Jump to ratings and reviews
Rate this book

ایستادن در آن سوی مرگ؛ پاسخ های کربن به هایدگر از منظر فلسفه شیعی

Rate this book
بدون تردید اندیشه‌های «مارتین هایدگر» (1976-1889) فیلسوف وجوداندیش قرن بیستم، بر اندیشه‌های بسیاری از متفکران پس از او تأثیر‌گذار بوده است. یکی از این فلاسفه «هانری کربن» است که تسلط زیادی بر اندیشه هایدگر داشت تا جایی که نخستین مترجم آثار هایدگر به زبان فرانسه محسوب می‌شود. از سوی دیگر کربن علاقه خود را به اندیشه شیعی مدیون «پروفسور لویی ماسینیون» می‌داند (ر. ک: ماسینیون، 1313: مقدمه کربن).
احاطه کربن نسبت به مطالعات شیعی حاصل مکاتبات و مباحثات مفصلی است که از سال 1337 با «علامه طباطبایی» آغاز کرد. این گفت‌وگوها تا سال‌ها و تا زمان مرگ کربن ادامه یافت.
به این ترتیب کربن از یک سو به سیستم تفکر هایدگر تسلط داشت و از سوی دیگر نسبت به اندیشه شیعی شناخت عمیقی به دست آورده بود. از آن‌جا که هایدگر به اگزیستانس داشتن دازاین معتقد است و آن را معادل هستی انسان می‌داند، برون‌رفت از هستی دازاین همانا نفی هستی اوست. به تعبیر هایدگر دازاین یا در جهان هست یا نیست، نیستی به معنای مطلق کلمه یعنی نیستی محض. بنابراین به زعم هایدگر هر مرگ «پایان یک دازاین» است و دازاین امکان حضور در خارج از جهان ندارد. حال آن‌که در فلسفه شیعی، اندیشیدن، خود سلوک محسوب می‌شود و فیلسوف شیعی مسافری است پای در راه سلوک در وادی اندیشه. نویسنده این کتاب با آن‌که اشارات فراوانی به شباهت‌های موجود میان این دو نحوه تفکر کرده است و شاهد این مثال را با ذکر نظر آقای «سیاوش جمادی» که این شباهت‌ها را تأمل‌برانگیز می‌داند، به میان می‌آورد، اما به شدت برابر قرائت عرفانی از اندیشه هایدگر می‌ایستد و معتقد است که جز با دستکاری اندیشه هایدگر به قرائت عرفانی از او نمی‌توان دست یافت. نویسنده بهترین روش را روش کربن می‌داند که همانا روش پدیدار‌شناسی معنوی است ...
(منبع:تبیان)

541 pages, Unknown Binding

Published January 1, 2013

8 people are currently reading
50 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
8 (66%)
4 stars
2 (16%)
3 stars
1 (8%)
2 stars
1 (8%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 4 of 4 reviews
Profile Image for Mojtaba.
111 reviews23 followers
January 28, 2020
هايدگر، جادوگر كوچك مسكريش
هانا آرنت در مقاله يي كه به منا سبت 80 سالگي مارتين هايد گر 1976-1889 نوشته است، او را با اين عبارات به خوانندگانش معرفي مي كند: «تفكر، دوباره به زندگي بازگشته است، گنجينه هاي فرهنگي گذشته كه مرده و بي جان به نظر مي رسيدند، به سخن گفتن در آمده اند، آن هم در مسيري كه يكسره متفاوت با چيزي است كه برايمان از سر عادت مانوس و آشنا بود، ميراث گذشته كه اندك و ناچيز تلقي مي شد اهميتي دوباره يافته است. حال معلمي وجود دارد كه مي توان از وي انديشيدن (نه انديشه) را آموخت.»

مارتين هايدگر شايد بزرگترين فيلسوف قرن 20 است كه قسمت "ترين" آن معمولا تحت تاثير حمايت او از نازيسم قرار مي گيرد. البته فقط اين حمايت نبود. اعتقادش نسبت به جریان داشتن خون سامی در رگان ادموند هوسرل پیر، کسی که حکم مرشد را برای هایدگر داشت (و همین سوءنیتش در مرگ هوسرل تاثیر گذار بود) نيز مزيد بر علت بود. آرنت در يكي از نامه هايش به کارل یاسپرس، هایدگر را "قاتل بالقوه" خطاب کرده بود.
بعضي او را از نظر فلسفي، همسطح افلاطون و ارسطو ميدانند،‌ با عين حال شكي نيست كه او بزرگترين و موثرترين فيلسوف اگزيستانسياليست است.كربن (كه در مورد زندگي و سير فكري اش بيشتر در اينجا نوشته ام) نيز يكي از متاثرين از هايدگر به خصوص در زمينه روش شناسي و هرمنوتيك است، ولي متاثري است كه در او متوقف نماند و با آشنايي با فلسفه اشراق سهروردي، از او عبور كرد. به دلايل اين عبور، در انتهاي مرور پرداخته ام.

شناخت تجربي يا عقلي؟
از دير باز، چالش برانگيز ترين فلسفه مساله،‌ نحوه شناخت انسان بوده است. فاعل شناسايي چيست؟ حس يا عقل؟ ريشه شناخت، تجربي است يا عقلي؟ متعلق شناخت چيست؟ سوژه را درك مي كنيم يا ابژه را؟ حقيقت چيست و واقعیت کدام است؟ حقيقت اين جهان چيست؟ اين جهان از چه تشكيل شده است؟

"تو دستي چيست"
موقعيتهاي زير را تصور كنيد.
نجار ماهري را فرض كنيد كه مي خواهد يك ميز درست كند. اگر شما او را در اين حال ببينيد، مثلا تعدادي ميخ را، با يك چكش روي چوب مي زند. استاد اينقدر در كارش مهارت دارد كه به راحتي مي تواند، همزمان با شما صحبت كند و يا همزمان با كوبيدن ميخ به پديده كاملا متفاوتي، مثلا مشكلات روزمره، خانواده و يا هر چيز ديگه اي فكر كند. طبيعتا در اين حالت هيچگاه در مورد ماهيت چكش، ميخ و ... سوالي ندارد و اصولا به اين مسائل توجهي ندارد. قضيه متفاوت مي شود وقتي كه در طي كار روزانه مشكلي پيش مي آيد. فرض كنيد چوب يا ميخ داراي جنس جديدي يا خراب باشند كه در پروسه چكش كاري اختلال ايجاد كند. اينجاست كه در مورد جنس چوب يا ميخ سوال مطرح مي شود و يا به عبارت ديگر توجه نجار به اين چيزها جلب مي شود.
عبور از خيابان مثال ديگريست كه هايدگر استفاده مي كند. مثلا فرض كنيد شما هدفون به گوش، آهنگي عاشقانه گوش مي دهيد و از پياده رو يك خيابان عبور مي كنيد و مثلا به عاشق يا معشوق خود فكر مي كنيد. نكته اي كه هايدگر متذكر مي شود كه اين است كه شما در اين حالت به خود خيابان هيچ توجهي نداريد، انگار كن كه وجود ندارد.
رانندگي هم مثال ديگريست. شما مي توانيد كلاچ بگيريد و دنده عوض كنيد ولي در عوض به مساله فلسفي فكر كنيد و يا آهنگ گوش كنيد. هايدگر با اين مثالهايي شبيه به اينها به اين نتيجه مي رسد كه ما با پديده هاي عيني خارجي، مثل چكشي كه در دست ماست برخورد مي كنيم. انگار اين پديده ها بخشي از خود ما هستند كه توجه انسان را تا وقتي كه مشكلي پيش نيامده جلب نمي كنند و اصطلاحا "تودستي" هستند مثل چكش.


هايدگر بزرگ شروع شد. " چرا هستنده ها هستند به جاي اينكه نباشند؟"
داستان هايدگر را باهم مرور مي كنيم. او از مشاهده دقيق زندگي روزمره انسان شروع مي كند.
مثال نجار(چكش و میخ)را به ياد بياريد. هايدگر مي گويد وقتي نگاه مي كنيم كه چگونه به اشيا دور و بر خود به شيوه تو دستي نگاه مي كنيم، به هيچ وجه ذهن يا فاعل شناسايي خودآگاهي در كار نيست كه به سوي عين يا مورد شناسايي مستقلي جهت پيدا كرده باشد.
مثال ديگري مي زنم. فرض كنيد چيدمان داخلي خانه شما در حد اندكي، بدون اطلاع شما تغيير پيدا كند. مثلا جاي يك ميز تغيير پيدا كند و شما در حالي كه در حالت تفكر قدم مي زنيد به ميز برخورد مي كنيد و متوجه مي شويد كه جاي ميز تغيير كرده است. اگر به اين اتفاق دقيقتر نگاه كنيم، مي بينيد كه شما هر روز در حالت تفكر يا هر حالت ديگري، قدم مي زديد و از كنار ميز هم عبور مي كرديد، ولي هيچگاه ميز، توجه شما را جلب نمي كرد، در حالي كه مثلا درد اندك ناشي از برخورد با ميز (در حالتي كه جابجا شده) باعث شد تا شما به ميز به عنوان يك شي يا چيز (و يا با ادبيات هايدگر "هستنده") نگاه كنيد. اين تجربه دردناك باعث مي شود تا در يك تجربه بي واسطه و دروني، به مساله اي التفات كنيم كه تا كنون متوجه نبوديم. مساله اينجاست كه چرا تا حالا به ميز توجه نمي كرديم و چرا اين هستنده تا الان مورد توجه ما نبوده است؟
داستان هايدگر از اينجا آغاز مي شود و اين داستان به پيش نمي رود بلكه عقب گرد مي كند. مساله هايدگر حقيقت، حس و عقل، ماهيت هستي نيست. مساله او ماهيت سوال است. چرا براي انسان در مورد ماهيت حقيقت و هستي و متعاقبا ابزارهاي شناخت، سوال و اختلاف پيش آمده است؟
و اينجاست كه سوال اصلي پديدار مي شود. "؟چرا هستنده ها هستند به جاي اينكه نباشند"
اين سوال به اين معني است كه به چه دليل انسان به بعضي از پديده هاي عيني (هستنده ها) توجه و التفات مي كند به جاي اينكه مطابق معمول به اين هستنده ها توجه نكند؟
مساله هم اين نيست كه فقط موقعي توجهمان را آگاهانه به چيزي معطوف مي كنيم كه گرفتاري پيش بيايد و مشكل خاصي ايجاد شود.
مساله اينست كه اما اغلب اوقات اينطور نيست و اكثرا،‌ جريان زندگي براي ما از بديهيات است و حتي توجهمان را جلب نمي كند و آگاهانه متوجهش نيستيم.
هايدگر مي گويد اين عدم توجه ما به اطراف از نوعي يكپارچكي، وحدت يا بودن نشات گرفته كه بصورت دروني درك و فهم مي شود و هايدگر نام آن را هستي ، وجود يا اگزيستانسمي گذارد. در واقع ما در اين وضعيت به اين نكته پي مي بريم كه تا حالا مكان اين ميز براي ما سوال نبوده و به عنوان يك شي تو دستي با او مواجه مي شديم. همانطور كه معمولا به اعضاي بدن خود مثلا دست به عنوان ابژه يا عين يا چيز نگاه نمي كنيم و بخشي از بودن ماست، بقيه هستنده ها نیز در بودن با ما سهيم هستند. از نظر هايدگر فهم اين مساله نقطه شروع شناخت است. اين فهم از راه ذهن (يعني مسير دريافت آگاهي) صورت نمي پذيرد، بلكه فهم و ادراك، آگاهي به آگاهي است كه پديده اي درونيست و شخصي غير شما متوجه اين "آگاهي به آگاهي" نخواهد شد. این مساله در مقابل آگاهی ذهنی مطرح می شود که به دیگران قابل انتقال یا انتشار است.

عين يا ذهن؟ بودن يا نبودن؟
مثال نجار را مجددا به ياد بياوريد. مهارت نجار در ميخ كوبيدن همراه با مهارت او در ايستادن و حركت كردن حرف زدن و خوردن پوشيدن امكانپذير مي شود. پس اگر دنيا و در دنيا بودن، زمينه را فراهم نمي كرد، برخورد و توجه به هيچ چيزي صورت نمي گرفت. پس آنچه رابطه مرا با اشيا و اعيان امكان پذير مي كند چيزي است خارج ذهن من،‌يعني جهان چيز ها و كارهاي مشترك. هايدگر اسم اين معناي كارهاي مشترك ما را فهم ما از بودن يا هستي مي گذارد. فهمي كه در دوران مدرن به فراموشي سپرده شده است. بر اساس استدلال هایدگر، این ناکامی در توجه به هستی، ویژگی فراگیر سنت فلسفی غرب، به ویژه در تصویر دکارتی آن است که پس از فیلسوف فرانسوی تقریباً همۀ فلاسفه آن را پذیرفته‌اند.
تفکیک تمام عیار میان خود و جهان، سوژه‌ و ابژه‌ یا ذهن و طبیعت، ما را در برابر جهان (نه در جهان) قرار می‌دهد و سبب رفتار بیگانه با آن می‌شود. هایدگر بر این باور است که این تصویر نادرست و نپذیرفتنی است، زیرا ما و جهان هرگز نمی‌توانیم حتی در سطح مفهومی بدون یکدیگر وجود داشته باشیم. خود و جهان نه دو هستندۀ متمایز، بلکه وابستۀ هم‌اند و با هم نسبتي دارند و از طريق فهم اين نسبتهاست كه مي توان به اصل وجود پي برد.

پديدارشناسي هايدگر
هايدگر مي گويد اين ما و ذهن ما نيستيم كه موجوديت ميز (يا چكش يا ميخ يا هرچيز ديگر) را درك مي كنيم بلكه اين ميز است كه خودش رو به مي نماياند، نه به عنوان ميز، بلكه به عنوان جزيي از هستي. در واقع هستي است كه طي تجربيات زندگي روزمره و در قالب موجودات، خودش (و نسبتش با ما) را به ما نشان مي دهد. زندگي روزمره و تجريات دردناك آن باعث مي شود تا در يك تجربه بي واسطه و دروني شده به مساله اي التفات كنيم كه تا كنون متوجه نبوديم و ارتباط و نسبت خود را با ميز درك كنيم. هر چه بيشتر به اين تجربيات توجه كنيم گشودگي بيشتري نسبت به هستي براي ما رخ مي دهد و يا آشكارگي هستي براي ما بيشتر مي شود. آشكارگي يا گشودگي با پرسش آغاز ميشه و با پرسش ادامه پيدا مي كند. «هر جا پرسش ظهور كند تفكر مي بالد.»

دازاين! تنها هستنده اي كه به هستي خود مي انديشد
فرق انسان با حيوان چيست؟ آيا انسان فقط "حيوان ناطق" است؟
عمده ترين تفاوت حيوان اين است كه حيوان به آگاهي خودش آگاهي ندارد. بهترين نمايش اين "آگاهي به آگاهي" در وجدان انساني قابل مشاهده است. هايدگر با اشاره به اين مساله دازاين را تعريف مي كند. دازاين، انسانيست كه در مسير درك و فهمِ "وجود، هستي و بودن" است يا به عبارت ديگر در حال شدن است. در اين بين، وجدان (يا مسائلي از قبيل اضطراب و مرگ انديشي) را دروني ترين امكان "انسان در حال شدن (دازاين)" مي داند. امكاني كه براي انسان گشودگي به همراه دارد. به عبارت ديگر، نداي وجدان، صداي هستي است كه انسان را به بودن و شدن فرا مي خواند. اين نداي وجدان فقط براي خود انسان قابل درك است و به قول هايدگر قابل انتشار به غير نيست. اينجاست كه انسان به درون توجه مي كند. "معرفت النفس، انفع المعارف"
آشكارگي، امكاني خارج از ماست و امريست كه بر ما حادث مي شود. آشكارگي هستي براي دازاين، با فكر كردن اتفاق نمي افتد، بلكه با ناپوشيدگي و شنيدن نداي هستي اتفاق مي افتد. يعني دازاين براي درك هستي فكر نمي كند، بلكه رفع حجاب مي كند، نه حجاب بيروني بلكه حجاب دروني "تو خود حجاب خودي حافظ، از ميان برخيز"

ابتذال و ميانمايگي و نهيليسم
وقتي هايدگر پديده ادراك را گوش دادن به نداي هستي و رفع حجاب مي داند -كه كاملا در درون اتفاق مي افتد- هر گونه توجه به خارج و يا ابژه براي فهم را، توجه به ظاهر و ميانمايگي مي داند و همين ميانمايگي و ابتذال است كه انسان ر�� به نهيليسم و پوچي مي كشاند.
هايدگر از منتقدين جدي تاريخ فلسفه غرب و به تبع آن منتقد جدي سيطره انديشه هاي برخاسته ازدوره مدرنيته بود. وي به صراحت تمام، مدرنيته را ثمره غفلت از وجود مي دانست. به نظر او مدرنيته انسان را تبديل به سوژه كرده و بقيه عالم را ابژه آن قرار داده، لذا سد بزرگي ميان او و جهان هستي ايجاد كرده است. توليدات مدرنيته در تخريب انسان و عالم او فعاليت كرده است. اين نگاه، انسان ها را از خانه وجودشان دور كرده. به همين علت، تاريخ فلسفه كه تاريخ تفكر انساني محسوب مي شده، بيانگر وضعيتي است كه «نيهيليسم» صورت بندي آن شمرده شده است. از نگاه هايدگر غروب حقيقت وجود، تاريكي و سقوط را به همراه داشته و لذا او تلاش كرد كه بي بنيادي تفكر معاصر را نشان دهد و آنگاه بنيادي براي آن پيدا كند. بنيادي كه در سقوط تفكر از ديرباز مدفون مانده است.
«اغلب به اندازه كافي به فقر تفكر دچاريم. همه ما در فكر كردن بسيار سهل انگاريم. بي فكري زائري مرموز و زيرك است كه در جهان امروزدر همه جا حضور دارد (هايدگر).»
اين بنياد در انديشه هاي كهن يوناني قابل رد يابي بود. رجوع به پرسش از وجود اين بنياد را مجددا كشف مي كرد. هر چند انسان امروز قابليت هم سخني با وجود را از دست داده اما مي توان با طرح «زبان جديدي» براي تفكر به پيشواز اين مساله رفت.

برتراند راسل: "زبان در نوشته هاي هايدگر ديوانه شده است." آيا؟

اهرمن، خاتم ِ دانايی و زيبایی را
بُرد ز انگشتِ سليمانی ِ او
جادوِی كرد، يكي پيرِ پليد
كه سخن‌ (سِرِّ قَدَر)
مسخ گرديد و سترون گردید


از نگاه هايدگر، زبان از زمان افلاطون به بعد، آلوده متافيزيك و يا نگاه سوژه-ابژه اي شده است و با اين زبان، پرداختن به "وجود و هستي" امكان ندارد. همين نگاه و در نتيجه استفاده از زبان جديد، باعث سختي درك متون هايدگر شده است. او معتقد بود بايد شالوده و ساختار زبان فعلي شكسته شود و از زبان جديد استفاده شود. به همين دليل هم او شاعران را نمونه هاي راستين زندگي اصيل مي دانست، چرا كه از زبان روزمره در اشعار خود استفاده نمي كنند. شالوده شكني مورد اشاره هايدگر توسط پست مدرن ها مورد توجه و استفاده قرار گرفت.

هايدگر چه مي گفت كه هانا آرنت 18 ساله را جادو كرده بود؟ "عشقمان، موهبتی الهی برای زندگیمان شده است. آرنت"

و در آغاز سخن بود و سخن تنها بود
و سخن زيبا بود
بوسه و نان و تماشای كبوترها بود


هايدگر جادوگر زبان بود و البته هركسي، توانايي فهم جادوي زباني هايدگر را نداشت ولي هانا آرنت چرا.
در حالیکه آرنت با نگاهی عاشقانه به هایدگر خیره می‌شد، او برایش از فیلسوفان مدرن و باستانی می‌گفت؛ از ادبیات، شعر و حتی از باخ، بتهون، ریلکه و توماس مان برایش صحبت می‌کرد و تحلیل ارایه می‌داد. هايدگر تحليل ارائه ميداد يا به عبارت ديگر هايدگر، شعر را تاويل مي كرد و اما تاويل چيست؟ تاويل (از ريشه اول) يا همانهرمنوتيك، حركت از ظاهر بيان به سمت باطن. يعني ارجاع به سمت معناي اوليه و هدف اصلي از بيان، حركت به سمت آشكارگي يعني بازگرداندن پیش یا وضعیت پیشین بر اساس ادراك وجودي و نه ادراك متافيزيكي

اي تو آغاز،
تو انجام، تو بالا، تو فرود
ای سُراينده ی هستی، سَرِ هر سطر و سرود
باز گردان، به سخن، ديگربار
آن شكوهِ ازلی، شادی و زيبايی را
داد و دانايي را .
تو سخن را بده آن شوكت ديرين، آمين!
نیز دوشیزگی روز نخستین، آمین !


هايدگر و سارتر
دريفوس خاطره اي نقل مي كند با اين مضمون كه روزي به دفتر هايدگر رفته بود و كتاب هستي و نيستي سارتر (كه نامش اداي ديني به هايدگر و هستي و زمان بود) را روي ميز هايدگر مي بيند و نظر او را در مورد كتاب مي پرسد. پاسخ هايدگر چيزي نبود جز " چگونه مي توانم حتي شروع به خواندن اين كثافت كنم؟"

هايدگر و هانري كربن
دازاين هايدگر با مرگ از بين مي رود. اينجاست كه كربن از هايدگر جدا مي شود.
انتقاد اصلي كربن به هايدگر اين است كه در همان دامي گرفتار آمده كه به خاطر آن ديگران را سرزنش مي كرد. كربن مي پرسد چگونه امكان دارد اگزيستانس يا وجود يا بودن، نبود شود. آيا نيست و عدم شدن دازاين نتيجه نگاه متافيزيكي به وجود به مثابه موجود نيست. هايدگري كه هميشه قائل به تمايز وجود و موجود بود، در هنگام مرگ دازاين، وجود را به موجودي تبديل كرد كه ناموجود مي شود. كربن با طرح اين مسئله از هایدگر جدا مي شود و در اين بين به طور اتفاقي با فلسفه اشراق سهره وردي آشنا مي شود كه از نظر روش شناسي شباهت زيادي به هايدگر دارند. وجودي كه هايدگر از آن نام مي برد، كيفيتي شبيه نور در فلسفه سهروردي دارد و اشراق همان گشودگي و يا آشكارگي است كه در طي پروسه فهم براي انسان اتفاق مي افتد. در مسير اشراق، انسان از حس و خيال مي گذرد و به عقل، وجود يا نور محض مي پيوندد تا خود بخشي از آن گردد. فلسفه اشراق و در ادامه اش فلسفه ملاصدرا گشودگي را تا حدي مي دانند كه انسان در اين دنيا قابليت دستيابي به ماوراي مرگ را پيدا مي كند و مي تواند در آنسوي مرگ قبل از مرگ بايستند.
كتاب ضمن معرفي هايدگر جا به جا به مقايسه سهره وردي و ملاصدرا به هايدگر پرداخته كه در اين مرور فرصتي بيشتري براي پرداختن به آن نيست، همينقدر بس كه آنجا كه فلسفه هايدگر تمام و ناتوان مي شود، فلسفه اشراق سهره وردي شروع مي شود.



برای نوشتن این مرور از کتابهای زیر کمک گرفته ام.
فيلسوفان بزرگ برايان مگي، گفتگوي با دريفوس در مورد هوسرل و هايدگر
مقاله آموزش و پرورش و انديشه هاي هايد گر نويسنده: عزت الله مهدوي
مدخل فلسفه غربي معاصر، محمود خاتمي
Profile Image for الهام ربیعی.
74 reviews6 followers
Currently reading
June 30, 2013
"تا اینجایی که خواندم" می توانم بگویم که متن کتاب در کل روان است و از آن دسته کتبی ست که کاملا از خواندنش لذت می برید؛ یعنی می توان به راحتی با کتاب رابطه دوستانه برقرار کرد و با مطالب پیش رفت و به فکر افتاد!!با وجود اینکه بعضی جاها از ظن خود یار مطالب شدم و متوجه نشدم منظور دقیقا چیست و سوال دارم..
منابع مورد استفاده هم متعدد و به نظر من کاملا قابل قبول است. هم از منابع دست اول استفاده شده و هم شرح های معتبر..

جملاتی برای تامل، از ص 75 کتاب:
کربن معتقد است آنچه در الهیات مسیحی منجر به آموزه تجسد می گردد، نبود چیزی همچون فرشته شناسی شیعی در الهیات مسیحی است. علت وجودی اساسی فرشته شناسی در نزد حکمای عرفانی یا امام شناسی فلسفی در نزد اندیشمندان شیعی، همین الهیات تنزیهی است؛ زیرا که فرشته شناسی و الهیات تنزیهی هریک دارای مظهریتی است که خدای آشکار در آن جایی ندارد...
"وقتی شخص خدا جانشین فرشته-روح القدس نوع انسانی شود، چه اتفاقی می افتد؟ اینک راه به سوی عرفی شدن هموار است. دوردست ها و فاصله های میان مراتب تجلی و کنز مخفی از میان برداشته شده است. راه بازگشتی وجود ندارد.."
(فلسفه ایرانی و فلسفه تطبیقی؛ هانری کربن، ترجمه طباطبایی، انتشارات توس)
1 review
September 23, 2017
مگر وجود فرشته چه مشکلی دارد همچنان که زریه شیطان با آن گوشهای پنهان کرده شان وجود دارند و به زندگی می پردازند. شما کجا دیدی یک انسان خودش را به جای جن جا بزند و بخواهد با حیله و فریب کسی را به بهشت بفرستد؟ اما اولاد شیطان که جن هستند خود را بعنوان انسان جا می زنند و با انواع فریب او را به جهنم می فرستند. این جنایت نیست !!؟
1 review1 follower
November 16, 2013
it was a book regarding to responses of henry corbin to heidegger from shiite philosophy aspect.
Displaying 1 - 4 of 4 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.