آخرین تصویر من از دریا برمیگرده به زمانی که مُردم. زمانی که غرق شدم و پوستم تبدیل شد به فلس. آروم آروم آبشُشام اجازه داد نفس بکشم. شاید تو اون تاریکی نمی تونستم درست شنا کنم. اما دیگه چاره ای نداشتم. از بین خزه ها باید در می اومدم. وگرنه گیر خرسنگا می افتادم. گیر مارماهیا.
سه تا نمایشنامۀ بسیار بسیار بسیار سطح بالا از پیام لاریان که من رو کنجکاو کارهای دیگه ش کرد که در به در دنبالشون هستم در حال حاضر.
تا این لحظه میتونم پیام لاریان و جابر رمضانی رو یه سر و گردن بالاتر از بقیۀ نمایشنامه نویسان امروز ایران قرار بدم و بگم که هر دو - پیام لاریان شاید چند قدمی جلوتر از جابر رمضانی- جزو آبروهای نمایشنامه نویسی امروز ایران هستن و با راههای جدیدی که رفتن و باز کردن، شاید بشه گفت که ژانر نمایشنامه رو جلوتر و سطح بالاتر از ادبیات داستانی و شعر قرار دادن.
کتاب حاضر شامل سه تا نمایشنامه س که به ترتیب در سی و چهارمین و سی و پنجمین و سی و ششمین جشنوارۀ تئاتر فجر برگزیده شدن.
نمایشنامۀ اول با نام «تاریخ مردم کوچه و بازار فرانسه در قرن 18» یه جور اثر تارانتینویی یا مک-دونایی به حساب میاد، با چاشنی تخیل غیررئال بیشتر که فکر میکنم بشه گفت یه جورهایی امضای مشخص و ویژۀ پیام لاریانه پای هر اثر.
نمایشنامۀ دوم با نام «پروانۀ الجزایری» که شاید بشه گفت از لحاظ محتوا شباهت بسیار زیادی داره به «دربارۀ اِلی» و انواع و اقسام شیفتگی ها و تقلیدهایی که از این فیلم شد، جایی خودش رو نجات میده و به یه شاهکار بلامنازع تبدیل میکنه که به تکنیک اجرایی میرسیم و به طراحی صحنه میرسیم.
نمایشنامۀ سوم به نام «استرالیا» هم دقیقاً از همون دو تا نقطۀ قوت بالایی پیام لاریان سود میبره: یک تخیل غیررئال و قدرتمند و خلاقانه، و دو شکل و طراحی صحنه و دستور صحنه و پردازش صحنۀ متفاوت و دیدنی.
اگه هم بخوام چیزی شبیه نقطۀ ضعف در پیام لاریان پیدا کنم، شاید بتونم به ضعف دیالوگ نویسی در کارهاش اشاره کنم، که مخصوصاً در نمایشنامۀ اول این کتاب بسیار یبش از دو اثر دیگه به چشم اومد.
نمایشنامهی اول یعنی پاریس به روایت… خیلی گیرا و جذاب شروع شد ولی ناگهانی تمام شد.هرچند موضوع به شدت جذابه.(اسپویل نمیکنم) نمایشنامهی دوم رو اول یک اجرای عالی ازش در مشهد دیدم که لذت بردم و سرکیف شدم از اجرا و متن و مجدد متن رو خوندم به نظرم شاهکاره قصهگوییه.(مجدد اسپویل نمیکنم)حال و هوای کارهای اول اصغرفرهادی رو داره. نمایشنامهی سوم به نظرم کلیشهای اومد هرچند که شکل روایتش متفاوته اما موضوع نه. برای همین در مجموع سه ستاره.👌
پ.ن:نمایشنامهی آخر یک جمله داشت که یاد توصیف جز از کل انداخت منو😉 «سامیه:من باید برم استرالیا،اونجا تنها جاییه که برام مونده. عدنان:خیلی بده که استرالیا تنها جایی باشه که برات بمونه.»