پایان این تاریکی ما همه می میریم کتاب اول: شکارچی باد
قدم اول را که گذاشتم فهمیدم میلوش راست میگفته. میشود روی این دیوار راه رفت. با قدمهای ثابت و محکم. چرا پاهایم نمیلرزند. به حرف میلوش اطمینان کردهام یا به پاهای خودم که اینطور با اراده قدم بر دیوار میگذارم. شروع میکنم. گویی سالهاست میدانم که این کار شدنی است. جلوتر همهجا را مه گرفته است. زن با موهای همیشه پریشانش در سفیدی مات گم شد. به کف دستم نگاه میکنم. همان جایی که آنور روزی طرح اساطیری و پرانحنای موربی کشید. به رنگ بنفش. چشمانم بسته بود اما رفت و برگشت نوک قلم بر نرمی کف دستم خوب یادم مانده. او دستم را مشت کرد و گفت مرا پیدا کن
راستش اولین رمان فانتزی ایرانی بود که به سبک فانتزی های رایج در دنیا نوشته شده بود و پر از موهوم گویی نبود! داستان به شدت منو جذب کرد ، کشش خوبی داشت ، از نظر تخیل هم تازگی های خاص خودش رو داشت. دنیای تخیلی به حدی خوب ساخته شده بود که اگر اسم نویسنده رو نمی دیدین می تونستین تصور کنید که یک کتاب خارجیه (یعنی عناصر فرهنگی واضح نیستند توی دنیای ساخته شده) به نظرم نمونه یک فانتزی خوب ایرانیه حیف که فقط بعد دو سه سال هنوز ادامه اش نیومده :| آدم حالش گرفته می شه!
این کتابو چهارسال پیش خوندم و از همون موقع در به در دنبال بقیه اشم. توی کتاب فروشی که این کتابو بار اول ازش خریدم سوال ثابتم اینه که بقیه جلداشو پیدا نکرده؟ چاپ نشدن؟ داستان فوق العاده است! من هیچوقت نتونستم بقیه جلداشو پیدا کنم و فکر می کنم هم که چاپ نشدن در نهاااااااااایت تاسف و حیرت ولی به جرئت می تونم بگم این داستان بهترین فانتزی ایرانیه!!! یعنی کافیه اسم نویسنده هاشو غلط بگیرن و بدن بهت بخونی، محااااااااااال ممکنه که کسی بتونه حدس بزنه نویسنده هاش ایرانی ان. ایده کلیش یخرده شاید کلیشه ای باشه، چون درباره چهار عنصر جهانه، ولی شیوه که این ها رو به کار برده، شخصیت هایی که ساختن و سیر داستانشون واقعا عالیه. بالاخره یه روزی بقیه اشو به چنگ می آرم و می خونم!
میداند بعد از بیداری یادش خواهد آمد که از جایی در دنیای خواب بیدار شده ولی الان تنها یک بیننده است. دختری تنها در دشت. علفزارها را باد تکان میدهد. موهایش را باد تکان میدهد ولی صورتش درکی از وجود وزش باد ندارد. سرمای گزندهای به پاهایش میدود. آب همهجا را گرفته. درست بعد از اینکه به پایین نگاه میکند و ساقهی نحیف پاهایش را میان حلقههای دورشوندهی آب میبیند همهجا را یک دشت آب فرا گرفته. ابرهای پیچان روی سطح متلاطم آب را تیره میکنند… لحظهای بعد در حال دویدن است. خوابها در ادامهی همدیگر نیز شروعی ندارند.
یکی از بهترین کتاب هایی بود که خوندم ، وااااقعا دنیایی که ساختن خیلی باحال و پر جزئیات بود و کشش داستان هم خیلی خوب بود ، خیلی لذت بردم ، کاش جلد دوم هم چاپ میشد یا از طریقی در اختیار مخاطب قرار میگرفت (╥﹏╥) . ممنونم از نویسنده ها که همچین شاهکاری رو خلق کردن ✨