محمود گفت دلم تنگ می شود، هنوز هم بعد از این همه سال گاهی صدایم می کند بیشتر بین خواب و بیداری، یا وقتی جایی هستم غریب و ناآشنا. وقتی باران های طولانی می بارد صدایم می کند. صدایش مدام دور و برم است. هنوز هم گاهی دلم می خواهد تلفن را بردارم و شماره اش را بگیرم و او گوشی را بردارد و بگوید «الو» من سلام کند و او بگوید «محمود جان!»
.داستانی ترین نوشته های این مجموعه، رضا که رفت، روزهای پیش رو، در که آمد. بقیه ی داستان ها بیشتر گزارش موقعیت های خانوادگی و انگار ترجمه شده از وضعیتی موجز باشند. . داستان رضا که رفت در موقعیت یک مهمانی شلوغ و حضور رضا به عنوان مهندسی که می خواهد نویسنده هم باشد. . داستان " درد که امد." داستان موقعیت .
آسمان, کیپ ابر رو نگه داشتم تو روزایی بخونم که آسمان همینجور باشه. روایتهایی که به راحتی حس میشن، میتونید بشینید یه گوشه رو مبل یا عقب ماشین و همراه شخصیتهای داستانها باشید. حضور پیدا کنید تو هر روایت بدون اینکه متوجه حضورتون بشن. لذت بردم.
«آسمان، کیپ ابر» از دیدگاه من روایتی فوقالعاده شخصی از زندگی نویسنده این مجموعه است. کتاب از چندین داستان کوتاه تشکیل شده که همگی درون مایهای مشترک دارند: درد مشترک، حسرت.
قبلا يك داستان از همين مجموعه درهمشهري داستان خوانده بود،به نظرم تمام آنچه روايت شده بود سرشار از زندگي محض و مشاهده گري نويسنده بود. روان،شيوا و ساده،كه بسيار از خواندنش لذت بردم. ضمنا بايد بگم كه اين مجموعه به انتخاب شوراي مجله تجربه كهمورد نظرسنجي قرار گرفتند؛به عنوان مجموعه داستان كوتاه سال ٩٢انتخاب شده است.
روایتگری جذاب و دغدغههای جالب نویسنده برای این که یک داستان جذاب بشود کافی نیست. حرفها گاهی آنقدر مبهم میشوند که رنگ تجربیات شخصی نویسنده را میگیرند که شاید خواننده نتواند آن را خوب دریابد.
به هر حال، حداقل داستان اول کتاب در مورد رابطهٔ عاطفی محمود و مادرش حتی پس از رفتن مادر، خیلی خوب از آب درآمده است.
روزی یکی دو ساعت توی تاکسی می نشستیم و می رفتیم این ور اون ور. بعضی وقت ها روزی دوبار. التهاب داشتم،عجیب غریب. زن ندیده نبودم. فراوان دیده بودم. اما همه شون همیشه برام زن بودن نه چیز دیگه ای. یه بار بیست و یکی دو ساله که بودم یه زنی گرفتارم کرد. خیلی. چندسالی از من بزرگتر بود. مادرم نمی خواست. گفتم چشم و نگرفتمش. خیلی سوختم. بعد مادرم همین زنم رو برام پیدا کرد. دیدم چه ایرادی می تونم بگیرم؟ هیچی. عروسی کردم.بعد هم که باید خونه می خریدم. باید زندگی درست می کردم. باید بچه دار می شدم. باید کار می کردم. کار می کردم. باید کار می کردم و روزها رو می گذروندم. سال ها بود یه چیزایی یادم رفته بود. دلارام که پا به زندگیم گذشت، باز هم مثل خر کار می کردم، اما یه جور دیگه بود. مثل سگ می دویدم، اما یه دلخوشی داشتم. با مسافرا می گفتم می خندیدم. توی خونه به بچه ها بیشتر می رسیدم. شبا زودتر می رفتم خونه. چندبار هم بردم شون بیرون.نمی خواستم از اونا چیزی کم بذارم.تازه انگار بیشتر هم دوست شون داشتم. زنم رو هم.
داستان ها البته بسیار جذابند اما کیفیت همسان ندارند داستان های «هنوز شام نخورده بودند » و ،« یک تکه سنگ سفید و مرمر » برایم بهترین های این مجموعه بودند اولی بخاطر نگاه خاص سینمایی به دنیای ایناریتو و دومی بخاطر تغییر زاویه دید و راوی چه خوب که مترجمی داریم که اینقدر خوب قصه هم میگوید به چنین مترجمانی خیلی راحت تر میشود اعتماد کرد