خب این کتاب در واقع مقدمه ای بود بر آنچه میخواست بگه.
اول از همه بگم که بحث اقتصاد چیزی نیست که من رو جذب خودش کنه بنابراین خیلی کتاب برام جذاب نبود. ولی باید گفت آنچه نویسنده میگفت در واقع تعریفی بود بر مبانی اقتصاد و اینکه کارشناسانی که در مورد اقتصاد صحبت می کنن اکثرا دارن سر مردم رو شیره می مالن، و در نهایت نویسنده میخواست به ما بفهمونه که آنچه آینده اقتصاد جوامع رو تسخیر خواهد کرد نه نظام سرمایه داری بلکه نظام سوسیالیستی خواهد بود.
ولی آنچه برای من همیشه در برابر این تفکرات سوال بوده اینه که
چرا توده مردم حتی اون هایی که به نظام های سوسیالیستی علاقه دارن، ترجیح میدن که در کشورهایی با نظام سرمایه داری زندگی کنن؟
چرا حاکمان کشورهای سوسیالیستی خودشون زندگی مرفهی دارن ولی از مردم میخوان که قناعت داشته باشن؟
هدف من از طرح این سوالات به چالش کشیدن این دوستان نیست؟ بلکه واقعا بدلیل نادانی جوابی براشون پیدا نمیکنم و خوشحال می شم که پاسخ روشنی پیدا کنم.
آنچه من میخوام با کمی جسارت بگم اینه که تمامی ادیان، فلسفه ها ، نظام ها ،و چیزهایی از این دست که برای اداره جوامع تا الان تعریف شدن و باعث انقلاب های فکری و سیاسی زیادی هم شدن، هذفشون آسایش و امنیت ملت ها بوده، ولی ما این آسایش رو در چی میبینیم؟ در اینکه کار کنیم ، کمبود داشته باشیم، در طول زندگی سختی بکشیم تا شاید آینده ها به آسایش برسن؟ یا اینکه همین الان گوشی های هوشمند، اینترنت پر سرعت، خوراکی های خوب و خوشمزه، جای خواب عالی و لباس خوب داشته باشیم؟ و این دومی همون چیزیه که جهان سرمایه داری با تمام خوب و بدش برای ما فراهم کرده، و هیچکس حاضر نیست از این امکانات فراهم شده بگذره.