وقتی جهان از ریشۀ جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشههای یأس میآید وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژههای بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «اشتقاق»، ۷۵-۷۶)!
قیصر امینپور (۱۳۳۸-۱۳۸۶) در کتاب «گزینۀ اشعار»، در تعریف و تفسیر شعر، مینویسد:
چگونه میتوان به راحتی پرسید: شعر چیست؟ هنر چیست؟ زیبایی چیست؟ روح چیست؟ انسان چیست؟ عدم چیست؟ نیستی چیست؟ چیستی چیست؟ بسیار چیزها وجود دارند که نمیشود آنها را تعریف کرد مثل خود وجود. آیا میشود در برابر بیآیاترین مسائل یک «آیا» گذاشت؟ چه خوشخیالاند آنان که با فرمول سادۀ (جنس قریب + فصل قریب) خیال میکنند به حدّ تام اشیاء رسیدهاند! و خیال میکنند با گذاشتن کلاهِ نطق بر سر حیوان میتوانند آن را به انسان تبدیل کنند (امینپور، ۱۳۸۱: ذیل «پنج پرسش بیپاسخ»، ۱۲-۱۳).
سرودن، یک فعل مجهول است. نه از آن روی که فاعل آن معلوم نیست، بلکه از آنروی که فاعل حقیقی آن معلوم نیست... شعر، فعلی است که در تعریف آن باید از وجه التزامی استفاده کرد. همراه با چندین قید تردیدِ شاید و گویی و پنداری... در مجموع، هیچگاه نمیتوان گفت که قواعد، شعرها را میآفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را میآفرینند (همان: ۳۱ الی۳۳). ز بس بیتابِ آن زلف پریشانم، نمیدانم حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمیدانم حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقۀ زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه میخوانم، نمیدانم سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوۀ چشمت چه میدانم؟ نمیدانم... نمیدانم به غیر از این نمیدانم، چه میدانم نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «حاصل تحصیل»، ۸۸-۸۹) ما در عصر احتمال به سَر میبریم در عصر شک و شاید در عصر پیشبینی وضع هوا از هر طرفی که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید... (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «عصر جدید»، ۵۳-۵۴)
دکتر قیصر امینپور بنابر آنچه در کتاب منثورِ «طوفان در پرانتز» آورده است، انسانی بسیارمذهبی بود (امینپور، ۱۳۶۵: ۲۴-۲۵-۳۷-۳۸-۴۵-۱۲۱). شاعری متدیّن و توانمند که برخی از اشعار او دلنشین و خواندنی است.
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنیست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنۀ شناسنامههایشان درد میکند درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «دردواره ها ۱»، ۱۵ الی۱۸)؟ حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو! خدا را، بزنم یا نزنم؟ همۀ حرف دلم با تو همین است که دوست چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوۀ حوّا بزنم یا نزنم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «همۀ حرف دلم»، ۱۰۹)؟
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟ به هنگام نیت برای نماز به آلالهها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد در آیینهها جمال خدا را زیارت کنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم؟ اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم؟ بیا حبیب احساس و اندیشه را پر از نقل مِهر و محبت کنیم پر از گلشن راز، از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت: بیا عاشقی را رعایت کنیم (امینپور، ۱۳۸۶: ذیل «اخوانیه»، ۶۴ الی۶۶) منابع: