Jump to ratings and reviews
Rate this book

نفس زیر لخته‌گی

Rate this book

90 pages, Paperback

First published January 1, 1970

7 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (25%)
4 stars
2 (25%)
3 stars
3 (37%)
2 stars
1 (12%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
September 21, 2017
.
می رفتیم به زاویه هامان
در آفتاب
مثل همهمه ای دور به تدریج گرم می شدیم .
.
ذرات پراکنده ی بدنت
در باران
به هم چسبیدند
نه
و هرگز اثری که از تو در فضا می ماند
چنین تند و پاشیده
به گرما فرو نشد
.
درنگ کن
با گردش کند حباب های هوا
در شریان زرد لخته ی افق
_سرگردان در چشم انداز یادها _
با ماندن در پشت ضربه های ساعت
لرزش حنجره ی تار
( عشق را تکاندند)
.
چه آرام
با وزش باد
دودی از تصویر نابودی برخاست
و در درون شگفت کبودی
_که جنبش نافذی داشت_
نشست!
.
فقط جنبش
دو دست است
در بادی که پوست را بیدار می کند .
.
.
احمدرضا چه کنی شاعری که یدالله رویایی به مراتب از او در کتاب " از سکوی سرخ " یاد می کنه . شعرهایی خوبی بودند اما به نظر من دفتر دوم یعنی " تپش ها " به مراتب قوی تر و بهتر است .
Profile Image for Naeem Nedaee.
73 reviews3 followers
June 23, 2013
من بیشتر شعرهاش رو دوست داشتم. به نظر می‌رسه که شاعر در سرایش و انتخاب اونها دقت و وسواس زیادی به خرج داده. شعر چه‌که‌نی به حقیقت در واژه اتفاق می‌افته و به نظرم با واقعیت بیرونی، در نهایت یک رابطه حداقلی داره، اگر نگیم که هیچ رابطه‌ای با واقعیت نداره. در عین اینکه هر خط از شعرهاش، یک آفرینش جداگانه‌اند، به نظر می‌رسه که رابطه عمودی استواری در کلیت شعر، و حتا در کلیت دفتر وجود داره. در آخر باید بگم که ارتباط با و لذت بردن از این شعرها، نحوه اندیشه‌ورزی، تجربه و زندگی خاصی رو می‌طلبه. کما اینکه خیلی از خواننده‌های عام، می تونند به شعرهایی از این دسته، لقب مزخرف یا بی‌معنی بدن. البته ارزش و زیبایی این کتاب در همین حداقلی-ماندنه و به همین دلیل این کتاب رو توصیه نمی‌کنم!
Profile Image for amirsj.
21 reviews18 followers
February 3, 2019
حدوث و هراس


چيزي
درگذرست به سنگيني
در پس دره‌ي خاموشي
كه خاطره‌ي تماس و پيوستن را
از ياد برده‌ است

• •

كسي كه
از پشت شيشه مي‌گذشت
با چشماني از علفهاي روشن
بر توده‌ي برگهاي قهوه‌اي و سرخ
ناگاه
از جنبش بازماند


سكوت
در گياه‌هاي بي‌گل بود
و ته‌نشست چشم‌ها
در من
در من بود
پچپچ همسايه‌ها در كوچه –
سخن ديروز
امروز صبح
يك لحظه پيش
و صداي كوبيدن در هاون
كه از چيده‌هاي كش‌آمدني ريز سكوت
مي‌گذشت


من
آن شيشه‌ي بخار گرفته را
كه از قاب خود
جداشده مي‌رفت
ديدم
در خود حس كردم.

• •

چيزي
مثل وهم يك سايه
در ذهن آشفته‌ام
سنگين
مي‌گذرد
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.