بر در دروازۀ تقدیر نتوانم نشست
بر مزار مردۀ تصویر نتوانم نشست
در نظر بازی حریف حیرت آئینهام
تازه روی حُسن خویشم پیر نتوانم نشست
گرچه سهل است آشتی با مردم نادان مرا
در فراهم کردن تدبیر نتوانم نشست
دوستان از بس که در آزار من کوشیدهاند
در حضور سایه بی شمشیر نتوانم نشست
لایق دل در تمام کازرون زلفی نبود
یوسف از جا خیز بی زنجیر نتوانم نشست
---------------------------------------------------------------------------
نه با آسمان گفتوگو میکنم
نه در خاک و خون جستوجو میکنم
سواری از این ره نخواهد رسید
به نومیدی و مرگ رو میکنم
اگر جاده هم نیستی دشنه باش
تو را در دل خود فرو میکنم
نیامد سراغی ز موعود من
به تنهایی خویش خو میکنم
به تحقیر در طالع من مبین
اگر همچنان یاد او میکنم
که من رنگ پیراهن خویش را
به یاد تن یار بو میکنم
به یعقوب مسکین مگو مرده است
که من یوسفی آرزو میکنم
به کام علی داشتم می به جام
به آن عهد، یاد سبو میکنم
رها کن در اندیشۀ حیدرم
دل پاره ام را رفو میکنم
---------------------------------------------------------------------------
بار دیگر چشمۀ من میتوانی رود باشی
برکۀ باران که سرشار از شقایق بود باشی
کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر
میتوانی ماه روشن، کوه وهمآلود باشی
آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد
آفتاب من! چرا میخواهی ابر اندود باشی؟
بر نمیتابیدی آن دریای ناپیدا کران را
پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی
کاش میشد ای گل صدبرگ، در اعماق جانم
بار دیگر خندۀ آن زخم بی بهبود باشی
جاده ها چشم انتظارند، ای جنون گُل کن که فردا
دیر خواهد شد، همین امروز باید زود باشی
در تو زندانی شدم ای وضع موجود، آه اگر تن
جان دهد بی آنکه یک بار دگر موعود باشی
جای دندان پلنگ! ای دل، کبود بی مداوا
تا قیامت یادگار عشق بی بدرود باشی