شهری میان تاریکی حدیث زندگی امروزی ست. کمرنگ شدن شادی و کدر شدن رنگ های شفاف و خواستنی زندگی. دور شدن از آرزوها و خواسته ها. گم شدن روح آدمی در کلاف پیچیده نیازهای روحی و روانی. داستان روایت مشکلات خانوادگی زیر سقف تاریک عدم تفاهم. داستان چند دوست که جدای از نقطه اشتراک و ارتباط ظاهری آنها که رفتن به یک باشگاه ورزشی ست مشکلات باطنی آنها نیز با توجه به متفاوت بودن آن می تواند هم ریشه و در ارتباط باشد. داستان با چرخیدن و بازگو کردن برش های کوتاهی از زندگی هر کدام این دوستان پیش می رود. ماجراهایی که با گذشت بیشتر پی به عدم رضایت آنها از زندگی مشترک می بریم. شاید در ظاهر دلایل بی اهمیت باشد. اما دوست داشتن و دوست داشته شدن خواسته اصلی ای ست که همیشه مغفول افتاده و کمرنگ شدن آن موجب تاریکی زندگی و ندیدن موارد خوب دیگر زندگی است.
آدمها به اندازه ی درکشان وقایع را تعریف می کنند. آنچه فکرشان را در طول شبانه روز اشغال کرده است ، مبنای قضاوتشان می شود. رنگ ها ، بوها ، مزه ها برای هرکس متفاوت است. هیچ واقعه ای نیست که برای تمام انسان ها یک جور معنی شود. درست به اندازه تفاوت سرانگشت هایمان با هم متفاوت هستیم .شاید اگر تفاوت ها را درک می کردیم ، از خیلی چیزها نمی ترسیدیم. در مواجهه با اتفاقات رنگ نمی باختیم و آرامش مان دست دیگران نبود. <شهری میان تاریکی - هورناز هنرور>
یک روز در حالی که قدم زنان از همان مسیر همیشگی مان عبور می کنیم, دنیا برایمان بیگانه می شود. یاد آرزوهایی می افتیم که هیچ وقت به آنها نرسیده ایم. همه جا بوی تازگی می دهد و ما بوی ماندگی. برای آنهایی که حتی به ما فکر هم نمی کنند زندگی کرده ایم و وقتی خوب خاطراتمان را مرور می کنیم می فهمیم که هر چه را داشته ایم از دست داده ایم چیزی به دست نیاورده ایم...!