What do you think?
Rate this book


32 pages, Kindle Edition
First published October 1, 2013
زندگی پدرم مثل جعبهایه پر از «اگهها»؛ مرتب و تمیز، اما بستهبندیشده با حسرت. مثل وقتی که خودش رو مقصر مرگ مادرم میدونه، با اینکه موقع به دنیا اومدن سَمی حتی توی اتاق هم نبود. انگار فکر میکنه اگه به اندازهی کافی احساس گناه کنه، یه روز صبح بیدار میشه و میبینه که هیچکدوم از اون اتفاقا واقعیت نداشته.
"Wakeful," she said.
"What?"
"Awake. Can't sleep. Wakeful." She tilted her head oddly, and her neck let out a sound like crackers crunching in your hand. "Don't I know you?" she asked.
I shook my head, even though I knew I had seen her somewhere before. I was sure of it.
"Yes," she said. "Yes, I do know you!"