسجد محله اش آباد شد، خانه های کلنگی یک طبقهاش یک شبه سقف بر سقفش اضافه شد، قصاب محله بی ام و خرید و میوه فروش راستهِ خیابان اصلی، عضو شورای شهر شد. دیدند چگونه کثافت و دروغ و ریا شهر را درنوردید، چاله هایی که به اسم ساختن باشکوه فرهنگ کندند گود و گودتر شد و هیچ وقت پر نشد. دیدند اوج و افول کارخانه های چسب و کوره های آجر پزی و کارگرانی که برای نان شب جان کندند. آنگاه که دیگر رمقی نمانده بود، درختان سپیدار شنیدند صدای ارههایی که برای چپاول ته مانده ساسنگ، شبانه به جانشان افتادند و صبح نشده پهلو در خاک افکنده بودند. همه این سال ها تخریب کردند و فراری دادند. تخریب کردند آنچه برای رشد و ارتقایش سال ها صبر و تلاش ضمیمه اش شده بود و فراری دادند هر کس که خواست کمکی بکند. دکتر داتیس الماسی نماد همه افرادی است که حادثه ای آنها را از موطنشان کند و به جای دیگری از نقشه حغرافیایی سنجاقشان کرد. گیرم فرکانس صدای اره ای که درخت های آسمان شو را قطع کرد با صدای پرتاب آن دو موشک لعنتی یکی نباشد، اما غمی که بر دل ما گذاشت چه؟ غم تلخِ گروگان گیریِ وطن
صادقانه بگویم انتظارم از اسماعیلیون بیشتر بود و در این جا همهاش منتظر بودم نقطه عطف داستان رخ دهد و به نوعی شخصیت راوی داستان در سیر حوادث دگرگون شود. یعنی همه این جزییات خاطرهوار و تبخترهای یک پزشک که در مواجهه با مردم عامی خودش را نشان میدهد بعد از آشنایی بیشتر با این مردم و زیستن در میانشان منجر به استحالهای برای همدلی بیشتر و بهبود روزگارشان شود. اما نشد که نشد
بنابراین از اول تا انتهای داستان انگار با همان دفترچه خاطرات اسماعیلیون سر و کار داریم که تنها اسامی را تغییر داده و اصطلاحات دندانپزشکی را بیشتر از آنکه به خورد شخصیتهای عامی داستان دهد، به خورد ما خوانندگان عامی میدهد و داستان خاصی هم شکل نمیگیرد.
اما قلم او همچنان خوب و روان در در بخشهایی جالب توجه است. مثلا نوعی شخصیتپردازی برای درختها و حتی نامگذاریهایی که در ابتدا غریب بهنظر میرسند. مثلا نام حنظله برای درخت که تا انتهای داستان این حس دست میدهد که چیز غریبی هم نبود و خواننده احساس همزیستی در روایت در کنار درخت میکند. نکتهای که به نظرم از مهمترین ویژگیهای ادبیات است: برانگیختن حس عجیبترین تجربههای زیسته در دل داستان
کیرم تو این کتاب تو دکتر تو نویسندش تو دندون تو کتاب صوتیش تو هرچی که به این کتاب مربوطه تو انتشاراتی که اینو چاپ کرده تو تیک آبی نویسنده تو جلد کتاب تو فیدیبو و هر جایی که اینو میفروشن تو همه اونایی که اینو خوندن تو هرکسی که اسم این کتاب و پیشم بیاره تو هرچی که اسمش حامده تو تمام صفحات کتاب تو تمام جملهها تو کسی که بخاطرش به این کتاب گوش دادم و مخصوصا تو خودم که همچین کصشری و گوش دادم و من الله توفیق
دکتر داتیس، داستان دندانپزشکی است که در تبریز درس خوانده و حالا بعد از کار کردن در شمال، به شهرک ساسنگ نزدیک تهران میآید. کل داستان در همین شهرک میگذرد، پر از توصیف مریضها و محیط آن شهرک. کتاب ۷ فصل دارد. اسم فصلها، اسم حوادث طبیعی آشنای دور و برمان است؛ مثل «ابر» و «آفتاب» که اسم فصل اول و دوم کتاب است. از اسم فصلها، میشود حوادث مهم فصل را هنگام خواندن حدس زد. حتا میشود فهمید که کتاب «ابری» شروع میشود، کمکم «آفتابی» میشود، به تدریج «باران» به «تگرگ» تبدیل میشود، بعد هم نوبت «رنگینکمان» یا همان عاشقشدن دکتر داتیس است و با «برف» و «مهتاب»، کتاب تمام میشود. پایانی کاملن مهتابی؛ مثل همان لحظات از بعضی شبها که آدم فقط میخواهد ساکت باشد و نمیتواند چیزی بگوید. کتاب پر است از اصطلاحات پزشکی و دندانپزشکی. برای خودم هم که ترم دوم دندانپزشکی را تمام کردهام، یک وقتهایی روی اعصاب بود؛ حالا یک نفر ناآشنا (و نه حتا متنفر از این اصطلاحات) که واویلا. میشد بدون این همه اصطلاحات هم همین کتاب را نوشت. گاهی احساس میکردم که نویسنده میخواهد اطلاعات خودش را به رخ خواننده بکشد. شاید هم نویسنده بیتقصیر است و این خصوصیت اخلاقی خود «دکتر داتیس» است؛ همان خصوصیتی که منشی اول دکتر داتیس، خانم عزتی، موقع رفتن به او گفت. شاید دانشجوهای ترم ۷ و ۸ به بالای پزشکی و دندانپزشکی، مناسبترین گروهی باشند برای خواندن کتاب. بقیه احتمالن لذت چندانی نخواهند برد. البته شاید کتاب برای کسانی هم که در انتخاب رشته بین پزشکی و دندانپزشکی به شک افتادهاند، مناسب باشد! مثلن همانجایی که «دکتر مستوفی» از سختیهای پزشکی میگوید و سر و کلهزدن مداوماش با مردم. من کتاب را از راه وبلاگ خود نویسنده شناختم. ظاهرن، «دکتر داتیس»، همان «دکتر حامد اسماعیلیون» است و ما با خود نویسنده طرفیم. آخر فصل ۶ و کل فصل ۷ را با کمی بغض خواندم. نمیدانم، شاید حوادث این چند مدت هم تاثیر داشت روی این بغض، اما به نظرم پایان کتاب، پایان تاثیرگذار و خوبی است.
حامد اسماعیلیون را با کتاب گاماسیاب ماهی ندارد شناختم، کتابی که دوست داشتم. اینبار کتاب دکتر داتیس از حامد اسماعیلیون را برای خواندن انتخاب کردم. البته درستتره بگم برای شنیدن، چون کتاب صوتی را شنیدم. راستش خیلی راضیم نکرد، کتاب خوبی بود اما با توجه به اینکه جایزه بنیاد گلشیری را گرفته بود انتظار بالاتری داشتم. کتاب شرح پنج سال زندگی و کار دندانپزشکی به نام داتیس الماسی در شهر ساسنگ از توابع جنوبی تهران بود. برای من بیشتر شبیه خواندن دفترچه خاطرات یک دندانپزشک بود، دندانپزشکی که علاوه بر سر و کله زدن با دندانهای مراجعهکنندهها درگیر مشکلات فرهنگی و مادی آنها میشود. دکتر داتیس به نسل ما تعلق دارد، شعرهای که ما دوست داریم را زمزمه میکند، کتابها و فیلمهای مورد علاقهی ما را مرور میکند و به دنبال کسب درآمد درگیر روزمرگیهای زندگی میشود تا حدی که بعضی وقتها اسیر کار و پول به نظر میاید. تفاوت فرهنگی بین داتیس و مردم ساسنگ زیاد است و تلاش دکتر برای تاثیرگذاری بر مردم بیفایده. متعصبان از تغییر وحشت دارند و برای پیشبردن عقاید خود توجیهها و روشهای احمقانه دارند. هرچند همیشه کسی پیدا خواهد شد که حرف حق را بشنود و به یاد بسپارد. دکتر برای شرح احوال خود و اطرافیانش از اصطلاحات پزشکی زیادی استفاده میکند، شاید برای مخاطب عادی نامفهوم باشد اما احتمالا برای همکاران نویسنده که در واقعیت نیز دندانپزشک است جالب باشد و منجر به همذاتپنداری شود. داتیس با دقت و توجه سرگذشت شهر، فساد کارمندهای شهرداری، مشکلات کارگران افغانستانی مشغول در کورهها، اعتقادات و عادتها و ترسهای مردم را دنبال میکند و تصویر واضحی از شهری که نمی شناسیم در ذهن ما ثبت میکند و این هنر نویسندهی کتاب است. خواندن کتاب به دندانپزشکها توصیه میشود.
راستش رو اگر بخواهید، من داستان کتاب ها رو پنج شش ماه بعد از خواندنشان فراموش می کنم -و استثناهای این قاعده انگشت شمارند- اما حس و حال بعد از خواندن کتاب ها تا سال های سال در خاطرم هست. مثلا یادم هست که فرنی و زویی که تمام شده بود، همچنان دراز کشیده بودم و لبخند می زدم، با اینکه جزءیات قصه رو واقعا به یاد ندارم. به همین علت، جدا یادم نیست آویشن قشنگ نیست چی بود. فقط در این حد که سبک کتاب جدید بود و اینکه آخرش با خودم فکر کردم، خب، که چی؟ این ها رو گفت که به کجا برسه؟ اما دکتر داتیس داستان داشت، سیر منطقی داشت و پایان. داستان یک دندان پزشک جوان که با شوق و اهداف فراوان کارش رو شروع می کنه و در آخر به همان چیزی دچار می شه که همیشه ازش می ترسیده: روزمره گی و پول. + اصطلاحات پزشکی و دندان پزشکی فراوان کتاب اول فقط ملال آور بودند و در آخر تقریبا آزاردهنده شده بودند. من همه رو اسکیپ کردم، اما وقتی نویسنده ادعا می کنه حالش شبیه بیماری مبتلا به فلان بیماری ست که به جای فلان دارو با فلان دارو درمان شده است، تکلیف خواننده چیه؟ یک جا واقعا گفته بود حالم شبیه بیماری مبتلا به سرطان فلان است که پس از پرتودرمانی فلان دارو رو بهش زدن!!! و من نمی فهمیدم الان حالش خوبه آیا یا بد؟
دکتر داتیس بعد از مدت ها منو آشتی داد با ادبیات معاصر و تصمیم گرفتم همه رو بخونم خیلی خوب بود. شاید دلم می خواست عشق بیشتر داشته باشه. تو ریویوها خوندم که اکثر دندانپزشک ها گفتن شاید برای ما جالب بوده چون رشته مونه ولی برای من هم به همون اندازه جالب بود. چون اصطلاح های غریب و متفاوت چیزی بود که نیاز داشتم بعد از خوندن این همه کتاب تکراری و مشابه هم من البته کتاب صوتیشو گوش دادم از آوانامه با اجرای بی نظیر آرمان سلطان زاده. برای شما هم پیشنهاد می کنم زنده باشن حامد اسماعیلیون و خدا بهشون صبر بده بابت غم عمیقی که دارن
ظاهرا بناست که داستان رفتن دکتر داتیس الماسی به منطقه حاشیه شهر ساسنگ چیزی از جنس آثار ساعدی باشد. یک پیرنگ داستانی در بطن اثری مردمشناسانه، داستان روزمرگی دکتری در منطقهای محروم. اما آنچه که واقعا از کار درآمده چیزی از جنس سریالهای مهران مدیری است. دکتری نیکوکار و خیرخواه در بین جماعتی وحشی و بدوی و ناسپاس! و خوب همین تفاوت اصلی است که در همه جزئیات اثر هم سایه انداخته و کیفیت کار را به حد نازلی کاهش داده است.
در کل کتاب بدی نبود، نوع نثر و نگاهش رو دوست داشتم. حس میکردم خودِ حامد اسماعیلیون داره داستان زندگیش رو در قالب دکتر داتیس برام تعریف میکنه. هیچ صحنهای برام دردناکتر از اون صحنهی رفتنِ رها با هواپیما نبود که تداعی کننده ی پرواز ایران به اوکراین بود برام و از دست دادن. (هرچند که رها سالم به مقصد رسید و اون پرواز ...) درد کشیدم موقع خواندن اون یه جمله. دردی که مثل همون خرابیهای دندون که میگفت هرمیه، ما فقط یه نقطه رو میبینیم و حجمِ عظیمیش دیده نمیشه. حیف از اون سپیدارهای بلندی که از بین بردندشون، یه ناشناس، خطای انسانی احتمالا. هوووووف، دیگه چیزی نگم بهتره.
دفترچه خاطرات یک دندانپزشک بود و به خوبی شخصی بودنش رو منتقل میکرد. با توجه به زندگینامه خود اسماعیلیون چه بسا بخشهایی مطابق با واقعیت یا دست کم الهام گرفته از اون باشه و خب این باعث میشد داستان خیلی باورپذیر هم باشه. ده بیست صفحه اول شاید خوندنش سخت بود اما بعد که لحن و ریتم دستم اومد راحت تر خوندمش و چیزی که کمک کرد اون ده بیست صفحه اول رو تحمل کنم پاراگرافهای تاثیرگذاری بود که خیلی باهاشون همذات پنداری کردم. این کتاب رو نمیتونم به همه توصیه کنم چون احساس میکنم چند مورد روی علاقهمند شدنم به موضوع و داستان موثر بودن، اول خود اسماعیلیون که به نثرش علاقهمندم، دوم بازهای از زندگی که روایت میکرد از این جهت که مطابق با همین دوره از زندگی منه، سوم اینکه شخصیت اصلی تبریز درس خونده و من هم تبریز درس خوندم (و خود اسماعیلیون هم همینطور)٬ چهارم اینکه حرفهی دندانپزشکی برام جالب بود و دوس داشتم ببینمش و شاید دلایل دیگهایکه الان یادم نمیاد. یه چیزی فقط زیادهروی شده بود اونم استفاده از اصطلاحات پزشکی بود، برای من که خیلی نمیفهمیدم معنیشون چیه دیگه آزاردهنده شده بود، البته تا یه جاییش خوب و اصلا لازم بود و در خدمت فرم بود اما به نظرم زیادهروی شده بود. ویژگی جالب دیگه ای که داشت و کارای قبلی اسماعیلیون هم به نظرم واجدش بودن، ریتم خوب بود. اینکه داستان از تب و تاب نیفته و کسالت آور نشه یا خط سیر از دست مخاطب در نره. از این جهتها خوب بود واقعا. اینکه قسمتای عشق و عاشقیش کوتاه و صرفا بخشی از داستان بود رو هم پسندیدم (چون به نظرم حتی همون قسمتهای کوچیک هم خوب در نیومده بود)
یک رمان سرراست خوشخوان پر و پیمان که از هرچیز به اندازه داشت: طنز سیاست عشق اجتماع خانواده. استفاده از کلمات و اصطلاحات دندانپزشکی اگرچه تقریبا زیاد بود اما نه نا به جا بود و نه آزاردهنده؛ حتی لذت بخش ود. انگار دوربینی کار گذاشته باشی توی مطب؛ و خب نمیتوانی از زیر دیدن کاری که واقعا انجام میشود در بروی و چیز دیگری ببینی.
عليرغم كمبود يك خط داستاني، كتاب رو دوست داري دنبال كني تا آخر و سردرگم نميشي! بنظرم اين خاصيتِ قلم تواناي اسماعيليونه. دوست داشتم ٣/٥ امتياز بدم به اين كتاب اما حيف كه نمي تونم و در حد امكان اسكورينگ گودريدز نيست!
اول شبیه بخش خاطرات شغلی داستان همشهری بود بعد یه کم حس و حال مدیر مدرسه آل احمد رو بهم می داد بعد هی بهتر شد، مستقل تر شد، قابل قبول ادامه پیدا کرد و بد تموم نشد اما باز هم ،از اون کتابایی نبود که منو ذوق زده کنه یا به خاطر خوندنش لذت برده باشم
نمیدونم چرا اول انتظار داشتم کتاب کمی ترسناک و جنایی باشه، فرسخها فاصله داشت از انتظارم و همین باعث شد اول تو ذوقم بزنه. کتاب یک حالت یادداشتهای روزانه داره. خیلی بیش از حد واقعی و روزمرهست. پیچش داستانی خاص که نه، کلا پیچش داستانی نداره. هر سه کتابی که تا به حال از اسماعیلییون خوندم، دچار ضعف رواییه و فکر میکنم این سبکیه که نویسنده تا اینجا پیش گرفته. یعنی صرفا ذکر و شرح روزمرگی. اما کمکم با این داستان خو میگیری و زندگی این دندانپزشک به اسم داتیس، برات اهمیت پیدا میکنه. این موضوع رو مدیون لحن ساده، شیرین و روون نویسنده هستیم. چیزی که باعث میشه بهش چهارستاره بدم، همینه که باعث میشه من با دکتر داتیس، به شدت همذات پنداری کنم و برام مهم باشه که حرفهاش، فیلمهاش و اسمهایی که رو سپیدارها میذاره چی هستن. نکتۀ جالب اینه که شخصیت دکتر داتیس، چقدر به خود دکتر اسماعیلیون میتونه نزدیک باشه و همون اندیشه رو دربارۀ همه چیز داشته باشه. دو فصل آخر این موضوع رو بیشتر احساس میکنیم.
سومین کتابی بود که از حامد اسماعیلیون میخوندم. اوایل کتاب چون با داستان زندگیش خیلی بیشتر از قبل آشنا هستیم به خاطر حادثه کشته شدن همسر و دختر نازنینش، هی فکر میکردم چرا این زندگی باید به اینجا ختم میشد؟! چون فکر میکردم این داستان خیلی روایت زندگی خودشه. البته که هنوزم معتقدم بود، اما کمی قبل از نیمهی کتاب دیگه راوی خود داتیس الماسی بود؛ خود دکتر دندونپزشک ساسنگ. نویسنده در تصویرسازی، همراه کردن خواننده بسیار موفق بوده. درسته کتاب اصطلاحات تخصصی دن��ونپزشکی داره، اما برای من خوانندهی معمولی اصلا آزاردهنده نبود.
«دکتر داتیس» یکی از معدود رمانهاییست که لوکیشنِ ماجراهایش یکی از شهرکهایِ جنوبِ غربیِ تهران است و همین موضوع کلیتِ آن را به رمانی حائزِ اهمیت ارتقا داده است؛ پس از این نظر باید به نویسنده تبریک گفت و صرفِ انتخابِ یکی از شهرکهای حاشیهای را به عنوانِ امتیازِ کارش برشمرد، فارغ از اینکه روبهروییِ نویسنده با پسزمینهی رمان چهگونه بوده و روایتِ او از زاغهنشینهایِ حاشیهی تهران چهقدر از نظرگاهی آگاهانه و تیزبینیِ انتقادی برخوردار بوده است.
یکی از قشنگترین کتابهایی بود که امسال خوندم. گرچه از خوندن تمامی کتابهای آقای اسماعیلیون لذت بردم اما دکتر داتیس از نظر من قشنگترین و تاثیر گذارترین اثر نویسنده است.
داستان داتیس الماسی قصه اشناییست یک دندانپزشک تازه فارغ التحصیل شده که میرود طرح و بقول خودش بین طرح و رفتن برای تخصص طرح را انتخاب میکند : «من، داتیس الماسی، در راه پر فراز و نشیب جستن علم یا پر کردن جیبها با کمال شرمندگی و در اوج عرقریزان روح، دومی را، بله، دومی را انتخاب کردم. نقطه.» و از قضا به شهر کوچکی به اسم ساسنگ فرستاده میشه و تمام کتاب شرح لحظه لحظه برخوردش با افراد ساسنگه طی پنج سال ... انقد ملموس و صادقانه بیان میشه که براحتی ارتباطشو با مخاطب برقرار میکنه ... یکی از ویژگی های کتاب استفاده زیاد از عبارات دندان پزشکی و پزشکیه البته چون خودمم پزشکی خوندم با زبان کتاب خیلی خوب ارتباط برقرار کردم اما مطمئن نیستم این برای بقیه هم مفیده یا نه مثلا ببینین اینجا چه قشنگ توصیف کرده: «هنوز از به یاد آوردن آن حادثه، آن اتفاق کوتاه، آن ملاقات یکطرفه غیر منتظره قلبم میشود قلب آنژین صدری، ریهام میشود ریه سارکوییدوزی. نفس کم میآورم. درد توی فک پایینم میپیچد و ضربان خون داغ و تپنده را در شاخه کاروتید که از گردنم بالا میرود تا هشت شاخهاش را بدواند لابهلای صورت و مغزم حس میکنم.» اما در ادامه کتاب از برخورد داتیس با مردم میفهمیم ادم روشن و مردم داریست کم کم با اهالی ساسنگ دوست میشود و با مسائل اونها درگیر میشه مثلا برخورد مردم با قضایای ناموسی، خودکشی ،ازدواج زود دخترای جوون،فقر مردم، اعتیاد ،وضعیت اتباع افغان،وضعیت کودکانی که کار میکنن در کوره ها ،کارگران شرکت چسبی که کارخونه شون خصوصی میشه و حقوقشون عقب میفته ، شهرداری و رشوه دادن برای پیشبردن کارها، حتی طبیعت ساسنگ... سپیدارها و رودخونه اش! داتیس مثل کسیه که تلاش میکنه اصلاح گر باشه و بی تفاوت نباشه و بقول خودش به یک گومای حسابی تبدیل نشه(گوما نام مرحله آخر بیماری سفلیس است که پیشرفت بیماری موجب سوراخ شدن سقف کام میشود.) کتاب تو اواخرش به یه اوجی میرسه که کاندید شدن داتیس برای شورای شهره و انتخابات شورای شهر و بنظرم قسمت سخنرانی برای انتخاب شدن شورای شهرش زیباترین بود که تمام عقاید داتیس رو نسبت به مشکلات ساسنگ خلاصه کرده : «اول سخنم درباره حادترین و مهمترین مشکل ساسنگ است حقوق معوقه کارگران شرکت چسب زاگرس کارگران شرکت چسب بدانند که نه من و نه هیچ شورای دیگری نمیتوانیم کاری برای دریافت حقوقشان بکنیم ممکن است دوستان قولهایی داده باشند اما من میگویم حاضرم برای شما تا بالاترین مقام برای تقاضا کردن بروم اما اگر نشد گردنم را زیر شمشیر شما نمیگذارم حقوق کارگران بخش خصوصی به شورای شهر ارتباطی ندارد ممکن است بشود شهرداری را مجبور کرد برود دو کامیون خاک بریزد جلو کارخانه تا رییسش ان تو محبوس شود اما وظیفه شورا در اساس نامه و شرح وظایفی که من خواندم این نیست دوم باید فکری برای کوره ها کرد خیلی از کارگران کوره که من دیده ام مبتلا شده اند به سیلیکوزیس که مقدمه سل است و سل هم یعنی یک مصیبت واقعی . باید فکری به حال بچه های کوچکی کرد که در کوره ها بزرگ میشوند چرا ترک تحصیل میکنند چرا تمام روز باید در کوره کار کنند مگر چه فرقی با بچه های ساسنگ یا بچه هایی که بالاشهر زندگی میکنند دارند ؟ برای اینها باید معلم اورده شود کتاب خریداری شود و محل زندگیشان بارسازی شود سوم بنده پنج سال سابقه خدمت در ساسنگ و دو سال در شمال ایران دارم در هر دو منطقه افغان زیاد دیده ام یک نفر در ساسنگ که از انها بدی دیده همینجا بلند شود به من بگوید دروغ میگویم ..من تلاش خواهم کرد برای بچه های انها مدرسه ای فراهم کنم بنده به افغانها قول میدهم برای بچه هایشان در ساسنگ مدرسه ای راه بیندازم معلم و کتابش را هم به خرج خودم تامین میکنم چهارم پنج درخت سپیدار کنار رودخانه یادگار ساسنگ هستند یکی گفته به خاطر تجمع برای قمار باید قطع شود یکی گفته برای تجمع معتادان بنده اعلام میکنم دور این درختها حصار میکشم و برایشان نگهبان میگذرام ... پنجم هیئتی از طرف من مامور بررسی وضعیت رودخانه میشود تا حالا چند نفر در ان غرق شدند؟.. ششم ساسنک نیاز به سیستم حمل و نقل عمومی دارد .. هفتم کمک به سیستم درمانی ساسنگ ... علاوه بر این در تمام مطبهای غیرقانونی پزشک های تجربی و دعا نویس را خواهم بست و نمیگذارم برخی از نادانی دیگران سواستفاده کنند ...» ی چیز متفاوت دیگر هم نامگذاری فصل های کتابه که با عناوین ابر، آفتاب، باران، تگرگ، رنگینکمان، برف و مهتاب نامگذاری شدهاند که بیانگر تغییراتی هستند که در موقعیت راوی در ساسنگ رخ میدهد. بنظر میرسه نویسنده دغدغه های زمان حال ما رو که دغددغه های خودشن هنرمندانه تو کمتر از ۲۰۰ صفحه گنجونده و البته قشنکتر میشه وقتی میفهمیم این واقعا زندگی خود نویسنده است...
و از خواندن «دکتر داتیس» هم چیزی بیش از این نمیشود دریافت کرد و همراه خود داشت: راوی/نویسنده یک دندانپزشک بچهدرسخوان، متوجه مرز تهران مدرن با «ساسنگ» بیمار است که البته دغدغههایی شرافتمندانه دارد.
این رمان روایتی است سطح پایین و پر از دستاندازهای بیدلیل و اعصابخردکن، که با ریختن یک مشت اصطلاح پزشکی/دنداپزشکی وسط قصه قدمبهقدم بیشتر و بیشتر کفر مخاطب را بهواسطهی معلومات و محفوظاتفروشی نابهجا میان دهها صفحه وصفحالنویسیِ ساده و بیفرازوفرود درمیآورَد.
حتی برای خوانندهای مثل من که تجربهی زیستهی زندگی یک پزشک را دارد هم، مواجهه با این اتوبوس ترمینولوژیهای علمی خرجشده در خلال داستان و همینطور گذراندن کلاس مقدماتی جغرافیای جنوب تهران، عایدیای ندارد بهجز خمیازه کشیدن و تاسف خوردن به حال رماننویسی ما.
دو ستاره، آن هم فقط به خاطر خود او، که انسان حقیقتا شریفی است.
دوست داشتم این کتاب را بیشتر دوست داشته باشم. اندوهی که دلیلش پنهان نیست در سراسر خطوط برای دکتر داتیس و برای حامدِ نویسنده در سرتاسر جریان داشت و حتی حالا اجازه نمیدهد که نقدی بنویسم. فقط خواستم بنویسم این کتاب من را برد به سالهای همدان و دانشجویی و ماه های اول کار در کلینیک. اندوهگینم کرد و نه چیزی بیشتر. دوست داشتم این کتاب را بیشتر دوست داشته باشم.
دلم می خواهد مثل قهرمانهای فیلم لاواستوری پشت به کپه ی برف کنم و خودم را بیندازم روی این سفیدی سرد شاید آرام بگیرم.آن هم که آخرش بد تمام می شود.دلم می خواهد تایتانیک را دوست بدارم نه نمی شود.هرچه فیلم عاشقانه بارها دیده ام بی سرانجام بوده .رها پیشنهاد کرد فیلم هندی تماشا کنیم.ازرقص شعله روی شیشه خرده ها بدم می آید .نهایتا من ریک هستم تو باش الیسا,اینجا بشود کازابلانکا.من اشلی هستم تو اسکارلت اوهارا,اینجا بشود امریکای دوپاره.من دکتر ژیواگو هستم تو لارا, اینجا بشود روسیه ی انقلابی.آخرش می گویم عشق اگر خوش عاقبت بود که راه نمیکشید به سینما.
این کتاب میتونست یه رمان عادی برام باشه که به خاطر نزدیکی شغلم به دندانپزشکی و شباهت بخشهایی از شخصیت داتیس به خودم ازش لذت ببرم، اما بیشتر در نظرم زندگینامهای بود که ادامهی فاجعهبارش رو بهتر از داتیس و نویسندهش میدونستم؛ شاید هدفم از خوندنش هم همین بود، این که به خودم هم یادآوری کنم که "فراموش نمیکنیم".
خب، این روزها اولین سالگرد اتفاق تلخی است که برای حامد اسماعیلیون افتاد. این روزها برای این عزیز و برای همهی داغدیدههای اون ماجرای لعنتی بسیار غمگینم و خودم هم نمیدونم چی شد که شروع کردم به گوش کردن این کتاب. زیبا نوشته.
بی نظیرترین کتابیه که هر دانشجوی دندونپزشکی یا هر دندونپزشکی می تونه بخونه. یه جاهایی ممکنه شخصیتا رو قاطی کنین که توی این نوع کتاب های خاطره نویسی، به خاطر تعدد آدم ها چیز معمولیه.
خیلی زیبا جزئیات زندگی یک دندانپزشک تازه فارق التحصیل شده و همه ی چالش هایی که میتونه داشته باشه و اون درگیری های ذهنی رو به خوبی نشون میده . قلم این نویسنده بسیار گیرا و با نفوذ هست.