فریدون حیدری ملکمیان: راوی ملکمیان با ملکمیان راوی ـ حالا هرکه یا هرچه ـ میلادش مقارن بود با مرگ بیتوبهی بیوصیت، میلادی دوباره به هیات قلمزنی بومی در فضا و محدودهای نیمبشری، نیم بهیمی، آن هم وقتی که تنها بیستودو زمستان با گاوها و آدمها به کوچ نشسته و در گشتاگشتی ناگزیر بر پشت دنیا هنوز چنان که باید به چراگاه ابدی ادبیات را نبرده بود. با وجود این، تو گویی از برای نیازی حذرناپذیر( که البته به زعم بزرگان قلم، لازمه اینگونه قلمگردانی است) و با توسل تام و تمام به جسارتی جوانانه بود که بر آن شد تا نخستین قال و مقالهای خیالپردازانهاش را قصه کند. اما شاید به راستی نتوان انکار کرد که این خیالپردازی به گونهای مستقل و بلافصل از واقعیتی به کلی تراژدیک سرچشمه گرفته بود که بر راوی و تمامی نسل او عارض شده بود. و اصلا از کجا معلوم؟ شاید به واقع همین است که پیوسته و در هر مکان و هر زمانی، در موقعیتهای خاص و بعضا گوناگون، در برخی طبایع سودایی حساسیتهایی را برمیانگیزد تا به رویت و رویا و روایت روی آورند. هم از این روی شاید فریدون حیدری ملکمیان را نیز هرگز گریز و گزیری نبوده است مگر این چنین تن دادن به مرگ بیتوبه بیوصیت.
مطلقاً نارُمان بود و نه توانسته بود شخصیت ترسیم کند نه توانسته بود قصه بگوید نه توانسته فُرم و شکل پردازش را تازه کند و نه توانسته بود هیچ کار دیگری بکند و در عوض ترکیبی بود از روستابازی های محمود دولت آبادی و مغلق و منشیانه نویسی های هوشنگ گلشیری و کلاً گلچینی از چیزهایی که من در داستان نویسی دیگران بد دارم جمع کرده بود و حداقل کاری که میتوانست بکند این بود که اندکی تفصیل رمان گون بدهد به این چیزی که نوشته بود ولی نکرده بود این کار را و مهمتر از همه اینکه یک رخداد از نظر من غیرتراژیک را گذاشته بود وسط رمان و هی دورش گریه کرده بود و خودش را چنگ زده بود.
از دیرباز، مردگان همانند امانتی بودند که بازماندگانشان وقتی آنان را به خاک می سپردند، دیگرهیچ گاه برای بازپس گیری شان برنمی گشتند؛ قاعده این بود: دیدار به قیامت
مرگ بیتوبه بیوصیت، کتاب اول فریدون حیدری ملکمیان پیش از روز هزار ساعت دارد، به نظر من باز همان اشکال کتاب دوم را دارد، منتها غلیظتر. همه چیز خوب است (واقعا خوب است)، اما چیزی هنوز کم است؛ شاید مثلا نخی که درست و محکم اجزای داستان را به هم وصل کند. گیجی و گنگیای توی داستان هست که جلوی قوامش را میگیرد و چفت و بستش را ناقص میگذارد، انگار که نویسنده فراموش کرده از کجا شروع کرده و از کجاها گذشته. و همین ها حیفش میکند. کاش دست کم بیشتر مینوشت و چاپ میکرد، تا شاید زودتر و بیشتر به سمت بهتر شدن میرفت. ملکمیان از معدود آدمهایی است که این روزها میتوانم آرزو کنم کاش بیشتر مینوشت.
از دیرباز، مردگان همانند امانتی بودند که بازماندگانشان وقتی آنان را به خاک میسپردند، دیگر هیچگاه برای بازپسگیریشان برنمیگشتند؛ قاعده این بود : دیدار به قیامت! اما حیدرقنبر برگشت؛ قاعده را زیر پا گذاشت تا به عهدی که برای اجرای یک وصیت نانوشته بسته بود، وفادار بماند. "مرگ بیتوبه بی وصیت" اینگونه کوبنده شروع میشود. خیلی خوب هم پیش میرود. زبانِ رمان تا پایان کار گیرا و در اوج است. تصویرسازی نویسنده در ذهن حک میشود اما پیرنگ ... در شروع پیرنگ جاندار و گرمی دارد ولی با مرگ حیدرقنبر، پیرنگ هم کمرمق میشود، با اینحال رمانی است که در بدبینانهترین حالت هم ارزش یک بار خواندن را دارد. تا به حال دو رمان از فریدون حیدری منتشر شده است که چاپِ اول رمان اولش (همین کتاب) به سال 1372 برمیگردد. زمانی که نویسنده تنها 27 سال سن داشت. رمان در سال 1390 توسط نشر افراز تجدید چاپ شد اما باز هم دیده نشد و آنقدری که استحقاقش را داشت، قدر ندید.