در سال هاى نوجوانى علاقه اى شديد به داستان هاى علمى تخيلى داشتم و با شور و شوق خودم را در دنياى سفينه هاى فضايى و روبات هاى هوشمند و سفر در زمان غرق مى كردم. اين داستان ها ذهنم را درگير مسائلى عجيب و غريب مى كردند و ساعت ها با برادرم به طور جدى درباره شان بحث مى كردم.
از جمله مسئله ى روبات ها: آيا هوش مصنوعى روباتيك برابر آگاهى است؟ روباتى كه با امتياز صد از صد از آزمون تورينگ بيرون مى آيد، يعنى رفتار و گفتار و حالات چهره اش كمترين تفاوتى با انسان ندارد و يك فرد بى خبر نمى تواند او را از انسان واقعى تشخيص دهد، صاحب "آگاهى" از خويشتن هم است؟ آيا محقق رنگ شناسى كه تمام عمر در اتاقى سياه و سفيد به مطالعه ى تمام خصوصيات فيزيكى رنگ قرمز پرداخته اما هرگز اين رنگ را نديده، همان دركى از رنگ قرمز را دارد كه اگر ديده بود؟
يا مسئله ى شبيه سازى: آيا اگر تمام حافظه و خصوصيات شخصيتى كسى كه مرده به جنينى مصنوعى منتقل شود، آن فرد مرده زنده مى شود و به زندگى ادامه مى دهد؟ يا تنها فردى كاملاً شبيه به او، اما غير اوست كه شبيه سازى شده؟
يا مسئله ى پيوند مغز: اگر زمانى تكنولوژى به جايى برسد كه بتواند مغز را پيوند دهد، آيا با پيوند مغز من به ديگرى و پيوند مغز او به من، "من" هم به بدن او منتقل مى شوم و "منِ" او به من منتقل مى شود و به عبارت ديگر، مغز حامل "من" است؟ يا پيوند مغز مانند پيوند كليه است و تأثيرى در "من" هاى ما ندارد؟ آيا اگر بخواهيم فردى را منجمد كنيم و سال ها بعد از انجماد در بياوريم، همين كافى است كه مغز او را در يخ خشك نگاه داريم؟ و آيا لازم است كه تمام مغز را نگاه داريم يا نگاه داشتن يك جزء مغز مثل مخچه كافى است؟
اين سؤالات و سؤالات مشابه ديگر ذهن منِ شانزده ساله را به خود مشغول كرده بود بى آن كه خبر داشته باشم، فلاسفه و دانشمندان علوم مختلف در همان زمان به همان مباحث علاقه داشتند و اين مسائل و مسائل بسيار ديگرى را در فلسفه ى ذهن مورد تدقيق قرار مى دادند. و اين كتاب آشنايى مختصرى با سرفصل ها و مباحث جذاب اين رشته ى فلسفى است. بيان كتاب بسيار ساده است و با مثال هاى فراوان و توضيحات مفصل مفاهيم را براى كسانى كه با اصطلاحات فلسفى آشنايى ندارند بسط مى دهد.
در ضمن، من به خاطر همين ماجرا عميقاً معتقدم يكى از بهترين راه هاى درگير كردن ذهن نوجوانان با مسائل فلسفى و واداشتن آن ها به تفكر، داستان هاى علمى تخيلى و فانتزى است.